آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
همش واسه خدا بود
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢ : توسط : آیین اهورایی

تو اتوبوس نشسته بودم یارو داشت واسه بقل دستیش تعریف میکرد

می گفت :

سی سال پیش منافقا اومدن امام جمعه شهرشونو زدن

ما هم چوب و چماقو چاقو و قمه و زنجیر برداشتیم رفتیم خونه تیمیشون همشونو زدیم خونی ومالین کردیم بعد از طبقه دوم پرتشون کردیم تو خیابون و هر کدوم میفتادن تو خیابون بچه ها یه بشکه آهک درست کرده بودن می انداختیمشون توش 

بعد ادامه داد نه که فکذ کنی این کارارو واسه چیزی کردیم نه آقا فقط واسه خدا بود این کارایی که کردیم