آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
عشق واقعی
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩ : توسط : آیین اهورایی

یکی از کارهایی که واقعن بهش علاقه دارم اینه که وقتی تو تاکسی  می نشینم یا در هر مکان عمومیه دیگری حضور به هم می رسانم به حرف های درو بریام چه باهم و یا چه با موبایل گوش می دم اغلب ساکت می شینم و به تجزیه و تحلیل حرف هایشان می پردازم از صحبت هایشان قصه ها در ذهن می گذرانم چه کاره اند چگونه اند چرا این جا اند و ..... البته  از صحبت تلفنی بیشتر خوشم می اید چون بیشتر به من اجازه خیال پردازی می دهد اعم از آنی که ظاهر یا درون شخص پشت خط را برای خودم تصور می کنم  و با صلیقه خودم رابطشان را ارایش می دهم .

دیروز به حسب اتفاق در کنار دختر و پسری در تاکسی نشستم با همدیگر صحبت می کردند از نوع پوشش و شیوه صحبت کردنشان کاملن واضح بود که دخترک در طبقه ای بالاتر به لحاظ در آمدی پرورش یافته صحبت ها همی کردند تا در مرود قضیه ای بحث شان شد دخترک اصرار داشت که پسرک کاری برایش انجام دهد و پسرک به هر ریسمانی چگ می زد وآسمان ها با آن ریسمان ها می بافت که از زیر بار آن هزینه شانه خالی کند .

در ذهنم برآوردی از هزینه خواهش دخترک کردم  چیزی در حدود یکصد هزار تومان می شد گوش هایم را تیز تر کردم تا ببینم نتیجه بحث شان به کجا خواهد انجامید کلنجار رفتن تا آنجا ادامه پیدا کرد که دخترک جمله ای گفت شنیدنی :

.... جونی تو اگر این کار را برای من نکنی عشقم یادم میره

با شنیدن این جمله حالی به حالی شدم گنجشک ها بود که دور سرم به پرواز در آمددرسته که نخوردیم نون گندم اما دیدیم که دست مردم ممکنه هیچ وقت در زندگیم لدت عاشقی را به طور کامل درک نکرده باشم ممکن  هیچ وقت وجودم برای کسی و وجود کسی برای من مهم نبوده باشه اما لااقل کتاباشو که خوندم می دوونم عشق واقعی به چیزی بند نیست اونم پست ترین چیز عالم یعنی پول واقعن می خواهم بدونم اون دختر از بیان اون جمله چه حسی بهش دست می داد آیا پس از دریافت اون تحفه با وجود فشاری که به پسرک می آمد احساس خوشنودی  وجودش را فرا می گرفت و فریاد رضایت بر می داشت یا ......

چه می دانم اگر عشق این است خدایا شکرت که تا الان ما را بی بهره گذاشتی