آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
ادامه سفرنامه
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧ : توسط : آیین اهورایی

سیده

گفتم طرفای ساعت 6 مارو از اتوبوس پرت کردن بیرون من هم از قبل با گوگل ارث  شهر سیده را دیده بودمو کاملن می دونستم مسیر از کدوم طرفه و باید بریم سمت دریا اما متاسفانه سیده یک دماغه بود و از همه طرف به دریا میرسید ابتدا با انوش دعوام شد سر اینکه دریا کدوم وری و نکته جالب این بود که دوتامون داشتیم درست می گفتیم تو عکس نگاه کنید ما دمه اون آمف تئاتره هستیم دریا کدوم وره ؟

 

اولین اولین چیزی که در سیده توجه ما را به خودش جلب کرد ساختمان هایی بود که به شکل الماس ساخته شده بودند ازقبل می دانستم سیده پایتخت جواهرات ترکیه است اما ساختمان جواهر نشان دیگر چیز  عجیبی بود از جایی که مار ا پیاده کردن تا تئاتر انتیک حدودن 2 کیلومتر راه بود و رفیق کوه نورد من (به ادعای خودش)عمرن نمی توانست بیاید خوب پیش خودم گفتم ساعت چک این که 12 است عیب نداره سلانه سلانه میریم بالاخره میرسیم کنار خیابون داشتیم راه می رفتیم که یکی گفت بپرید بالا ماهم دیگه به مردمان ترکیه کاملن اعتماد داشتیم و پریدیم ببالا ما رو مجانی برد دمه انتیک تیتر ما هم کلی تشکر کردیم و سرمان را گرفتیم و رفتیم به یک سوپر مارکت رسییدیم آدرس هتل را خواستیم بلد نبود راه رفتیم کم کم دیواره های تئاتر آنتیک  نمایان شد آدم هر آینه انتظار داشت یک نفر با یک ارابه‌ی رومی یا یوناینی از کنارش رد شود عجب عظمتی بوداین همه آثار باستانی مجتمع یک جا

 مردمان این شر گویا روانی اند آثار باستانیشان همین طور روی زمین افتاده و اصلن توجهی نمی کنند به جرات می توانم بگویم اگر کوله ما ن کمی بزرگتر بود می توانستیم چند تا سر ستون برداریم بگذاریم داخلش بیاوریم ایران روی ستون ها و سر ستون ها نشستیم و چندین عکس انداختیم تو گوگل ارث دیده بودم از تئاتر یه چند صد متری پیش بروی میرسی به هتل رفتیم و رفتیم تا سردرهتل را دیدیم برعکس تصور من که فکر می کردم وقتی به هتل برسیم تو ذوقمان میخورد هتل بسیار قشنگی بود اما درش 6 صبح بسته بود اصلن کولن شهر اون ساعت تعطیل بود ما هم رفتیم کنار دریا و  با دیدن ساحل زیبای مدیترانه  حباب نموردیم آب شفاف بدون حتی یک موج از آب استخر کم موج تر و ساکن تر عین اشک چشم ربع ساعتی کناردریا ایستاده بودیم تا سرو کله یک سگ ولگرد پیدا شد ارادت خاصی به انوش داشت البته انوش می گفت تورا دوست دارد حالا در هر صورت دوتامون ازش می ترسیدیم بالاخره وقتی خوابید ما از پشت سرش در رفتیم یکی از معضلات اصلی در ترکیه این سگ هایش است آدم هرجا می نشیند می تواند شک نزدیک به یقین داشته باشد که قبلن سگی آن جا بوده است   

 از بوی عرق تن خودمان کلافه شده بودیم که گفتم انوش بیا برویم دنبال آن کسی که باید امانتی را به او بدهیم  حکایت این امانتی ازین قرار بود که دوتن از دوستانم سال قبل به ترکیه آمده بودندو 2 شب در منزل شخصی اقامت کرده بودند جهت تشکر بسته ای را برای او ارسال کرده بودند

 شهر کماکان نیمه تعطیل بود از چند نفر سراغش را گرفتم هیچ کس نمی شناختش آنقدر پرسیدم که چند نفر یادشان آمد که را می گویم  و کاملن اظهار بی خبری کردند خوب  یک روزی اینجا اقامت داشتیم مشکلی نبود پیدایش می کردیم

