آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
بوی تو !
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳ : توسط : انوشیروان بهدین

ای سر آغاز همه خوبی ها، جمله اعضای وجود تو صفاست

و پر از شیدایی، پر از الهام بزرگ شب داغ

و رواق نگهت ، صبح امید شب رویایی

یاد داری که شبی ز سر کوچه ما

به سوی خانه خود می رفتی

کوچه گلباران شد و در آن گلباران

باستانی ز افق های بلند

وصف آن کوچه زیبا می کرد

یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت

و در آن شب یکجا

به سرت ای همه خوبی، همه ناز

گل جدا ، شاخه جدا، باد جدا، گل می ریخت

برگ های گل یاس ، نقش پاهایت را

بوسه ها می دادند

و طنین قدم موزونت، روی گلها چقدر زیبا بود

تو چه زیبا هستی ، تو چه نامی داری

نام تو نام همه خوبی هاست

تو حریر نگهت، بستر خواب و نیاز شب و روزان من است

و به امواج نگاهت که چو اقیانوس است

کشتی بادی امیدم را

می بری ساحل عاجی دو چشمان سیاه

تو چه نامی داری ، تو صفای سحری ، تو نسیم وزش باد صبایی

تو تداعی گلستان و انارستانی

تو صفای سحری ، تو نیاز شب اشعار منی

تو بلندی سپهری

چشم هایت دریاست

 باز دیشب دیدم ، کوچه مان از مستی

غرق دریای گل است

دیدم آری تو گذر می کردی

عطر تو ، عطر اقاقی ها را زیر پا می افشرد

و نسیم سر زلفت به سر دشت نیاز

عطر ها می پاشید

و سحرگاه که از بستر پر شور و نیاز

مست مست

بیدار شدم

همه اطراف پر از بوی تو بود

                                                                                                          مرید محمدی

* نخستین بار این شعر را در کتاب "سعید عنبرستانی " عزیز ، استاد ادبیات دوره دبیرستانم دیدم ، امشب یاد ایشان را کردم و به خاطرم این شعر افتاد .