آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
موضوع توهم:توپ بسکتبال بهتر است یا والیبال
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠ : توسط : آیین اهورایی

آن روزی که تیم ملی والیبال نشسته ایران جلوی آمریکا پیروز شد آقایان برگشتند گفتند ما با توپ والیبال به جنگ استکبار  رفتیم و پیروز شدیم

میخام بدونم الان کسی جرات داره این جمله را بر عکس کنه و جای توپ والیبال را با بسکتبال عوض کنه


 
رونق مُلک
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸ : توسط : انوشیروان بهدین

در سردر کاروانسرایی                   تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را                  از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا، خلق               روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد             تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق           می‌رفت که مؤمنین رسیدند
این آب آورد، آن یکی خاک              یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را                  با یک دو سه مشت گِل، خریدند
چون شرع نبی ازین خطر جَست      رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی        چون شیر درنده می‌جهیدند
بی‌پیچه زن گشاده رو را                 پاچین عفاف می‌دریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را             مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر                در بحر گناه می‌تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد         مردم همه می‌جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا               یکباره به صور می‌دمیدند
طیر از وکرات و وحش از حجر          انجم ز سپهر می‌رمیدند
این است که پیش خالق و خلق     طلاب علوم روسفیدند
با این علما هنوز مردم                   از رونق مُلک ناامیدند

                                                               ایرج میرزا


 
کشور امام زمان
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱ : توسط : آیین اهورایی

ساعت 8:30 تقاطع بلوار و حجاب راننده اتوبوس به سرعت از اتوبوس پیاده می شود یک آچار فرانسه در دستش است به سمت موتور سواری می دود موتورسوار فریاد می زند نزن راننده با آچار در کمرش می کوبد موتر سوار نقش زمین می شود

با دیدن این صحنه همه حواس ها به آن سمت خیابان است یک راننده تاکسی که غرق تماشای ماجراست بی توجه به جلو به عابری بر می خورد ناگهان متوجه می شود فرمان را کج می کند به ماشین بقلی بر خورد می کند عابر دیگر خود را به میان چمن ها ی بلوار پرت می کند دو راننده گلاویز می شوند عابر اولی یکی از سنگ فرش ها بلوار را پرت می کند به سمت ماشین اولی و سنگ فرش دیگری را بر می دارد بر فرق سر راننده می کوبد خون جاری می شود

راستی اسم این کشور چه بود


 
دختران نسل ما و نسل بعدی
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱ : توسط : انوشیروان بهدین

علیرضا افشار معاون اجتماعی وزیر کشور گفت: هشت میلیارد و 400 میلیون تومان برای ترویج حجاب و عفاف با صدا و سیما در سال 89 قرارداد بسته شده است تا برنامه‌های مرتبط با ترویج حجاب و عفاف تهیه کنند، همچنین با سازمان شهرداری‌ها نیز قراردادی 20 میلیارد تومانی بسته شده که برای ترویج حجاب و عفاف تبلیغ کنند.

او در پاسخ به این سئوال که دانش‌آموزان در حال حاضر تمایل چندانی به مباحث مربوط به حجاب و عفاف ندارند و وزارت کشور چگونه در این زمینه می‌خواهد موفق عمل کند، گفت: کار فرهنگی زودبازده نیست. حداقل باید یک نسل صبر کنیم که دختران عفیف از مدارس خارج شوند.او ادامه داد: نسلی که در حال حاضر وجود دارد نسلی است که تساهل و تسامح مسئولان گذشته آنها را به سمت بدحجابی برده است باید تلاش کنیم تا نسل آینده حجاب و عفاف داشته باشند.


 
خانوم و اتوبوس
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳٠ : توسط : انوشیروان بهدین

توی ایستگاه اتوبوس تنها نشسته بودم . دو تا خانوم محجبه داشتن از دور می اومدن . یهو دیدم اتوبوس اومد، بلند شدم .نزدیکتر که شد بالاشو نیگاه کردم دیدم مسیر مورد نظر منو نمی ره . خوب دوباره جلوس فرمودم . یکی از اون دو تا خانوما شروع کرد به دویدن و به اون یکی می گفت : بدو ، الان می ره . اما اون یکی خانومه خیلی با وقار و بی هیچ دغدغه مثل سابق مسیرشو ادامه داد . خلاصه نشون به اون نشون که اتوبوس اومد و رفت . خانوما یواش یواش به ایستگاه رسیدن . خانوم تند و تیزه داشت شکایت می کرد که یه ذره می دویدی به اتوبوس می رسیدیم . اون یکی خانومه بادی به غبغب انداخت و خیلی موقر جواب داد : آخه من مقلد مرحوم بهجتم . ایشون گفتن دویدن نسوان اشکال داره ! بله!...

( البته این ماجرا منو یاد یه ماجرای دیگه تو قونیه میندازه که بماند... ) .


