آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
از لواسان تا شیراز 2
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠ : توسط : آیین اهورایی

 

  

روز دوم

قرار بود صبح زود از خواب بیدار شیم .روز شنبه بود و مبعث و تعطیل . شبش هماهنگ کرده بودیم که صبح زود راه بیفتیم بریم تخت جمشید رو ببینیم و بعد از ساعت 11 برگردیم به سمت تهران . از خواب که بیدار شدم ، رفتم تو حیاط که یه سر و رویی آب بزنم . یه بنده خدا اونجا بود . تا منو دید انگار برق سه فاز گرفته باشدش راشو کج کرد زود رفت تو اتاقش . یه مقدار تعجب کردم . گفتم خدا شفا بده . جلوتر که رفتم پوریا گفت چرا اینجوری اومدی ؟ به خودم نیگاه کردم دیدم بنده خداها حق دارن . با همون سرو وضع عریانی اومده بودم تو حیاط. رفتم و زود اصلاح پوشش کردم . آقای مسافرخونه ای بهمون گفته بود اینجا حموم داره  . اما ما از صبح که بیدار شدیم یه نفر تو حموم بود و بیرون نمی اومد . فکر کنم می خواست حال ما رو بگیره که به هر قیمتی شده حموم نریم .ما هم بی خیال شدیم . حاضر شدنمون یه نیم ساعتی طول کشید و ساعت 6 راه افتادیم . اول رفتیم پمپ گاز تا گاز بزنیم . یه نکته رو باید عرض کنم که تو این سفر گاز خیلی به ما کمک کرد . چون هزینه سفرمون کلی آورد پایین .یه باک میزدیم می شد 600 تومن . تو همه شهر ها هم پمپ گاز بود . خلاصه اینقدر مفید فایده بود که منو به فکر انداخت که رسیدم تهران ماشینمو گاز سوز کنم.القصه... بعد از زدن گاز یه گوشه زیر اندازی انداختیم و صبحونه خوردیم . یه چیز جالبی اسی سر صبحونه گفت . می گفت : ما تو خونمون سیستم سر سفره به تعارف و جون من جون تو و اینجور حرفاست . ولی با شما ها سیستم نجنبی تمومه است . یه ذره غافل شم هیچی نمونده . راست می گفت . قبلنا بین ما یه ذره رودربایستی بود ، ولی الان نه ، شده از توی دهن هم لقمه مورد نظرو می کشن بیرون .  ساعت 7 جمع و جور کردیم و حرکت . بعد یه ساعتی به پاسارگاد رسیدیم . بچه ها شک داشتن که برن یا نرن .فکر می کردن دیر می شه . ولی من راننده بودم و بالاخره تعیین کننده . رفتیم . عرض ادبی به کوروش کبیر و دیدن بقایای کاخهاش . همش نیگاه می کردم ببینم سیوند چه بلایی سر آرامگاه کوروش اورده ، چیزی دستگیرم نشد . یاد دفعه ی قبل افتادم که توی آرامگاه هم رفتم . ایندفعه حفاظت سفت و سخت تر شده بود . کلهم بازدید از داخل آرامگاه میسر نبود .

 

تو پاسارگاد بودیم که به موبایل مجید از خونه زنگ زدن و گفتن محمود دو روز رو واسه گرمی هوا تعطیل کرده . من باورم نمی شد . ولی طی تماسی با خونه تایید شد . کلی حال کردیم . تصمیم گرفتیم بریم شیراز و اون شب تو شیراز بمونیم .آدما تو موقعیت های مختلف مواضع متناقضی می گیرن . مجید که به قول خودش حضور در هیچ اغتشاشی رو از دست نداده بود ، گفت بابا دم محمود گرم ، خیلی باحاله ، خیلی اینجوری حال میده . معمولا هم تو تعطیلات این کارو می کنه . دیدم چه زود تطمیع شده . گفتم خاک تو سرت . آخه اینم شد حرف . چون تعطیل کرده خوبه . چی بگم دیگه . بی خیال . پس از دیدن پاسارگاد ، راه افتادیم . نرسیده به تخت جمشید جاده به سمت راست می ره نقش رستم . رفتیم اونجا . بچه ها کف کرده بودن . من باورم نمی شد که تا حالا از وجود چنین جایی اطلاع نداشته باشن . کلی حال کرده بودن . هر چی بد و بیراه هم بلد بودن نصیب آقایون و کتابهای درسی کردن که وجود یه همچین جاهایی را به اطلاع عموم نمی رسونن . البته فکر کنم یه ذره هم خودشون تعطیل بودن . وگرنه باید یه چیزایی راجع به اینجا میدونستن. کلی عکس گرفتن و گرفتیم . فکر کنم هیچ سنگی بی نصیب از عکس نموند . از اونجا راه افتادیم رفتیم تخت جمشید . یه ربعی تا تخت راه بود . رسیدیم تخت جمشید و بعد یه تجدید قوا با بستنی و فالوده ، راهی دیدار شدیم . جلو در وروردی تخت یه چند تا مغازه فالوده و خرت و پرت راه انداختن که فروششون هم بد نیست . همون جا یه دکه بود که دستبندهای چرمی درست می کردن و روش با خط میخی داغ می کردن و یه نوار باریک دستبند رو 3000 تومن می فروشن . هر جوری فکر کردم تو کتم نمرفت بگیرم . بی خیالش شدم . بچه ها هم که کلا تو اینجور چیزا تعطیل بودن اصلا جلو نیومدن که همون 3000 تومنو بپرسن . پس از تهیه بلیط ، از در ورودی رفتیم تو و از پله ها بالا . دروغ نگم یه مقدار زیادی حفاظت از سنگ نگاره ها و آثار تخت جمشید از چهار سال پیش که من رفته بودم ،بهتر شده بود . خیلی جاها را حفاظ شیشه ای یا سیمی کشیده بودن و خیلی جاها هم رفتنش ممنوع شده بود. خیلی خوشحال شدم . حالا نمی دونم بنیاد پارسه این کارا رو کرده بود یا سازمان میراث فرهنگی . کار هر کی بود دستشون درد نکنه .

