آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
 
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱ : توسط : آیین اهورایی

 
عاقبت روزی عاشق می شوم
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳۱ : توسط : آیین اهورایی

شک ندارم روزی عاشق دختری می شوم که "کیقیستال نوَق وقزاچی" می زنه


 
 
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳ : توسط : آیین اهورایی

دلم می خواد یه کافیشاپ  بزنم اسمشو بگذارم کافه ویوالدی


 
جانانه
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ : توسط : آیین اهورایی


 

 

شمع ِ خودسوختۀ بزم ِ غریبانۀ خویشم

غمِ  بیگانه  ندارم که به پروانۀ خویشم

من ازین دست نبودم ، غلط آوردی ام اینجا

ببر ای بادِ  پریشان  به سر ِ خانۀ خویشم

نه من آن  میوه فروشم  که به بازار ِ تو کوشم

لالۀ دشتِ نهان داشته در  دانۀ  خویشم

تو و آن  رنج ِ تمنا  همه تشویش ِ مبادا

من و این گنجِِِِ دلِ خوش که به ویرانۀ خویشم

قطره ای اشکم و افتاده ام از چشم تو ، امّا

گردن آویزِِ غمِ عشقم و  دُردانۀ خویشم

هرگزم  راه  نزد  ساغرِ  زرّینِ حریفان

بسم  این عیش  که  دُردی کشِِ پیمانۀ خویشم

هوشمندانِ جهان را  غمِ سودای جهان بس

فارغ از سود و زیان  با دلِ دیوانۀ خویشم

سایه جان قصّه چه پرسی که در آیینه چه دیدی

دیدم آن روی و از آن روست  که جانانۀ خویشم .

 


 
دلنشین ترین نصیحتی که به عمرم شنیدم
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۳ : توسط : آیین اهورایی

 

ای پسر هان، هان تو را گفتم
که تو بیدار شو که من خفتم
سکه بر نقش نیک نامی بند
کز بلندی رسی به چرخ بلند
صحبتی جوی کز نکو نامی
در تو آرد نکو سرانجامی
گوهر نیک خود ز عقد مریز
وان که بدگوهر است، از او بگریز
هنر آموز کز هنرمندی
در گشایی کنی، نه در بندی
هرکه ز آموختن ندارد ننگ
دُر برآرد ز آب و لعل از سنگ
ای بسا تیزطبع کاهل کوش
که شد از کاهلی، سفال فروش
وی بسا کوردل که از تعلیم
گشت قاضی القضات هفت اقلیم
آب حیوان نه آب حیوان است
جان با عقل و عقل با جان است
تا جوانی و تندرستی هست
آید اسباب هر مراد به دست
تو که سرسبزی جهان داری
ره کنون رو که پای آن داری

 
دنیای صوفی
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤ : توسط : آیین اهورایی

یه روز سوار تاکسی شدم کیف پولم جا مونده بود
به اقای راننده گفتم ، گفت :اشکال نداره مهمون ما باش
منم به رسم ادب دست کردم تو کیف کتاب "دنیای صوفی" که تازه دیروزش خریده بودم را دادم بهش
گفت من عاشق کتابم ولی ببین چه حیفه که تو ایران ما در مورد صوفی گری هم خارجی ها کتاب نوشتن
خواستم روشنش کنم گفتم بیخیال


 
 
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۳ : توسط : آیین اهورایی

فرقی هم نداره

ده سال پیش یا الان اصلن صد سال دیگه چه فرقی داره

وقتی عقایدت با یه عده نمی خونه وقتی چیز هایی که اونا در موردش حرف می زنن کوچکترین جذابیتی برات نداره

وقتی حرف های تو واسه اونا سردرد آوره چه نیازی هست با هاشون باشی

آقا موضوع سر زیر و بم آدم هاست

یک کلام


 
 
