آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
ادامه سفرنامه
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦ : توسط : آیین اهورایی

اولین بار که اتوبوس ترکی سوار می شدیم اتوبوس چندان عالی نبود اما از اتوبوس های ایرانی خیلی بهتر بود از همه جالب تر مهماندار اتوبوس بود که انوش ارادت خاصی بهش پیدا کرده بود و شعر هایی در رسایش می سرود یه اقایی بود با از ین عینک های گرد خنده دارد اشگولی بود برای خودش خلاصه حرکت را آغاز کردیم در ابتدای سفر من یک مسافر که انگلیسی بلد بود را شناسایی کردم این نکته ی واقعن مهمیه وگرنه بدبخت می شین مقصد ما گورمه بود(goreme) از ایران هم تو اینترنت سرچ کرده بودم و تور های کاپادوکیه را می شناختم بهترینش تور سبزش بود (ای به قربان رنگش بروم ) با چند تا از موسسات هم وارد مذاکره شده بودم و تلفن همه شان را در داشتم پس مشکلی نبود

اتوبوس نگو تو راه رفتن لاک پشت نهایت سرعت 80 تا بعد 1 ساعت حرکت نیم ساعت استراحت می کرد انگار خرسواریم اما جدای این ها کیفیت خدماتشان عالی بود هر یک ساعت چایی قهوه ای یا نوشیدنی برایمان می آوردند دایما اشگول خان اسپری خوش بو کننده هوا میزد هر نیم ساعت آب می آوردند و ....

از انوش بگویم که کلن این بشر موجوده جالبی است سقف که بالای سرش می آید آرام می شود دو بار میشه همون دوست خوب من فرقی هم نمی کند سقف هتل باشد طویله باشد قطار باشد یا حتی سقف توالت در هر صورت آرام می شود دوباره با هم دوست می شویم من هم که آدمی نیستم که رفیقای صمیمی و از دست بدم منم بیخیال شدم یه چایی از اشگول خان گرفتم و به انوش دادم خورد و حالش جا آمد

همچنان  لاک پشت وار به حرکت ادامه می دادیم و من دیگه داشتم دیوانه می شدم از قونیه تا کاپادوکیا 3 ساعت راه بود ما هم 6 صبح راه افتاده بودیم پس باید 9 میرسیدیم تورها هم حرکتشان را 9 آغاز می کردند اما این این لاک پشت راه نمی رفت که بالاخره به استان کاپادوکیا رسیدیم لا مصب تو هر شهر 20 دقیقه نگه می داشت رفتم و تلفنم را دادم به اون پسره تا برام زنگ بزنه به تورها پسرک زنگ زد و به تور گفت ما تو نوشهر (شهر نفت ) هستیم توریه هم گفت تا ساعت 10 منتظر ما می ایستد ما هم خوشحال شدیم

سر صحبت را با پسرک باز می کنم می گوید سرباز است ازش از طول مدت سربازی  سوال می کنم می گوید 1 سال و هرکس در هر زمینه که تخصص دارد به کار گمارده می شود پسرک لیسانس فیزیک داشت و معلم دبیرستان بود پرسید ازدواج کردی گفتم نه گفت 6 سال است زن دارد و یک پسر سه ساله همین جوری 4  شاخ مونده بودم گفتم چند سالته گفت 26 یه نگاه به خودم انداختم یه نگاه به انوش گفتم به به بعد برای پسرک توضیح دادم به به یعنی چه

این لاک پشت لعنتی هم که نمی رسید خلاصه تو یکی از شهرها یه عده ای سوار ماشین شدن یارو یک راست اومد سر وقت ما گفت من موسسه دارم شما الان برید به تور نمی سید و این حرف ها بیایید من تو راه شما را پیاده میکنم ما تور قرمز داریم من می دانستم تور قرمز آثار باستانیه  جالب تری دارد به همین خاطر قبول کردم انوش هم گفت خوبه یارو گفت پول را همین جا تو اتوبوس بدین ماها هم ساده 70 یورو را جیلینکی دایدیم دستش اونم مارو تا کویر پیاده کرد گفت همین وری برین میرسین آقا من و انوش داشتیم از ترس میمردیم که یارو سرمون کلاه گذاشته الان می ریزن اینجا ما رو می زنن می برن ما عجب خرایی هستیم آخه این کی بود بهش اعتماد کردیم و این فکرهای ایرانی که یهو یکی از دور بلند شد دست تکون به همون اشاره کرد بیاین رفتیم جلو باهامون دست داد خیلی مودبانه خوش آمد گفت به هم گفت شما آیین هستی منم گفتم بله (البته چیز دیگه گفتا شما فکر کنید آیین گفت ) بعد مارو برد برامون یه تو ضیح کامل از دوران های زمین شناسی و علت تشکیل شدن این کله قند ها را گفت فقط یه توضیح بدم کاپادوکیه یه جایی شبیه کندوان خودمون اما تو کندوان 60 تا کله قند هست تو کاپادوکیه 60000 تا خوب ما رو برد  نمای کلی از استان را بهمون نشون داد و

