آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
24 ساعت دوم
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢ : توسط : آیین اهورایی

 

صبح ساعت 9 صبح از صدای تلفن حرف زدن انوش از خواب بیدار شدم  جمله زیبایی از او شنیدم  " به این شماره زنگ بزن این دوست ما راه به راه با این تلفن تماس میگیرد" تمام تماس من با تلفن انوش 2:37 ثانیه بود آن هم فقط برای دلگرمی برای ادامه مسیر خوب شاید همان را هم نباید استفاده می کردم از قبل هم گفته بودم هزینه رومینگ نصف نصف

بگذریم اولین حرکت با  المنتی که داشتم چایی دم کردم و ترتیب یکی از شکلات های درون یخچال را دادم به هر مصیبتی بود انوش را مجبور کردم  برود دوش بگیرد (خدایا از این قطار ها به ما هم عطا بفرما ) طرف های ساعت 10 مهماندار قطار آمد و بلیطمان را تحویل ما داد این بدان معناست که به قونیه نزدیک شده ایم باور نمی کنید چنان حال روحانیی به من دست داد که بانگ برداشتم " خوشگل خانم ابرو کمون چشم عسلی سوسن خانم" فکر می کنم انوش به عمق محتویی این شعر پی نبرده بود که دو دست بر گوش گرفته بود و از من تقاضای سکوت می کرد .چه کنم که در نیابد حال پخته هیچ خام من همچنان در عالم معنا گام می زدم و می خواندم که می خواهم بیایم دره خونتون پس از حدود یک ربع قطار  ایستاد (از آنجایی که به فرموده دوستان من ناپخته هستم )از قبل نقشه قونیه را تهیه کرده بودم و بخوبی مطالعه کرده بودم و در ذهن داشتمش حدود 500 متر راه رفتیم تا به میدان اتاتورک رسیدیم که عکسش دسته انوشه و انگار خیال ندارد کول دیسک من را پس بده (بگذریم که مجبور شدم در روز های تنهایی سیدی خام تهیه کنم به مبلغ 400 تومن و یکبار حافظه دوربین را خالی کنم و رایت کنم به مبلغ هزار تومان و هزینه ی چکدام را هم به حساب انوش ننوشتم ) دوستان در صورت تمایل می توانند از انوش در خواست کنند عکس اتاتورک را آپلود کند

می گفتم زیر مجسمه ایستادیم و از رهگذری درخواست کردیم عکس ما را بگیرد طرف استاد عکاسی بود اتاتورک را زانو به پایین گرفت به نفر بعدی دادیم او خیلی خوب گرفت از مجسمه 50 متری پیش رفتیم به ایستگاه مینی بوس ها رسیدیم سوار شدیم 3 لیر دادیم تا به بزرگترین میدان قونیه رسیدیم میدان علاالدین واقعا زیبا بود در گوشه ای از این میدان مسجد علاالدین قرار داشت اولین جایی که در قونیه به آن سر زدیم همانجا بود جز منبرش که از جنس آبنوس بود چیز دیگری برای دیدن نداشت از مسجد بیرون آمدیم انوش در راستای حذف هر گونه بار اضافی زیر اندازش را به دریوزه ای بخشید در میدان در حال راه رفتن بودیم و از محیط لذت می بردیم که پیر مردی از پشت سرمان فریاد زد کجایی هستین این بار قصه برعکس شده بود و جای اینکه من دنبال توریستی بگردم تا مخش را تیلیت کنم او دنبال ما بود دقایقی چند با او صحبت کردیم پیرمرد می گفت دکتری اقتصاد دارد و چند سالی مشاور اقتصادی شهردار قونیه بوده است می گفت در ایران دنبال شخصی می گردد به نام دکتر فریدونی به او گفتم بهت قول نمی دهم اما تمام تلاشم را می کنم تا برایت پیدایش کنم پیرمرد لبخند می زند از او در مورد هتل مناسب سوال می کنیم  این را بگویم قونیه از لحاظ هتل مناسب در پایین ترین سطح از سطوح شهرهای ترکیه است  خدا انشالله پیرمرد را به راه راست هدایت کند یک هتلی معرفی کرد که نگو و نپرس  بعدن می گویم چطور بود از میدان علاالدین راهمان را می گیریم به سمت خیابان ظفر در آنجا به نمایندگی ترک سل مراجعه میکنیم تا گند دیروزم را ماله بکشم و پین کد گمشده را بازیابی کنم باز هم با گوشی انوش زنگ می زنم 33 ثانیه تا مادرم شماره خطی که دارم را برایم بخواند مردمان قونیه بر عکس مردمان استانبول کولاکه انسانیت هستند نمونه شان واقعا کم پیدا می شود نماینده ترک سل در استانبول برای نفس کشیدن هم پول می گرفت اینجا طرف برایمان اب خوردن هم می آورد صدای زنگ گوشی یکی از فروشندگان بلند شد دیدیم به موسیقی سنتی علاقه مند است انوش هم برایش قطعه ای از داریوش طلایی گذاشت بساط بلوتوث پهن شد بعد حدود 10 دقیقه پین کد را برایمان باز یابی کردند و سال تولد من را به عنوان پین جدید انتخاب کردند 1985 حالا از کجا فهمیدند من که نمی دانم چون تو پاس های جدید تاریخ شمسی درج شده است از همه کارمندان دوستانه تشکر کردیم و رفتیم اما مگر می شود من از جایی بروم و چیزی جا نگذارم اینبار هم کلاهم جا ماند پس بدو بدو برگشتم و کلاه را برداشتم .

