آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧ : توسط : انوشیروان بهدین

امشب داشتم فکر می کردم تو رو خدا ببین من از اول سال تا الان که هنوز 6 ماهم به طور کامل نگذشته چند بار ازین شاخه به اون شاخه پریدم . هر دفعه یه تصمیم اساسی گرفتم و ظرف چند روز کنسل کردمش . شوخی نیستا . هر دفعه با کلی تفکر و برنامه ریزی هم بوده . هدفشم مشخص بوده . ولی خلاصه متغیر بوده دیگه . همش در نهایت یا خودم به نتیجه می رسم که اون کار رو نکنم یا یکی نصیحت می کنه که فلانی ، این کار رو نکن و منم می بینم درست می گه و اون کار رو نمی کنم . اول سال بود که تصمیم گرفتم پایان نامه رو تا شهریور تموم کنم. خوب نشد . آیین فکر سفر ترکیه رو انداخت تو سرم و من هم حسابی مشغول اون شدم . از ترکیه که اومدم تصمیم گرفتم دکترا برم خارجه بخونم . خوب نشستم حساب کتاب کردم و دیدم نمی صرفه کار و حقوقو واسه چند سال ول کنم برم . تصمیم این شد دکترا رو تو همین ایران بخونم . بعد به این فکر افتادم که بابا گور بابای مدیریت . تو که همیشه کشته مرده ی ادبیات بودی . خوب برو ادبیات بخون . هیچی رفتم کتاب هاشم گرفتم و برنامه ریزی برای مطالعه . ختم بابای اسی تکلیف این رو هم مشخص کرد . یکی از بچه های دانشگاه رو دیدم و وقتی از تصمیمم گفتم بهم گفت : فلانی ،  تو خوابگاه ما تو سر خر بزنی دکترای ادبیات بیکار ریخته . بهم بر خورد . گفتم به درک . می شینم دکترای همین مدیریت کوفتی رو می خونم . حالا نشستم و برنامه ریزی کردم واسه مطالعه ی کتابها و غیره که یهو چند روزه به فکرم افتاده برم شمال زندگی کنم و همون جا یه کار تولیدی راه بندازم و گور بابای شهر و  تهرانو و بانک و ...

تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد

( البته یه چند تا دیگه از امور متغیر بنده بود که خودم یادم نبود، آیین بهم یاد آوری کرد ، ولی چون بنده به خاطرم نبود و یا جز احوالات خفیه بنده محسوب می شد ، از عدم ذکر آن در این مقال خوشترم آمد  ) .