 

البته بچه ها کماکان بد بین بودن و می گفتن که اینجاها دارن خیلی چیزا رو از بین می برن . یه راهنما اونجا بود که خودش اومد جلو و شروع کرد به توضیح . می گفت مطمئن باشید همه چی اینجا تحت کنترل و حفاظته . اسی از اول انقلاب پرسید و اون گفت که اون موقع هم چیزی تغییر نکردش . فقط خلخالی اومد اینجا و می خواست یه کارایی بکنه که مردم مرو دشت نذاشتن .

 

 از اون بنده خدا جدا شدیم و پس از بازدید از قسمتهای مختلف تخت ، به سمت ماشین رفتیم و راهی شیراز شدیم . هوا خیلی گرم بود . همه کلافه بودن . تا شیراز دوباره همه به جز پوریا که راننده بود خوابیدن . چشم که وا کردیم وسط شیراز بودیم . چون قبلا که رفته بودم شیراز حوالی ارگ کریم خان ساکن بودم راهنمایی کردم که بریم همون سمت . بعدشم دنبال رستوران گشتیم . همون نزدیکیا یه رستوران خوب بود . اون جا نهار خوردیم . قیمت و کیفیتش بد نبود . یه آقاهه اونجا بود که خودش سر صحبت رو وا کرد و کاشف به عمل اومد بازاریه اونجاست . می گفت بچه ی ستارخان تهرانه و خیلی هم حال می کرد که به نمایندگی از تهرانی ها صحبت می کنه . از شیرازیها هم خوب نمی گفت . راستش قبل از صحبت من خودم متوجه اون و همراهش ششده بودم . چون میزا نزدیک هم بود ، متوجه شدم همراهش غذاشو نمی خوره ، می بلعه . تا حالا همچین غذا خوردنی ندیده بودم . خلاصه به هر ضرب وزوری بود یه کارت به ما داد و زحمتشو کم کرد . من که مخم داشت می ترکید اینقدر این بشر حرف زده بود . از رستوران که اومدیم بیرون نزدیکش چند تا لباس فروشی بود ، یه مقدار لباس زیر و چهار تا تی شرت آبی یه رنگ گرفتیم . کلی از خریدمون خندیدیم . دنبال هتل گشتیم . خیلی خیلی گرون بود . حتی یه جا بهمون تا 150 هزار تومان هم قیمت داد . دوباره رفتیم سراغ مهمانپذیرو مسافرخونه و از شانسمون یه مهمانپذیر خوب و تمیز با شبی 35 هزار تومن پیدا کردیم . مهمانپذیر انوری . باید ثابت می شد بهم که من دارم به کجا می رم . وارد اتاق که شدیم همه ولو شدن و تا ساعت 6 خوابیدیم . بعد یه دوش زنده کننده ،تی شرت نو ها رو پوشیدیم و از مسافرخونه اومدیم بیرون . خیلی ها ما رو نیگاه می کردن . دور از جون خودم با این لباس های یه شکل شده بودیم عین چهارتا کله پوک .من که قبلا باغ نارنجستان شیراز رفته بودم و کلی حال کرده بودم . بچه ها رو بردم اونجا . اونا هم کلی حال کردن .