در خیابان ظفر اول از همه به بلیط اتوبوس فروش ها مراجعه کردیم تا براساس ساعت بلیط به برنامه ریزی سفر بپردازم مقصد بعدیمان کاپادوکیا می باشد در سطح شهر هیچ اتوبوسی که شب رو از قونیه به کاپادوکیا برود نیافتیم بهتر دیدم تا به اتوگار (ترمینال خودمان ) مراجعه کنیم  شاید چیزی یافتیم در کنار خیابان ایستاده بودیم  که شخصی که متوجه صحبت ما با فروشندگان بلیط شده بود آمد جلو و گفت چه می خواهید و ما هم مشکلمان که انتخاب یک اتوبوس شب رو است را به او گفتیم و او هم در کمال محبت کل مسئله را برایمان در دفترچه من به ترکی نوشت تا دیگر نیاز به پانتومیم و شکلک نداشته باشیم قبل رفتن به اتوگار می رویم بدن سازی اولین غذای ترکیمان را آن جا می خوریم 2 عدد دونر کباب 2 نوشابه و یک ماست سر جمع 6500 تومان بعد نهار سوار تراموا می شویم و راه اتوگار را در پیش می گیریم در تراموا به هر کس می رسم می پرسم مرگ من یک کلمه هم انگلیسی بلد نیستی که همواره جواب منفی است تا اینکه صندلی ای خالی می شود کنار پسر و دختری می نشینم از پسرک می پرسم انگلیسی بلدی می گوید بله و یک عالم اطلاعات ازش می گیرم و در ایستگه اتوگار پیاده می شویم پسرک به ما می گوید پدرم اتومبیلش را اینجا پارک کرده من منتظر شما می مانم تا برگردید من می رسانمتان ما هم قبول می کنیم میرویم اما متاسفانه در اتوگار هم زودتر از ساعت 6 صبح بلیط برای کاپادوکیا نیست ناچار آنرا بر میگزنیم با پزو گازوییل سوز پسرک بر می گردیم این مردمان آخر معرفتند شماره اش را به من می دهد و می گوید هر مشکلی داشتی با من تماس بگیر ما را دم دره موزه مولانا پیاده می کند میرویم به سمت موزه به گنبد که میرسیم من عزم انداختن همین عکس پروفایل را می کنم که شخصی نزدیک ما می آید و با لحجه بسیار بد انگلیسی اش از ما می پرسد ایرانی هستین از آنجایی که انگلیسی پرسید من هم انگلیسی جواب می دهم اما حدسم درست بود چندان انگلیسی بلد نبود و هیچی از حرف های من نفهمید به فارسی بهش گفم مگه ایرانی نیستین که نطقش باز شد گفت آری اما پناهنده هستیم بد از چند جمله رد بدل شدن بینمان می فهمد که خودی هستیم از هر طرف یک نفر در می آید تا نهایت جمعیت شان به 4مرد 3 زن 2 بچه می رسد با همه احوال پرسی گرمی می کنیم و علت پناهنده گیشان را می پرسیم هیچ نمی گویند اسمشان را می پرسیم باز هیچ نمی گویند می پرسم زندان هم بودین یکی شان می گوید آری با...... و ...... هم سلولی بوده ام باز اسمش را می پرسم جواب نمی دهد با خود می گویم وای به حال مملکتی که مردمانش اسمشان را هم به یکدیگر نمی گویند یاد توریست های سایر کشور ها می افتم که تا هم وطن می بیندند انگار دنیا را بهشان داده اند .