 

گفت تور ما 2 کیلومتر هم پیاده روی داره منم گفتم دوستم نمی تونه پیاده روی کنه اون نامرد هم جای اینکهه چیزی جای گزین کنه کل برنامه را حذف کرد ترک نامرد

همسفرهای ما دوتا ترک بودن و 2 تا دختر تایوانی (هوق زشت بعد قواره داغون از همه بدتر زبان نفهم ) 2 تا ترک ها هم که کولاک بودن وقتی فهمیدن من ایرانیم به تور لیدر گفتن ازمون بپرسه متعه تو ایران حلاله یا نه آخه این همه چیز متعه را چی کار داری هان   فکر کنم دلش می خواست با خودش گفت بیاد ایران یکی بگیره چی بگم والله

خلاصه تور شروع شد اولش با  کلیساهای حواریون عجب چیزی بود زیر زمین دل کوه گویا حواریون مسیح از اینجا برای پنهان شدن استفاده می کردند یک سری داستان ها هم لیدر مان می گفت که ما چون افسانه هایش را نمی دانستیم زیاد سر در نمی آوردیم

 

بعد رفتیم  جواهر فروشی واقعا جواهرات زیبایی داشت خدایی فیروزه ترکیه از فیروزه ایران افغانستان زیبا تره

خوب بدش رفتیم سراغ دوست داشتنی ترین جای تور ناهار  که خدارو شکر سلف سرویس هم بود فکر کنم تو زندگیم تو این حد و اندازه ها ظاهر نشده بودم هی می رفتم بشقاب را پر می کردم بر میگشتم انوش انگشت تحیر به دندان گرفته بود که کجا میریزی اینارو منم بی توجه به  نگاه های دختر تایوانی ها فقط می خوردم  دیگر داشتم منفجر می شدم بعد غذا فقط یه سوال داشتم دسستشویی کجاست نکته بد غذا این بود که نوشیدنی را باید جدا پول می دادیم نامردمان آب 39 کوروشی را 4 لیر با ما حساب می کردن از همه بدتر دخترای زشت از آب ما هم خوردن انشالله سرطان شه انشالله راه دفعشان مسدود شه و....

خلاصه بعد از  عملیات محیرالعقول ناهار خوری که واقعن چسبید از این ولی رفتیم تو اون ولی از اون ولی تو اون یکی ولی خیلی جالب طبیعت خدا این شکلی واقعن کمیاب بود

fairy-hat-stones-2

در نهایت هم رفتیم تو یه ولی دیگه و

cappadocia_17

تو یه ولیه دیگه هم یه ولی بود که توش یه دژ بود با دژ هم عکس گرفتیم 

 انوش هم یه تعداد سوغاتی گرفت و باز رفتیم تو یه ولی دیگه این یکی دیگه واقعن مسخر بود

حالا این ولی ها چی بودن راسته ههای بودن سنگ های کوه به صورت متحدالشکل اشکال زیبایی ساخته بودن ما هم با همشون عکس گرفتیم خلاصه توری که قرار بود ساعت 6 تموم شه ساعت 4 تموم شد ما هم خسته و کوفته بودیم به لیدر گفتیم ما رو بزاره تو گورومه اون پیشنهاد جای گرومه تو ارگاپ بمونیم که محیط زیبا تری داره ما هم قبول کردیم به انوش گفتم تا این جا امدیم بیا بریم حمام ترکی هم تنی صفا می دهیم هم خسته گیمون در میره وقتی  قیمت حمام را که شنیدیم دو تامون پشیمون شدیم 25$ورودی برای هر نفر شستشو و ماساژ گفتیم بی خیال بابا دلت خوشه و اومدیم بیرون یه گشتی تو شهر زدیم که انوش گفت بریم اینترنت کار کنیم خوب انجا هم کسی زبان انسان سرش نمی شد یک زن و مرد ایتالیایی را دیدم رفتم جلو و باهاشون ایتالیایی سلام علیک کردم کفشان بنده های خدا بریده بود اما نمی دانستند من فقط سلام و خداحافظ رابه ایتالیایی بلدم و دیگه هیچی بلد نیستم در هر حال ازشون به انگلیسی پرسیدم و آن ها آدرس مستقیم را از راهی گفتن که حداقل سه دور دور شهر باید می چرخیدی بالاخره راه را یافتیم و حدود 2 ساعت اینترنت بازی کردیم من از همان جا هتل فردا را  که از تهران شناسایی کرده بودمش رزرو کردم زنگم زدم و یارو کانفرم داد آقای خوبی بود و من هم باهاش کلی حال کرم خلاصه اینترنت بازیمون تموم شد رفتیم مسجد نماز خوندیم مقصد بعدی ما سیده بود رفتم اتو گار و ماشین های بعدی به مقصد سیده را چک کردم سیده ماشین مستقیم نداشت اما تو مسیر انتالیا بود  توراه مارو زمین می انداخت و میرفت از  قضای روزگار اشگول خان هم باز مهماندار اتوبوس بود اشگول خان را دیدم بهم گفت اتوبوس خالی است نمی خواهد بلیط بخری بیا با خودم خشکه حساب کن 5 لیر ارزان تر دو نفرمان می شد 10 لیر اما به ریسکش نمی ارزید نه بیمه بودیم و نه کوله هایمان دیگر جای امن می ماند جاده هم بسیار بد و کوهستانی بود واقعن نمی ارزید بالاخره از  ارگاب سوار ماشین شدیم که به نوشهر برویم و با اشگول خان به سیده برویم رفتم بلیط بخرم بلیط نفری 35 لیر بود و من فقط 40 لیر داشتم باقیه پولها همش 100 دلاری و 200 یورویی بود 1 شنبه شب هم بود هیچ کس برایمان پول چنج نمی کرد حسابی گرخیجه گرفته بودم یاد اون 21 دلاری افتادم که از بچه گی جمع کرده بودم افتادم داشتم میومدم مامانم بهم گفت اون پولاتم ببر تا باطل نشده استفاده کن منم با خودم آورده  بودم ترکیه مجبور شدم با کمی ضرر  21 دلار و 41 لیر بدهم جای 70 لیر تازه بازهم یارو اعتقاد داشت باید بیشتر بدم امادیگر اه نداشتم که با ناله سودا کنم حتی اگر قرار بود بین راه دست شویی بروم 75 کوروش پول توالت را هم نداشتم خلاصه بلیط را خریدیم و رفتیم سوار اتوبوس اشگول خان شدیم  وراه افتادیم تلوزیون اتوبوس برنامه طنز فاخری گذاشته بود که از تئاتر های بهزاد محمدی هم چیپ تر بود خلاصه با همه این تفاسیر  بس که خسته بودیم در صندلی ها مردیم از شانس ما اتوبوس جای خالی داشت و راحت می توانستیم هرکدام 2 صندلی اشغال را کنیم بر عکس مسیر قبل این بار هم سفرهایمان همگی اروپایی بودند و کلن انگار در انگلستان سوار اتوبوس شده بودیم .