با انوش رفتیم کنار کلیسای ایوانجلیست ها سیده در باغچه ای زیبا ولو شدیم و ساقه طلایی هایی که از ایران آورده بودم با چوب شور ها باز کردیم و شروع به خوردن کردیم صبحانه خوبی بود یک ساعتی را هم آنجا گذراندیم به انوش گفتم خیلی با آنتیک سیده (قسمت قدیمی سیده)حال کردم من می رم یه چرخی می زنم و باز می گردم رفتم و همه مغازه ها را نگاه کردم واقعن شهر زیبایی بود دوست داشتنی و عروسک در شهر چند پانسیون هم بود از قیمت هایشان پرسیدم چندان فرقی با هتل انتخابی ما نداشت با این تفاوت که هتل ما ساحل واستخر مجانی هم داشت طرف های ساعت 9 راه افتادیم بریم سمت هتل به انوش گفتم با این سرعتی که تو داری شب میرسی من میرم کارای هتل را روبه راه می کنم تا تو بیای  از در ساحل وارد هتل شدم از یک نفر پرسیدم رسپپشن کجاست  گفت آن طرف اما کسی نیست چون من خودم رسپشن هتل هستم منتظر که ماندم انوش هم رسید آقای رسپشن که اسمش رمضان هم بود آمد از من پرسید شما آیین هستی گفتم بله گفت چند وقت پیش هم به من میل زده بودی گفتم آره چه خوب یادته گفت خوب اسمت خاصه یادم مونده بالاخره بعد کمی گپ و گفت واقعن دوستانه گفت الان اتاق خالی ندارم اما یک اتاق قشنگ براتون میگذارم من هم گفتم باشه اما من دارم از بوی عرق تنم خفه می شم می خواهم برم دریا یا استخر وسایلمو می تونم بزارم اینجا برم دریا گفت آره منم وسایل را گذاشتم و لباش شنا رابرداشتم و بهش گفتم کجا عوض کنم گفت من الان هیچ اتاق خالیی ندارم ازش پرسیدم دستشویی عمومی چی دارین؟ گفت آره تو رستورانه منم پریدم و لباس مو عوض کرم ابتدا بقل استخر یه دوش گرفتم و بعد رفتم دریا هرخیلی به انوش گفتم تو هم بیا چون پولامونم گذاشته بودیم تو سیف باکس دیگه مشکلی نبود همه چی امن بود

رفتم تو آب آٔقا هرچی بگم ازین آب کم گفتم شن شمال آب جنوب اما یخ فقط این و بگم که 9و"30 رفتم تو آب 3 از آب در اومدم  ساحل هتل ما هم بین 3 تا هتل مشترک بود و پرنده هم توش پر نمی زد  100 متری شنا کردم عمق دریا بیش از 10 متر بود پس دیگه طول دریا را بیخیال شدم و در عرض شنا می کردم کیفی میداد در حد بنز یعنی ازین دریا ها تو ایران اگه داشتیم من حتمن به اون شهر مهاجرت می کردم

انوش کماکان در ساحل دراز کشیده بود بهش گفتم درمان تاول پاهایت همین آب دریاست حرفم را نپذیرفت و در آب نیامد گفتم باشه من باز می رم شنا رفتم و رفتم ورفتم از ساحل خصوصیه خودمون شنا کنان رفتم تا سواحل عمومی آن جا دیگر مثل ساحل هتل ما محل  تجمع پیر پاتال ها نبود جوانان مشغول  والیبال بولز و ورزش های آبی بودند در هر گوشه مسئولین ساحل مسابقه ای به پا کرده بودند و مردمان شادمان در ساحل  بازی می کردند مادران کنار فرزندادن قلعه ها شنی می ساختند بعضی جوانان جت اسکی و  بنانا و .. بازی می کرد کلن زندگی واقعن جاری تر بود از مسئول چتر بزی قیمت پارا سیلینگ را پرسیدم گفت 2 نفر 40 یورو یه نفر 25 یورو گفتم می رم با دوستم میام گفت ایرانی هستی و هرگز بر نمی گردی منم خنیدم و برگشتم پیش انوش دیدم تو ساحل نیست و وسایل من را هم برده همان طور پابرهنه  راه افتادم سمت هتل به رسپشن گفتم انوش تو کدوم اتاقه شماره اتاق را داد رفتم در زدم در و باز نکرد فهمیدم حمومه رفتم بل بوی هتل را آوردم تا در را برام باز کنه رفتم تو انوش داشت محیا می شد بره حموم دیدم تمام ملافه تختش زرد رنگ شده بهش گفتم اینا چیه گفت تاولام ترکیده تازه اونجا بود که فهمیدم این بدبخت چه دردی داره می کشه تمام کف پاش تاول بود آخه آدم اینقدر سوسول میشه واقعن این جوانان تا سربازی نرن مرد نمیشن آخه کی گفته این سوسولارو معاف کنن پس فردا می خواد تشکیل زندگی بده اصلن به من چه ..........

