آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
از لواسان تا شیراز1
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢ : توسط : انوشیروان بهدین

روز اول

پنجشنبه بود و من که خسته از به دنبال خونه گشتن بودم زنگ زدم به بچه ها . اسی رو به زور هماهنگ کردم . پوریا و مجید هم استقبال کردن . مصطفی گفت نمیاد و پس از اصرار معلوم شد که بعله ، آقا قراره بره خواستگاری و چون عذرش پذیرفته بود دیگه اصرار نکردم . نزدیکای شب پوریا زنگ زد که بریم ویلاشون تو نوشهر . به همه اطلاع دادم . اسی گفت فردا شبش کار داره . پس قرارنوشهر کنسل شد و مقرر شد بریم اطراف تهران سمت لواسون . خلاصه فرداش که جمعه بود قرار رو گذاشتیم میدون آزادی و راه افتادیم . من ماشینم ریپ می زد . قرار شد من ماشین رو پارک کنم و با ماشین پوریا بریم . پوریا قبلا یه چیزایی راجع به کاشان گفته بود . پس منم بحثشو انداختم و همه موافقت کردن بریم کاشان . البته اسی قول گرفت که تا ساعت 3 برگردیم . راه افتادیم . صبحونه رو تو مجتمع مهتاب که تو راه قم بود خوردیم . بوفه بود . ما هم که گرسنه بودیم و تا جایی که می شد به شکم رسیدگی کردیم . البته فکر کنم بنده رکورد خوردن رو تو بچه ها شکستم . شاید باور نکنین اگه بگم بخش کوچیکی از صبحونه من 7 تا تخم مرغ بود . خلاصه بعد صبحونه زدیم به جاده و به دلیل عواقب خوراک میل شده یه چرتی هم زدیم . از خواب که بیدار شدم دیدم مجید و اسی خوابن و بیچاره پوریا در حال رانندگیه . پوریا گفت : "نزدیک کاشونیم . من کاشون قبلا رفتم ، کاش می شد بریم اصفهان ". گفتم خوب برو . گفت اسی رو چیکار کنیم . گفتم برو ، ردیفش می کنیم . پوریا هم بدون هیچ تردیدی گفت پس برو که رفتیم . مجید هم چند لحظه بعد بیدار شد و جریان رو فهمید . از روی طینت پلید پیشنهاد کردم که به اسی چیزی نگیم و اون فکر کنه داریم میریم کاشون . 40 ، 50 کیلومتری اصفهان اسی بیدار شد . گفت هنوز نرسیدیم ، مگه چقدر راهه ؟ گفتیم نزدیکیم . یهو چشش افتاد به تابلو اصفهان 30کیلومتر . جا خورده بود . گفت ما که نزدیک اصفهانیم . ما هم کم نیوردیم و گفتیم خوب اصفهان و کاشون نزدیک همن دیگه . رفتیم و رفتیم تا رسیدیم وسط شهر اصفهان . اسی هنوز نفهمیده بود و ناگهان چشش افتاد به تابلو پل خواجو . شروع کرد به بد و بیراه گفتن . ما اینقدر خندیده بودیم که تا مرگ فاصله زیادی نداشتیم . خلاصه بهش قول دادیم تا 5 بعد از ظهر برگردیم . رفتیم پل خواجوو تجدید دیداری و چند تا عکسی انداختیم . بعدش رفتیم سی و سه پل . چون جانبود ماشین رو تو قسمت پارک ممنوع پارک کردیم . پوریا یه کم شیطنت کرد و برگ جریمه ای که پشت برف پاکن ماشین عقبی بود گذاشت رو ماشین خودش . رفتیم سی و سه پل هم دیدیم . برگشتیم دیدیم یه نوشته پشت شیشه است که : " بی معرفتا ، جواب های هویه و هه هه هه " . ما هم خندیدیم و راه افتادیم بریم نقش جهان . یه دو سه دقیقه که رفتیم پوریا گفت ماشین چشه . زد کنار . دیدیم آقای با معرفت دو تا لاستیک رو پنچر کرده . توی گرما و روز جمعه که همه مغازه ها بستن ، پیدا کردن آپاراتی