اذان صبح اتوبوس جایی ایستاد من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم دوگانه ای خواندم وقتی برگشتم با همان صحنه تکراری همیشگی روبرو شدم در ترکیه در هر ایستگاه بین راه یکبار اتوبوس را می شورند فکر ظرف چند سال اتوبوس نابود شود خلاصه از اتوبوس مثل آبشار آب می آمد پس نمی شد نزدیک شم یه جمع چند نفری از مسافران داشتن صحبت می کردن بهشان پیوستم موضوع جام جهانی بود ماهم کم نیاوردیم و اظهار نظر کردیم از لهجه افتضاحشان کاملن معلوم بود انگلیسی اند اصلن به نظر من از انگلیسی ها کسی بدتر انگلیسی حرف نمی زند در بین جمع دختری بود (بعدن فهمیدم پیرزنه 47 سالش بود لامذهب عین مانکن ها بود یه چروک نداشت ) که خیلی باحال اظهار نظر می کرد بهش گفتم خیلی فوتبال دوست دارین گفتش بازیکن ارسنال بوده و چندیدن جام بدست آورده کلی حباب نمودیم (مادرم گفت کف کردم حرف زشتیه ) خلاصه گفت اتوبوسش ناراحته منم گفتم ته اتوبوس پر جا خالیه و بهش گفتم اگه جا خالی بود خبرت میکنم او هم تشکر کرد حرکت که کردیم بهش گفتم جا هست اونم اومد ته اتوبوس نبودین ببینین چه بساط خنده ای به پا بود خانم خوابیده بود تو خواب تکل و شوت و همه چی میزد من انوش مانده بودیم چه می کنه این بازیکن اتوبوس را با زمین فوتبال اشتباه گرفته جای شما خالی کلی بهش خندیدم اصلن حال و هوامون عوض شد یه چی می گم باور نمی کنید حتی  دیده شد که برگردون هم می زد.

خلاصه چند ساعتی گذشت اشگول خان آمد تا برای ما توضیح بدهد ما را می خواهد وسط خیابان پیاده کند در همین هین یکی از مسافران پرسید سیده می روید چه کار گفتم می خواهیم برویم پیش آپولون عجب غلطی کردم یارو فهمید راجع به ترکیه مطالعه داشتم دهانمان را آسفالت کرد شروع کرد با لهجه آلمانیش برام تاریخ ترکیه را از آدم تا خاتم گفتن فکر کنم همه تو اتوبوس به ما 2 تا فحش میدادن بالاخره ساعت 5 شد و ساعت خواب من رسید منم کپه مرگم را گذاشتم و همه مسافران با این موضوع کلی حال کردن وجشنی عظیم به پا شد و شادی ها رفت که این مگس خوابید خلاصه در ساعت 6 به سیده رسیدیم مارو وسط خیابان پیاده کردند رفتند .

در زیر تصویر من را میبینید وسط خیابون که پیاده شدیم