منم طبق عادت همیشگی رفتم در یخچال را باز کردم که یه مائ الشعیر بخورم داشتم در کن را باز می کردم که یهو انوش داد زد نخور گفتم چرا گفت الکلیه ته دلم هرچی فحش بود بهش دادم که نگذاشت یه بار تو زندگیمون کاملن حلال بفهمیم این مشروب چیه در هر حال خدا خیرش بده جاش یه کوکا باز کردم و با بیسکوییت خوردم این هم ناهار که ساعت 4 سرو شد انوش از حمام آمد و من رفتم حمام در آینه حمام پشتم را دیدم دیگر نیاز به پیراهن نداشتم کلن قرمز بودم تمام تنم سوخته بود اما مگه می شد ازین دریا دل کند انو ش خسته بود و خوابید منم سعی کردم کارا رو بی سر و صدا انجام بدم لباس پوشیدم و رفتم خرید یک آب 5 لیتری خریدم و گوجه نون شیر و ... خواستم پودر رختشویی بخرم که قیمتش منفجرم کرد 7000تومن یه پاکت کوچیک بی خیال شدم و برگشتم هتل از انوش اجازه گرفتم و لباسامو با شامپوی انوش شستم خودم از تهران ازین شامپو یه نفره ها آورده بودم البته بگم بنده چندان هم نیاز به شامپو ندارم خلاصه بساط تن ماهی را پهن کردم سوتیه عظیم داده بودم تن ماهیش آسان باز شو نبود به بدختی بازش کردم مفصلن خوردم سهم انوش را هم گذاشتم انوش باز هم نخورد خواب بود

منم دیم دیگه واقعن خستگی داره بر من غلبه می کنه و گرفتم خوابیدم بعد 2 ساعت از خواب بیدار شدم قبل خواب از انوش پرسیدم چتر بازی می آید گفت نه پس خودم رفتم عجب حالی هم داد زیاد پیش می آید با خواهر زاده ام بروم کایت بازی تو پارک پرواز همیشه هم کلی لذت میبرم اما هیچ وقت فکر نکرده بودم که لذت اصلی را کایت می برد و نه من در میانه چتربازی به کایتم حسرت خوردم عجب چیزی بود در ارتفاع صد متری از زمین, زیر پایم هیچ نبود فقط لذت بود زیبا ترین جایش  آن جا بود که قایق با سرعت راند و من را روی معبد آپولون رها کرد واقعا لذت بخش بود کاش میشد با خودم دوربینم را می بردم فوق العاده بود دوست داشتی ترین لحظات زندگی ام بود خیلی چسبید فکر کنم انوش از خواب لذت بیشتری میبرد

بعد 15 دقیقه آمدم پایین آخرین لحظه ای که داشتن سیم بوکسل را جمع می کردن قایق تکان شدیدی خورد ومن تمام قد زیر آب رفتم خدایی خیلی چسبید