به انوش می  گویم بیا اول برویم هتل وسایل را بگذاریم بعد خدمت حضرت مولانا می رسیم راه می فتیم به سمت آن هتل کذایی وارد می شویم عین طویله است هم جایش مزخرف اما انوش خسته است و می دانم اگر بگویم اینجا نمی مانیم باز هم باید الفاظی نچسب را تحمل کنم ناچار میگویم قبوله و اتاقی که حمام ندارد را انتخاب می کنیم که 7000 تومن صرفه جویی کرده باشیم اتاق که نبود خوک دانی بود انوش می رود استراحت کند و من میرم مراحل ثبت اتاق را انجام دهم باز می گردم وسایل را جمع می کنم می روم حمام در تمام لحظات حمام خودم را جمع و جور می کنم که کوچکترین تماسی با دیواره کثیف حمام نداشته باشم باز می گردم و لباس تمیز می پوشم و اماده رفتن به خدمت حضرت می شوم انوش هم چرتکی زده و آماده می شود

در راه در کنار پرندگان اهلی می نوشنیم چند عکی می اندازیم (باز هم عکس هایش دست من نیست )بعد از طی مسافتی 200 متری به ورودی حرم می رسیم ورودیه 2 لیری را می پردازیم و وارد می شویم در ابتدای مسیر روکش نایلونیی بر پا می کنیم از همان هایی که در سرور ها به پا می کنیم تا خاک برروی سرور ها ننشیند اما ایجا از آن دسگاه ها خبری نیست و باید با دست بر روی کفشت بکشی از این جا به بعد عکس برداری ممنوع می باشد از در ورودی حرم وارد می شویم ابتدا مقبره مریدان است وپس از بیست قدم مقبره مولانا در کنار پسرش زیر پایش قبر پدرش و دیگر مریدان مقرب تر چند دقیقه ای درر کنار حضرت درنگ می کنیم واقعا زبانم توان بیان حس آن لحظه را ندارد.........................................................

حرکت می کنم به سمت موزه نسخ خطی دیوان شمس مثنوی کتاب های چلبی دیوان حافظ  عطار و چندین جلد ققرآن در موزه موجود است با صدای بلند هر کدام را می توانم می خوانم و به ایرانی بودنم می بالم دیگران فقط می توانند ببیند اما من درکش هم می کنم در حد ظرفم در قسمت پایانی موزه قسمتی از جامه حضرت محمد را در داخل ویتترنی گذاشته اند ویترین 4 سوراخ دارد و از ان ها می توان بویید می گویند بوی محمد می دهد اما به نظر من که بوی گلاب قمصر است و نه چیز دیگر از در دیگر موزه خارج می شوم چند دقیقه ای در حیاط دور زدیم  و بعد به مطبخ می رفتیم آنجا که هرکس می خواسته ارادتش را به حضرت اثبات کند باید چند سالی کار می کرده امروز نیز عروسک هایی این وظیفه را برعهده دارند

نماز را نخوانده بودیم تا در حرم حضرت بخوانیم اما جایی نبود ناچار در کوشه از یکی از حجره های حرم ظهر و عصر را خواندیم

