آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
خسته ام!
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧ : توسط : انوشیروان بهدین

خسته ام* از این زندگی کوفتی که الکی می گذره

خسته ام از رشته مدیریت که باید خوندشو و بی جهت گفت : به به چه رشته ی توپی و تازه این حماقت رو تا مراتب بالای بالا ادامه داد

خسته ام از اینکه برای هر کی دو بیت شعر بخونی مسخرت کنه و بگه : بابا استاد !

خسته ام از این کار کوفتیم که مث بختک می مونه

خسته ام از اینکه روزام غرق بیکاری میگذره

خسته ام از اینکه عمر گرانمایه باید پای این کامپیوتر وقت کش هدر بشه

خسته ام از اینکه باید تو جلسه های کشکی شرکت کنم و آخر جلسه بعد چند ساعت فک زدن همه چی باد هوا شه

خسته ام از اینکه هر چند وقت یه بار باید مثل انوری به خدمت سلطان برسم و پس از خنده های الکی کیسه ای زر نصیبم بشه

خسته ام از اینکه سلطان جسارت کنه و تو زندگی خصوصیم دخالت

خسته ام از اینکه انتقاد از سلطان رو باید با صدای آروم بکنم ، نکنه دیوار موش داشته باشه

خسته ام از اینکه کار هر روزیم انتقاد از وضع موجود باشه

خسته ام از اینکه بهم بگن واسه نبوغت تو رو به این کار مشغول کردیم

خسته ام از اینکه تا آخر عمر قرار نیست تو رشته ادبیات درس بخونم

خسته ام از اینکه قراره سر از همه امور در بیارم و از هیچ کدومشون هم سر در نیاوردم

خسته ام از اینکه روزام اینقدر از بیکاری پر شده که حتی وقت نمی کنم جواب تلفن دوستامو بدم

خسته ام از اینکه از من یه لا قبا بخوان عامل تحول سازمانی باشم

و هزاران خسته ام دیگه....

 

آه در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

 

* نصفه شب بیخوابی زده سرم ، خوابم نمیره ، چیزایی که با خودم زمزمه می کردم رو نوشتم، همین!