وقتی برگشتم یارو گفت ما ازت عکس گرفتیم و عکسی سه یورو منم دهانم باز مونده بود از گرانی گفتم باشه یک دانه برای یادگاری کافی است رفتم هتل تا کول دیسک بیاورم کول دیسک را که زدم لب تاپ یارو هنگ کر بهش گفتم من آیتی می خونم بده برات درستش کنم و از فرصت بدست آمده نهایت استفاده را کردم و کل عکس ها را کپی کردم یارو هم نفهمید تا یاد بگیره ایرانی را نمیشه تلکه کرد یک بار تو رندگیمون دزدی کردیم خدا هم خوب  ازمون انتقام گرفت حالا خدمتتون می گم چجوری یارو خودش هم مونده بود این همه چیز که من دارم عین جت تو کنسول  لب تاپش تایپ می کم چیه بعد که خواست عکس من را بریزد داخل کول دیسکمو نگاه کرد اما من بعد کپی کردن روی فایل  ها رمز گذاشته بودم و هیدن شون کرده بودم پس نتونست پیداشون کنه ولی دید من کاپادوکیه رفتم بهم گفت منم متولد کاپادوکیه ام اما زنم تا حالا آن جا را ندیده اشکال نداره صدایش کنم برایش آن جا تشریح کنی گفتم نه همسر اقاهه آلمانی بود و انگلیسی اش خیلی ضعیف بود من هم برایش ارامه آرامه توضیح می دادم و خانومه خیلی حال می کرد بنده خدا

دیگه داشت نزدیکای غروب خورشید می شد که ناگهان خورشید ناپدید شد گفتم ااااااااا پس چی شد آقاهه برام توضیح داد که گرد و خاک آتش فان ایسلند چند وقتی است باعث شده غروب خورشید را نبینند باز هم حباب نمودیم

برگشتم هتل انوش بیدار شده بود گفتم چرا ناهار نخوردی گفت میل نداشتم  منم چیزی نگفتم تا ساعت 8 در هتل بودم انوش گفت آیین می شه یه روز بیشتر این جا بمونیم تا من ریکاور شوم گفتم اره میرم با رسپشن صحبت می کنم اگه جا داشت باشه اگه نه میرم یه هتل دیگه پیدا می کنم میریم آنجا

 رسپشن گفت الان نمی تونه بهمون بگه فردا می تونه بگه تو دلم گفتم ای تو اون روحت

ورفتم شهر سیده را شب گردی کنم در هر خیابان چندین رستوران و بار بود اکثرن خالی یک دو رستوران هم برای جذب مشتری موسیقی زنده داشتند که آن هم کارگر نبود یاد حرف دوستانم افتادم که از زنده بودن شب های سیده می گفتند و این که چقدر رستوران هایش شلوغ است خلاصه یک دونر کباب گرفتم و برگشتم پیش انوش با چاقوی عزیزم نصفش کردم و انوش یک گاز زد و باقی را انداخت سطل آشغل گفت اصلن اشتها ندارد و من هم چیزی نگفتم باز رفتم در شهر گشتم

هتل ما رستورانی داشت که مانند سایر رستوران ها یک نفر دمه درش به شما تعارف می کرد با پیر مرد حسابی رفیق شده بودم پیرمرد برایم زنگ زده بود چتر بازی و تخفیف هم گرفته بود که من با ناشی گری باطل ش کردم پیرمرد برایم 22 یورو طی کرده بود که من اشتباهن 25 تا دادم عیب نارد حلالشان باشد آنقدر که آنها به من احترام گذاشتند تو هتل 5 ستاره‌ی ایران هم نمی گذارند  پیرمرد هم مانند سایر ترک ها احمدی نژاد را دوست دارد دلیلش هم کاملن واضح است از اسراییل بدش می آید احمدی نژاد هم ضد اسراییل است دلیل ندارد چیزی را برایش اثبات کنم روزی می فهمد در اشتباه است می پرسد برنامه ات برای فردا چیست می گویم برنامه ام تغییر کرده می پرسد چه بود می گویم فردا آنتالیا بود که پرید  می خندد و می خندم و می روم دوباره شهر گردی در شهر به مغازه ای میرسم که همکار چارلی است چارلی همان کسی است که دنبالش می گردم جمع شان جمع است جلو می روم می پرسم چارلی می شناسی می گوید بله گل از گلم می شکفد به او می گویم کجاست می گوید نمی داند از روزی که مغازه اش ر افروخته ازش چندان خبری ندارد و کمتر این طرف ها پیدایش می شود  اما چند ماه یک بار می بیندش به یکی از دوستانش زنگ می زند او هم از چارلی بی خبر است بسته را به او می سپارم ومی گویم چارلی را دیدی به او بده  قول می دهه می گوید تور نمی خواهی می گویم نه بهم رفتینگ را پیشنهاد می کنه  کرم در وجودم لول می زند که رفینگ بروم اما می ترسم در کشور غربت خطرناک باشد تشکر می کنم و میروم