من دوباره می روم خدمت حضرت و این بار بیشتر می مانم و دیگر با مولانا خداحافظی می کنم و بیرون می آییم

حیاط پشتی حرم قبرستانی است هرکه درویش بوده بالای سنگ قبرش کلاهش را گذاسته اند در میان قبرهای مقبره شاعر پاکستانی اقبال لاهوری نیز هست چند عکسی می گیریم و از از در دیگر  خارج می وشیم پشت حیات کارگاه سفالی است به آنجا میرویم انوش چند جاسویچی می خرد من هیچ نمی خرم زن و شوهری بسیار عاشقانه در آنجا کار می کنند از آن عاشقان که من همیشه حسرت زندگیشان را می خورم مرد می گوید من چند کلمه فارسی مدانم می پرسم چه می گوید :اام  , پعته  ,سوختم  آخری را که می گوید می فهم که منظورش است خام بودم پخته شدم سوختم برایش هر سه کلمه را به انگلیسی ترجمه می کنم دعوتمان می کنند به چای من به فارسی می گویم زحمتتان نمی دهیم همسرش می گوید هیچ زحمت نیست  مرد برایمان یک کتاب می آورد به ما هدیه می دهد در ابتدای کتاب 17 بیت اول مثنوی هست از ما می خواهد برایش بخوانیم من هم می خوانم به انگلیسی برایش ترجمه می کنم خیلی خوشحال می شود و به من می گوید هر چی می خواهید بر دارید تخفیف خوبی می دهم می گوییم کوله ام جا ندارد انشالله در سفرهای بعدی با آنها خداحافظی می کنیم می رویم قبرستان عجب قبرستانی چقدر زیبا اگر زحمت نبود حتمن در وصیت نامه می خواستم آن جا دفنم کنند بعد از قبرستان سری به بازار دور موزه می زنیم همه جور عروسک سما زن وجود دارد وارد مغازه دختر جوانی می شنویم مجسمه هایش کاملن متفاوت است کانسپتچوال است اصلن انگلیسی نمیداند اما بهش می گویم کانسپت همین لغت کافی تا بفهمد یه دوزاری از هنر سرچشمه داریم انوش از یکی از عروسک ها خوشش می آید اما وقتی قیمتش را میفهمد متوجه می شود اصلن عروسک قشنگی نیست ناگهان انوش می گوید آیین به مقبره شمس نرفته ایم نگاهی به دورو برم می اندازم می گویم از ین سمت است از فروشنده ای میپرسپم حرفم را تایید می کنم می گوید 1 کلومتری باید بروید ما هم راه می افتیم در راه به ال سی واکی می رسیم مگر می شود از این فروشگاه گذشت داخل می شوم قیمت هایش واقعن عالیست من هم که عاشق ویندو شاپینگ چرخی می زنم باز یاد کوله ام می افتم که جا ندارد پس بیرون می آیم و به مسیر ادامه می دهیم

در میانه راه به فروشگاه مگروس می رسیم من باید فکر شام را هم بکنم وارد فروشگاه می شوم آب نان و 2 موز و 2 شابلون و 1 گوجه می خرم انوش هم می رود گوجه سبز سوا کند حداقل یک کیلو گوجه سبز می خرد هرچه می گویم نخر به کتش نمی رود می گوید تازه کم هم خریده چی بگم مادرم گفته بود حرفی نزنم پس من هم چیزی نمی گویم 2 نوشیدنی ارزان قیمت هم بر میدارم می خوریم و به راه ادامه می دهیم

از رسپشن هتل ملوانا می پرسم چقدر تا شمس راه است می گوید 500 متر می روی و می پیچی سمت سمت راست باز 500 متر می روی 500 متر اول را می رویم دیگر قدم های انوش به قدم های مورچه شباهت دارد و اعصابم را خراب می کند به انوش می گویم بیخیال با این سرعت تو به هیچ جا نمی رسیم بر گرد اتوبوس سورا شویم که سما را از دست ندهیم می رویم اتوبوس سوار شویم به مقصد مولانا کولتوغ مرکزی(مرکز فرهنگی مولانا) انوش تمام مسیر با من حرف نمی زند انگار چه گناهی کرده ام که او نمی تواند راه برود مگر من مقصرم شاید هستم نمی دانم