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٠ : توسط : آیین اهورایی

تو تومور جون منی، سرطان خون منی

تو آمبوری خونمی، تا همیشه توو جونمی

جواب سی تیم تویی، تست بیوبسیم تویی

دکی جونم توو استرس، بیا به داد من برس

که پاستور و کخ منی، علم تناسخ منی

که ویل درانت من تویی، اسپکترانت من تویی

پیروکسیکام من شدی، دیوید بکام من شدی

سامبوتامول من بیا، رو دوش و کول من بیا

آموکسی سی سیلین من، آمیبتری تیرین من

فدای هجو و هزل تو، کشته نزل و بزل تو

فدای هجو و هزلاتم، کشته نزل و بزلاتم

میریزه از لبات غزل، واست میشم حسن کچل

 

نادرختایی


 
ای دختر شاه پریون
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠ : توسط : آیین اهورایی

فقط تو میمونی با من، فقط تو می خندی زیبا
کنار من بخون امشب، هزارون قصه تا فردا
فقط تو می مونی با من، فقط تو می خندی زیبا
کنار من بمون امشب، که شب با تو بشه فردا
ای دختر شاه پریون، پاره ی تن،
بنشین و بخون از سر شب قصه ی من
خورشید منی، در دل کوه های بلند
در دلهره ی کوه بلند، گرم بخند.
فقط تو میمونی با من، فقط تو می خندی زیبا
کنار من بخون امشب، هزارون قصه تا فردا
ای در تن من، متن تمنا همه تو
ای در شب من، شاعر شیدا همه تو
خورشید منی، در دل کوه های بلند
در دلهره ی کوه بلند، گرم بخند
فقط تو می خندی با من، فقط تو می خونی زیبا
کنار من بخون امشب، هزارون قصه تا فردا
فقط تو می مونی با من، فقط تو می خندی زیبا
کنار من بمون امشب، که شب با تو بشه فردا


 
 
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦ : توسط : آیین اهورایی
نه روحـی نه جـانی به تــن بـَــربـَــری
تــو را عــــاشـــقـــم کـاملا، بـَــربـَــری
ســحـر چـــون بــرآیـــد بــلنــد آفـــتاب
به فــریاد گــــویم کــه: زن!، بـَــربـَــری!
قَــدَر بـــربـــری، ســفــت و جـانانه ای
و مــردانه دنــــدان شــــکن، بـَــربـَــری
چنان طــول و عرضی که از شــهر ری
همی ســــق زنم تا به کَـن بـَــربـَــری
بــیــاور دو تُـن خــامـــه از شــیر پـــاک
کــه بـــا آن زنـــم بـــر بـــدن بـَــربـَــری
مـــرا لای یـــک بـــربـــری دفـــن کـــن
کـــه گـــردد مــرا چون کفن، بـَــربـَــری
دلـــم ســخــت آشــفــتــه از روزگــــار
بـــرایـــم بــخــوان یـک دهن بـَــربـَــری
ـــــــــــــــــــــــــــــ
نـــادر خــتــایــی

 
تصنیف کوچه
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٤ : توسط : آیین اهورایی

الف میگم ابروت کمونه ای کمون ابروی من
ب میگم بالات بلنده ای گل خوشبوی من
ت تو را میخوام عزیزم تا برام تاتی کنی
ث ثواب گر لباتو با لبام قاطی کنی
جیم جوابم را ندادی
چ چرا
ح حامی خواتم خودم میخوام تو را
دال دلم پیش دلت باشد گرو
ذال ذلیلت گشتم از پیشم نرو
دال و ذال و ر - روسری قشنگ داری
ر - ز - ژ - ز حال من خبر داری
سین میخوام بگم سمن بری سمن بری
شین میخوام بگم شیرین لبی و شکری
صاد و ضاد و طین و ظین و عین و غین و ف و قاف و کاف و گاف و لام و میم
لم بده برام رو صندلی ، رو صندلی
نون نیگات کنم چرا که خیلی خوشگلی

ی یواش بیا بخون برام الف ب رو
دیدی که برات الف رو خوندم تا ی رو


 
← صفحه بعد