برای دوران قجره و کلی درخت نارنج توشه . بنای باغ هم خیلی زیباست و آیینه کاری های خیلی قشنگی خصوصا رو سقفش کار شده . یه نیم ساعتی اونجا چرخیدیم .

 از اونجا که اومدیم بیرون اسی اصرار می کرد بریم شاهچراغ . ما 3 تا هم به هر صورتی که بود مخالفت خودمون رو اعلام کردیم . اسی شاکی بود . میگفت شماها هیچی حالیتون نیست . از دیروز که با شما ها اومدم یه رکعتم نماز نخوندم . ( خوب به ما چه می خوندی ، به قول معروف : کسی که بخواد نماز بخونه قبلش راسته ) به هر ضرب و زوری بود شاهچراغ نرفتیم و راهی مقبره حافظ و سعدی شدیم .

 اسی دوباره گیر داد بریم باغ ارم . ما هم ایندفعه از روی شیطنت پشت گوش انداختیم و یه موقع رفتیم اونجا که ساعت 9 بود . خوب معلوم بود که بستن و رفتن. اسی هم هر سه تامونو دوباره مورد عنایت خاصه قرار داد . یه ماجرا هم تو راه رفتن به باغ ارم پیش اومد که شد سوژه . وقتی می خواستیم بریم سمت باغ ارم راه رو درست پیدا نمی کردیم . گفتیم بپرسیم . همون موقع رسیدیم پشت چراغ قرمز و ماشین کناریه ما یه خانوم چهلو خورده ای سال بود . من که دیدم طرف جدی گرفته نپرسیدم . اینجا بود که اعتماد به نفس اومد سراغ اسی و شیشه ماشین رو کشید پایین و پرسید : خانوم باغ ارم کجاست ؟ خانومه هم ببخشید خودشو ..ن کرد و انگار نه انگار که اسی همچین سوال پرسیده . اسی دو باره تکرار کرد و چون احتمال می داد این جریان سوژه بشه ، گفت : خانوم من جدی پرسیدم ؟ خانوم هم فکر کنم تو عمرش بهش همچین توجهی نشده بود کماکان به سکوت ادامه داد تا چراغ سبز شد و رفت و اسی موند و سیل خنده های ما . بنده خدا رو خیلی مسخره کردیم . بگذریم . تو راه یه هندونه و یه طالبی ویه خربزه خریدیم . بعدشم رفتیم شام . اسی حساب کرد گفت از دیروز که راه افتادیم 250 هزار تومن خرج شده که 180 هزار تومن رو فقط پول غذا و خوراکی دادیم . دیدم راست می گه . واقعا شکم عضو عجیبی است یا ما خیلی شکمو بودیم . با خودم گفتم :

این شکم بی هنر پیچ پیچ                                 صبر ندارد که بسازد به هیچ

 شام رو که خوردیم راهی محل اقامت شدیم . از تهران زنگ زدن گفتن همه تعطیلن به جز بانکی ها. من یاد داستانی افتادم در مورد هیتلر. صحتشو دقیقا نمی دونم . هر چند مخالفت با یهود ریشه‌ای عمیق در فرهنگ کاتولیک‌های اتریش داشته اما میگن : وقتی هیتلر بچه بوده یه یهودی زده تو گوشش و اون هم همیشه از یهودی ها بدش می اومده و هولوکاست ( البته محمود گفته دروغه پس راسته ) رو راه انداخته . با خودم می گفتم لابد محمودم تو بچگی هاش یه بانکی یه بلایی سرش اورده که اینقدر به بانکی ها لطف داره . به بچه ها گفتم بی خیال مرخصی می گیرم . مجید و پوریا که سربازن یه ذره دلشون شور افتاد . چند جا زنگ زدن و کاشف به عمل اومد سربازا هم تعطیل نیستن . یه مقدار بگی نگی ناراحت بودن . البته صبح کلی رجز خونده بودن که اگه تعطیل هم نبود فدای سرمون ، نمیریم . ولی فکر اضافه خدمت نشون می داد که حرف صبحشون کشک بوده .مجید شروع کرد به بد و بیراه گفتن . یاد حرفا و تمجیدای صبحش راجع به محمود افتادم . آدمیزاده دیگه . بعد تحلیل و بررسی تصمیم گرفتیم فردا برگردیم که اقلا سربازامون یه روز بیشترغیبت نخورن . آخر شب بود . اسی بیدار موند بازی آلمان و اروگوئه رو دید و من و پوریا و مجید زود خوابیدیم .

 

* در پایان این قسمت ،‌عکس پنچری اصفهانمون هم که از الطاف اون دیار بود آوردم .

 

                                                                            ادامه دارد.......