اتوبوسی که ما می خواهیم از همه دیرتر می آید اما بالاخره می آید و ما به مرکز مولانا می رویم در ایستگاه مقصد پیاده می شویم انوش هرچه از دهانش در می آید بار من میکند عنایاتی خاصه که تو روانی هستی نمی توانی تصمیم بگیری یکبار می گویی برویم شمس یکبار فروشگاه می روی وهزاران ناسزای دیگر انگار نه انگار که تمام این برنامه سفر را من چیده ام تمام بلیط ها را من خریده ام تمام هماهنگی ها را من انجام داده ام بی خیال در جواب این حرف ها من فقط 50 قدم فاصله میگیرم و جلوتر راه میروم  نمی دانم خودش میداند یا نه اما برای من دویدن تا مقبره شمس هم کاری نداشت اما به خاطر او من هم به مقبره شمس نرفتم البته بگویم بنده اصلن اعتقاد ندارم که شمس وجود داشته باشد چه برسد به مقبره من معتقدم شمس مرشد خیالی مولاناست و بعد مادی ندارد حالا این حرف ها جاش اینجا نیست .

در داخل مرکز با یک نروژی اشنا می شویم که 32 کشور جهان را با دوچرخه پیموده است فردی است خوش خنده و خوش مشرب با هم سخن می گوییم از هر دری آدم آزاده و آزد اندیشی است با سیساست های اتحادیه اروپا مشکل دارد مدیر عامل یک شرکت چاپ بین المللی است و تا به 70 کشور دنیا را دیده است او نیز انگار از صحبت کردن با ما راضی است و کنار ما می نشیند .

از مرکز برایتان بگویم که یک آمفی تئاتر رو باز دارد با گنجایش 2000 نفر یک سالن زیبای سر بسته با گنجایش 3000 نفر و دو سالن بزرگ مجزا مجموعه زیبا و بی نقصی است با خودم می گویم اگر قبر مولانا در ایران بود هر بار قبل از مراسم سما گروه های فشار می آمدند و کاسه کوزه درویشان را بهم می زدند پس خدا را شکر که ایران نیست

بالاخره پس از انتظار طولانی سما آغاز می شود از سما هیچ نمی گویم که حکایت سما درویشان این زمان عینن مثل نماز آخوند ها شده بس که به فرمش رسیدند محتوی را از یاد برده اند مانند آخوند ها که صد بار به آدم می گویند والضالین را چقدر بکش اما یکبار نمی گوند این ضال ها که هستند آنقدر در سما قانون و مقررات وآداب گذاشته ان که تنها چیزی را که در ذهن القا نمی کند از خود بی خود شدن است آخر خودتان قضاوت کنید انسان از خود بیخود شده فکر می کند چه جوری دستش را بالا بیاورد یا ...............