 
57 سال پیش بود
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩ : توسط : آیین اهورایی

هیچ نمی‌افتد از سرم
عادت این جیغهای تیزِ به پایان نیامده که سر بدهم سر
من مگر این مرگهای جوان را مُردَم؟
من مگر این خونِ ریخته‌ام؟ جنگل درندگان محاصره در خواب چشم غزالی
من مگر این؟
عادت این گونه گفتن این حرفها به شیوه‌ی این شیوه‌های نگفتن
باز چگونه؟ که هیچ به هرگز که خاک به خورشید و من به زن و زن او آن جا
با توام ایرانه خانم زیبا!


 
تاثیر همسران در پیشرفت آقایان
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤ : توسط : انوشیروان بهدین

خاطره ای از ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی

ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…

اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ایی حق به جانب…

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است… خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:

خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!


 
دهخدا
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸ : توسط : آیین اهورایی

می گویند ملا نصرالدین روزی هلهله کنان از کویی می گذشت

پرسیدند چه رفته است تو را که چنین شادمانی

ملا گفت  هم اکنون متوجه شدم قدرتم با قدرت جوانیم یکی است زین سبب چنین افتان و خیزان می روم

گفتن چه طور در یافتی

گفت در راه سنگی را دیدم به جهت زور آزمایی اقدام به بلند کردنش کردم نتوانستم خاطرم هست در دوران جوانی هم نتوانسته بودم آن سنگ را بلند کنم

حالا شده حکایت ما وقتی  وبلاگ من و فرهنگ دهخدا هر  دو صافی می شوند یعنی  هم سطحیم دیگه

هیچ وقت باور نمی کردم من و دهخدا تو یک سطح باشیم


 
یک میلیارد دلار
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢ : توسط : انوشیروان بهدین

کاری نداریم که یه میلیارد دلار چه مبلغ کلانی میشه ، اما این روزها خیلی حرفشه ، شده یه جور کلید تو خیلی از مبالغ پرتی بعضی ها .  خیلی راحت گم می شه ، اعطا میشه یا ... فکر کنم داره باب جدیدی در اداره کشور باز میشه به اسم مدیریت علی اصغری که معروف به مدیریت یه میلیاردیه .  از جمله موارد زیر :

- دبیرشورای نگهبان از اعطای یک میلیارد دلار به سران فتنه برای ضربه زدن به نظام خبر داد .

- خاتمی خواهان روشن شدن تکلیف یک میلیارد دلاری که از دیوان محاسبات  گم شده است شد .

- دولت یک میلیارد دلار بودجه مصوب مجلس برای تکمیل پروژ‌ه‌های مترو را اختصاص نمی‌دهد تا واگن خریداری شود.

نمی دونم چه جوریه که یه طرف این یه میلیاردای این روزا هم جناب محمود خان مباهله ( به دلیل دعوت اخیر ایشان از آقای اوباما برای مناظره ) یا دار و دستشه . ایشاللا که خیره .

 


 
یخرجون
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠ : توسط : آیین اهورایی

حجّاج با زنی از خوارج گفت:

هیچ قرآن توانی خواند؟

برخواند: اذا جاء نصرالله و الفتح ...

و بدانجا رسید که: یخرجون الناس من دین الله افواجا.

حجّاج گفت: «یدخلون» درست است.

گفت: داخل شده بودند، تو ایشان را بیرون کردی!

محاضرات راغب اصفهانی


 
جان مریم بی جان شد
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠ : توسط : آیین اهورایی

جینگ و جینگ ساز میادش

جان مریم

سرزمین محبوب من

و...........

امشب خوابید تا خوابشان را ببیند

محمد نوری رفت


 
سهم ما
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸ : توسط : آیین اهورایی

ای لعنت به سران فتنه سهم هر ایرانی  ١٠ تا ۶٠ساله  ١٠۵٠۶٠٠ تومن


 
حرف هایی که به ما هیچ ربطی ندارد
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳ : توسط : آیین اهورایی

بی عدالتی در هر کجا که باشد تهدیدی برای عدالت در جاهای دیگر است. هر کسی مسئولیت اخلاقی دارد که قوانین نا عادلانه را رعایت نکند.

دکتر مارتین لوترکینگ

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
هزاران بانگ شورانگیز
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱ : توسط : انوشیروان بهدین

اگر چه شهر خاموش است و فریادی زکویی بر نمی خیزد
ولی در کنج هر ویرانه ای شاید
هزاران بانگ شورانگیز انبار است

من و بیداری ام امشب
به سان پاسبان آتش زرتشت
کنار شعله های شمع می مانیم
و فردا لحظه در لحظه
زعمر دیو تاریکی دمی کوتاه می گردد

برو ای نور شمع محفل کم سوی آزادی
به خورشید رهایی بخش فرداها
بگو برخیز
بیا اینجا
ببین دیوار استبداد می ریزد فرو امشب


 
تیم ملی فوتبال ایران
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱ : توسط : آیین اهورایی

از در خونه آمدم تو تلوزیون صداش خفه بود دیدم بابام داره فوتبال میبینه  همون جوری سر پا تا کفشمو در بیارم که چند لحظه بازی را نگاه کردم به بابام گفتم