گشتن در خیابان های این شهر عروسک هم لذت بخش است همه چیز عین قدیماست خیلی نازه همه با هم دوستن

چیزی که هست در این شهر عمرن ایرانی نمیبینی بهتان قول می دهم گشتم نبود نگرد نیسیت در حال گشت و گذار هستم که صدای اذان نماز شام بلند می شود مسجد زیبایی دارد این سیده کوچک و جمع و جور میروم و به سبک سنی ها روی سکو وضو می گیرم داخل مسجد می شوم 6 نمارگزار وجود دارد و 10 ها توریست یادم رفته بود مهرم را با خوم ببرم تکه ای کاغذ از جیبیم در می اورم و  بر روی آن سجده می کنم یکی از توریست ها متوجه تفاوت نماز خواندن من با دیگران می شود و از من می پرسد برایش توضیح می دهم که مذاهبمان متفاوت است متوجه میشوم اصلن نمی داند مذهب چیست برایش مثال می زنم مثل کاتولیک و پروتستان آن ها را هم نمی داند چیست می گویم دینت چیست می گوید آتیست هستم در دلم می گویم مارا  باش رو دیوار کی یادگاری نوشتیم  لبخند می زنم و بعد از بیرون آمدن از مسجد دستم را آب می کشم

در خیابان های شهر  که گشت میزنم با هر که انگلیسی بفهمد صحبت می کنم و مراوده می کنم همه از اینی که من ایرانیم تعجب می کنند اول از اینکه ایرانی ها  اینجا نمی آیند دوم اینکه اگه ایرانیم چطور انگلیسی حرف می زنم و کجا یا گرفته ام برایشان توضیح می دهم که ایرانی ها اکثرن انگلیسی بلدن و در ذهنم خاطره اون توریستی که تو خیابون فاطمی وقتی فهمید من انگلیسی بلدم بغلم کرد و خدا را شکر گفت مرور می کردم اما رو نکردم در ایران هم کسی انگلیسی بلد نیست

خلاصه در جایی چنین نفر گرم صحبت بودن به من هم بفرما زدن من هم بیکار بودم رفتم کنارشان و بازی تخت نردشان را نگاه می کردم و صحبت میکردیم یکی شان نی شرت فروشی داشت از من خواشت برایش اعدا فارسی را از یک تا 100 بنویسم وبهش یاد بهم خدایی استعداد خوبی داشت سریع سریع یاد گرفت تشکر کرد و چایی به ما داد من هم چون خسته بودم خداحافظی کردم و رفتم

در راه برگشت مطابق معمول گم شدم هیچ کس هم نبود دختری داشت رد می شد ازش راه را پرسیدم بسیار مودب و با کلاس بهم جواب داد یه طوری که من مطمئن بودم استاد دانشگاه یا چیزی مشابه آن است راهم را کشیدم و رفتم در راه چون ویترین ها را نگاه می کردم سرعتم واقعن کم بود از کنار باری رد شدم دیدم به به  دخترک نه تنها استاد دانشگاه نبوده بلکه بار گرل هم بوده ماندم چرا در این مملکت همه انقدر آدم های خوبی هستن خدایا این اسلام است نه آن که ما داریم .

برگشتم هتل دیدم انوش با المنتم شیر داغ کرده یک مقدار اثرات شیر برروی المنتم بود گذاشتم داخل آب تا داغ بشود و شیر ها شسته شوند اما چشمتان روز بد نبیند المنت منفجر شد و برای ۵ دقیقه هیج جا را نمی دیدم حالا از کور شدن خودم بگذریم فریاد می زدم انو پنجره ها را باز کن آلان سنسور  دود اخطار می دهد انوش هم پنجره ها را باز کرد چشمان پر خون من را که دید فریاد زد چشت چی شد آروم بازشان کردم دیدم می بینم خدا را شکر کردم 

و  ساعت 11 خوابیدم تا صبح فردا آن هم چه خوابی به مرگ بی شباهت نبود  

 

ادامه دارد ......