مصیبتی بود که بالاخره حاصل شد . آپاراتیه اومد باد بزنه دید نه کار از این حرفا گذشته . خلاصه پس ازتجسس کاشف به عمل اومد که آقای با معرفت سه تا لاستیک ماشین رو مورد عنایت قرار دادن و والپ های لاستیک رو با تیغ بریدن . چشتون روز بد نبینه کم کم متوجه شدیم که لاستیک چهارم هم بی عنایت نمونده و یه 20 هزار تومنی ازعنایت آقای با معرفت نصیبمون شد . راه افتادیم رفتیم نقش جهان . چون نقش جهان شلوغ بود و تازه نماز جمعه تموم شده بود ماشین رو پس از مصیبت بسیار پارک کردیم و رفتیم به گشت و گذار . درشکه سواری و چند تا عکس از مسجد شاه و مسجد لطف الله و سپس صرف نهار . کم کم جرقه سفر به تخت جمشید زده شد . پس از طرحش اسی با عصبانیت گفت که منو سوار ماشین کنین و خودتون هر گوری می خواید برید . قبول کردیم . حین خوردن ناهار از گارسون پرسیدیم تا شیراز چقدر راهه و ایشون هم تراوش فرمودن نزدیک 200 کیلومتر . گفتیم خوب تا ساعت 7 اصفهان می مونیم و اون موقع راه می افتیم می ریم شیراز و شام رو شیراز می خوریم . پس از صرف ناهار یه مقداری خرید کردیم و رفتیم عالی قاپو . وقتی برگشتیم یهو هممون رو برق گرفت . ماشین سر جاش نبود . پس از پرس و جو و تو سر خودمون زدن ،متوجه شدیم اون جایی که ما پارک کردیم مخصوص برادران و خواهران نمازگزار بوده و پس از اتمام نماز و مشخص شدن کفار از مسلمین برادران راهنمایی و رانندگی ماشین زنادیق رو مورد مرحمت قرار دادن . سرتونو درد نیارم . پدرمون دراومد . رفتیم راهنمایی رانندگی و دو- سه ساعت علافی و نزدیک ساعت 7 با پرداخت 10 هزار تومن ماشین آزاد شد . دو پا داشتیم و دو پا هم قرض گرفتیم و گازیدیم به سمت شیراز . بچه ها هر چی فحش بلد بودن به اصفهان و اصفهانی جماعت نثار کردن . اسی هم که نمی خواست بدبختی ما رو زیاد کنه ، دیگه حرفی از بازگشت نمی زد . نگو عنایت اصفهانی ها هنوز تموم نشده . تو خروجی شهر یه ساعتی تو ترافیک بودیم . نیم ساعتی که تو جاده رفتیم با دیدن یه تابلو همه ی افراد در باقالی ها فرو رفتیم . شیراز 455 کیلومتر . جناب گارسون آخرین چشمه از اصفهانی ها را عیان کرده بودن .گفتیم چیکار کنیم . من گفتم : " یا باید برگردیم اصفهان یا ادامه بدیم . نزدیکترین شهر به اینجا بعد از شهرضا ا آباده است ". چون قبلا از خطرات سفر به شهرضا یا همون قزوین ثانی چیزایی شنیده بودیم ، همه دو سه تا لیچار دیگه به اصفهان گفتن و موافقت خودشونو با رفتن به آباده اعلام کردن . جاده ظلمتی بود که نپرس .150 کیلومتر تا آباده راه بود .  ساعت نزدیک 11 رسیدیم به آباده . یه شامی خوردیم و دنبال جا گشتیم . یه هتل اونجا بود و دو تا مسافرخونه . با توجه به پولی که ما برده بودیم و گرونی هتل یه مسافرخونه رو انتخاب کردیم . همچین بد نبود . اومدیم بخوابیم دیدیم لباس خواب موجود نیست . مجید یه چیزایی داشت ، اسی با همون لباس بیرون خوابید و بنده و پوریا هم عریانی اختیار کردیم . چون خسته سفر بودیم خیلی زود همه به هپروت رفتیم .

                                                                              ادامه دارد....