آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
امان از این روزگار !
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸ : توسط : انوشیروان بهدین

پشت چراغ قرمز که می ایستاد ،‌ اگه یکی به شیشه ماشینش به هر دلیل می زد و تقاضایی داشت ،به سختی خودشو راضی می کرد که ردش کنه .ولی اغلب محترمانه به طرف می گفت ببخشید و یه جوری خلاص می شد . البته معمولا از بچه ها چه کبریت فروش چه فالفروش یه چیزی می خرید . دلش نمی اومد به اونا هم بگه نه  یا ببخشید و....

چند روز پیش راننده ما ،  پشت چراغ قرمز یه صحنه ای براش پیش اومد  که  خیلی اذیتش کرد . یه متکدی که پاش مشکل داشت ، میون جمعیت پشت چراغ تلو تلو خوران گدایی می کرد و مردم هم بهش کمک می کردن  . همون حوالی یه بچه کبریت فروش بود ، ‌بچه که می دید کمتر به اون توجه می کنن شاکی شده بود ، از قیافش معلوم بود . با عصبانیت می خواست کبریتا شو بفروشه ،‌راننده ما بهش اشاره کرد تا یه کبریتی ازش بخره . بچه جلو اومد و کبریتو داد. هنگام گرفتن پول ، راننده بهش گفت : چرا عصبانی هستی؟ ناراحت نباش . بچه در پاسخش گفت : من از صبح تا شب کار می کنم و کبریت می فروشم . در حالی که این چلاقه فقط گدایی می کنه ،‌ولی با اینحال کلی از من بیشتر در می یاره ،‌شانس ندارم ،‌اگه منم چلاق بودم اوضام خیلی بهتر بود .

چراغ سبز شد و راننده به راه افتاد ،‌ پکر بود ،‌داشت با خودش فکر می کرد که : ببین این بچه تو دنیای خودش چی رو شانس می دونه و آرزومندشه . دوست داره معلول بشه ، چون فکر می کنه اینجوری در آمدش بیشتر می شه . امان از این روزگار!