از سما برمیگردیم سوار اتوبوس می شویم به هتل بر می گردیم من واقعا گشنه ام هست اول نمازم را می خوانم و بعد بساط شام را به پا می کنم گوجه را قاچ میکنم و تن ماهی را با المنت گرم می کنم از آنجایی که هتل ما به شدت اشرافی است میز هایش فلزی است و هر تکانی سر صدایی وحشتناک ایجاد می کند در ظرف ماهی از دستم رها می شود انوش از خواب می پرد چند ناسزا نثارم می کند هیچ نمی گویم با خودش غر می زدند "آن روی سگ من را دارد بالا می آورد" و باز می خوابد نمی دانم چند دقیقه بعد چنگال از دستم ول می شود یا چه که باز صدایی بلند می شود انوش از خواب بیدار می شود فریاد می زند ناسزا می گوید توهین می کند و من باز هیچ نمی گویم فقط می گویم داد نزن 12 شب است مردم خواب اند باز فریاد بر می دارد "که مگر من خواب نیستم " جوابش را نمی دهم و شامم را می خورم آن موقع که آقا انوش خوابند و دارند هفت پادشاه را خواب می بینند من باید با 2 ترک سر و کله بزنم تا ببینم چظور باید فردا صبح خودمان را به اتوگار برسانیم به نتیجه خاصی هم نمی رسم و مجبور می شوم همان برنامه رفتن با تراموا را در پیش بگیریم از  هتل تا تراموا 1 کیلومتر راه است مسیری که برای من بین 6 تا 10 دقیقه زمان می برد هر یک ساعت یکبار هم یک تراموا حرکت می کند پس ما باید ساعت 5:30 دقیقه در ایستگاه تراموا باشیم ابتدا با خود فکر می کنم  ساعت 5 حرکت کنیم خوب است اما بعد یاد قدم های انوش می فتم می گویم نه می کنمش 4:45 دقیقه ساعت 4 از خواب بیدار میشم انوش را از خواب بیدار می کنم ادامه سریال های ناسزا گویی هایش به پا می شود باز هم همان الفاظ من باز هیچ نمی گوییم فقط می گویمم 4:45 دقیقه باید دمه در هتل باشیم

بگویم انوش فکر می کند 4:45 از اتاق خارج شود و وسایل را در اتاق بریزد خیلی کار فوق العاده ای انجام داده و من نباید به عنوان نفر آخر لای همه ی خرت وپرت ها را بگردم تا چیزی جا نمانده باشد بگذریم 4:50 از هتل خارج می شویم از روی نقشه مسیر را میدانم بس که از تهران نقشه را نگاه کرده ام کاملن به قونیه مسلطم در راه مسیر را از کسی می پرسم 180 درجه برعکس می گوید اما من به راه خودم اعتقاد دارم و می روم و درست هم می روم

مسیر 10 دقیقه ای را در 45  دقیقه می پیماییم به 10 قدمی تراموا می رسم انوش 100 متر بامن فاصله دارد بهش اشاره می کنم بدود بی تفاوت هیچ کاری نمی کند بر می گردم فریاد میزنم انوش توروخدا بدو باز هم همان رویه بی تفاوتی را پیش می گیرد و تراموا می رود و ما جا می مانیم حیف که رفیق نیمه راه نیستم و گرنه می پریدم سوار تراموا می شدم چند دقیقه ای کنار ریل تراموا می نشینیم  من که می دانم آخرش می توان با تاکسی رفت اما بگذار انوش یک کم بفهمد مقصر است که اصلن عین خیالش نبود تازه فریاد هم بر آورد "که می خواستی خودت درست برنامه ریزی کنی"من هم دیگر کاسه صبرم لبریز شد و اولین و آخرین فحشم را دادم

بلیط ها دست انوش بود بلیطها من را داد و کلی شاکی راهش را کشید و رفت خدایی من را بگو که باز ایستادم و هیچ نگفتم صبر کردم قبلن از همان پسرک پرسیده بودم با اتوبوس و تاکسی چقدر راه است تا اتوگار با تاکسی 5 دقیقه بیشتر نبود منتظر ماندم تا 10 دقیقه زمان به حرکت اتوبوس مانده بود رفتم با یک تاکسی وارد مذاکره شدم گفت 20 لیر می گیرد تا اتوگار خدایی آنقدرهم زیاد نبود پذیرفتم فریاد زدم انوش بیا تاکسی گرفتم انوش ناسزاگویان آمد همین طور یک ریز به من فحش میداد و باز من هیچ نمی گفتم وتحمل می کردم به اتوگار رسیدیم 20 لیر را دادم و به سمت اتوبوس ها رفتیم اتوبوس ما قرار بود ما را در بین راه سوار کند پس بین بقیه اتوبوس ها نبود به گیشه بلیط فروشی مراجعه کردیم او مارا راهنمایی کرد تا سوار اتوبوس شدیم اتوبوس ساعت 6 حرکت کرد تورها در ساعت 9 حرکت می کردند خدا خدا میکردیم 3 ساعته برسیم تا تورها را از دست ندهیم .

 

ادامه دارد.....................