آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
 
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠ : توسط : آیین اهورایی
نوستالژی که همیشه کافکا و آلبر کامو نمی شه
همیشه شجریان و مشکاتیان و چهارگاه و نوا نیست
همیشه ولیعصر و فردوسی تا انقلاب و کافه نادری نیست
همیشه متالیکا و آنفورگیون و ناتیمگ الس متر نیست
همیشه شمال و جاده چالوس و متل قو نیست
همیشه دوران دبیرستان و دانشگاه نیست
گاهی خیلی ازین خزترها هم هست که آدم بهش نوستالژی داره مثلن

خیابون زرده از برگای پاییز * خودش خالی دلش از غصه لبریز
یه راه آشنای رو ب
ه خونه * یه همراه عزیز و مهروبونه
زمسوتا که خیس زیر بارون * یه چشم اندازه غمگینه خیابون
دیگه نجوای عاشقانه ای نیست * دلش پره همیشه از زمستون
تو پاییز به تنش لباس زرده برگه * زمستون رو سرش جای بارون تگرگه
تو برفا می خونه براش سیاه کلاغه * اما اون تو فکر هوای سبز بهاره
تو سرما خیابون همیشه بیقراره * تو فکر رسیدن به اول بهاره
امیدش همینه که بازدربیاد آفتاب * درختی که خشکه جونه در بیاره