آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
کافه خاطر
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧ : توسط : آیین اهورایی

کافه ی خاطره بازی پره از قصه و رویاست
همه ی فکرا پریشون بورس خاطره همین جاست
آدماش بیدارن اما تو بیداری خواب میبینن
چشمات رو ببند و گوش کن به صدای خسته ی من

یکیشون فکرِ تئاتر طرفای لاله زاره
اون یکی فکر سکانسِ آخره یه مشت دلاره
یکی گیج شعر شاملو وسط دفتر آیدا
یکی داغه سینما رکس وقته اکرانه گوزن ها

یکی زخمی رفاقت با یه سینه ی پر خون
اونکه عاشقِ تو فکر قصه لیلی و مجنون
یکی فکر بوف کور و مرگ صادق هدایت
آخ چقدر خاطره داره روزگار بی مروت


یکی فکر عطر بارون توی جاده ی شمالِ
اون یکی مست خیاله سهراب و رستم و زالِ
یکی تو فکر مصدق زخم 28 مرداد
اون یکی تو فکر شعره یه شب مهتاب فرهاد

یکی به یاد عزیزش خسته از این همه دوری
یکی فکر شعله های شبای چارشنبه سوری
یکی فکر جنگ و نفت و خاطره های جنوبه
یکی خسته از توهم مشتش رورو میز می کوبه

داره پیرت می کنه غبار سرده خاطره
دست رو دستت گذاشتی و شب از شبت نمی گذره
چینیِ نازک رویات پر صدتا ترکِ
کاش می فهمیدی این زندگی نیست فلاش بکه