این چیه؟

نشستی داری فوتبال معلولین میبینی ؟

بابام زد زیر خنده گفت نه بازیه تیم ملیه با لاتزیوسبز

 

--------------------------------------------------------------------------------------

فقط برای آگاهی اون دوست نابغه ای که روزی میاد 1000 فحش که من نمی دونم برای چی به من میده میگم که تو این پست هیچ توهینی به معلول ها نشده و بازی بازیکنان تیم ملی مورد انتقاد قرار گرفته

و ایضا به همون نابغه که این قدر الفاظ زیبایی به صورت رگباری از دهانش خارج میشود می گم که پدر اینجانب هم جزو جامعه معلولین ایرانه و من بهش قدر همه دنیا افتخار می کنم 

حالا باز بیا فحش که

 

 اذا خاطبهم جاهلون قالوا سلاما


 
یکسال تمام
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱ : توسط : آیین اهورایی

یکسال تمام زحمت میکشی  خودتو برای یک آزمون آماده می کنی درس می خونی کار عملی می کنی منابع را به سختی پیدا میکنی بعد می گن امسال این آزمون برگزار نمیشه فکر می کردم فقط ایران انقدر داغونه همه دنیا انگار همینه


 
منجی!
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱ : توسط : انوشیروان بهدین

پشت میز کامپیوتر توی اتاقم نشستم . یک نفر در می زند و داخل اتاق می شود . مادر است . با چشمانی امیدوار.

بی درنگ می رود سر اصل مطلب :

مادر ! جوونهای محل دارن پول جمع می کنن واسه چراغونی محل ،‌ چیزی تا نیمه شعبون و تولد " آقا امام زمان " نمونده . من دارم پول میدم . تو نمی خوای کمک کنی ؟

ومن ، بی اعتقاد به همه چیز ، لحظه ای می مانم . چشمان امیدوار مادر ، جای هر گونه تردید را می گیرد . بی اختیار سر کیف پولم می روم و قدری پول می دهم .

مادر می گوید : اجرت با " آقا امام زمان "؛ و من بی خیال اجر و مزد از کسی،‌ در دل با خویش می گویم :

کاش یک نفر نجات دهنده بیاید ، کاش!


 
جلل الخالق
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤ : توسط : آیین اهورایی

تا دیروز کل مملکت را تعطیل کرده بودنا

امروز به مردم زنگ میزنن می گن اگه در مغازتو باز نکنی آدرس خونتو داریم  میایم در خونه

خدایا این مملکت چرا این شکلی شده


 
آرزوها
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤ : توسط : آیین اهورایی

آرزوی من و آرزوی انوش


 
امروز 11 سال پیش
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۸ : توسط : آیین اهورایی

14 سالم بود

تمام شب صدای مامور پلیس میومد "بزغاله بیا پایین ، گوسفند سنگ ننداز "

شعارها هم فقط نیروی انتظامی خجالت خجالت بود

دیگه از 12 شب گذشته بود ما آمدیم تو خونه تا صبح صدای  داد و فریاد میومد

طرفای ساعت 8 از خواب پا شدم تو کوچمون حدود 200 گاردی بود اون موقع انقدرها مصلح نبودن حتی ازین زد گلوله ها هم نمی پوشیدن فقط یه باطوم داشتن فرماندشون داشت بهشون آموزش می داد فریاد میزد تکروی مساوی مرگه یه چندتاییشون کتک هم خورده بودن

خیابون پر بود از سنگ و آجر

یه سرباز اومد طرف من منتم می کرد براش استامینوفن کودئین ببرم گفتم ندارم تا ساعت 12 کل خیابونو تمییز کردن

طرفای ساعت 12 بود که 1000 تا از همون گاردها با اتوبوس آوردن جلو در کوچه پانزدهم کوی چیدن دیگه ما دید نداشتیم

نماز جمعه ساعت 2 تموم شده بود یه دسته ی 500 تایی لباس شخصی از نماز جمعه اومدن راستی نماز جمعه اون روزو جنتی خونده بود با اومدن آن ها جو و حشتناکی حاکم شد

اونا که اومدن درب 15 ام شد میدان جنگ سیل سنگ و چوب بود که بین دو طرف رد و بدل می شد

یهو یه پژو اومد توش فائزه بود تنها نماینده مجلس که دیده شد بعدن گفتن لاری وتاجزاده هم آمده بودن و رفتن داخل کوی

تا اذان مغرب مردم از همه جای تهران رسیدن به امیر آباد دانشجوها با پرچم یاحسین قرمز رنگ از کوی آمدن بیرون یه صف پلیس جلوشون ایستاده بود بعدش لباس شخصی ها بودن بعدش مردم لباس شخصی که از لحاظ استراتژیک تو بدترین جناح قرار داشتن سنگ ها رو در آوردن هجوم بردن سمت مردم از پایین مردم را خالی کردن فرماندهی با لباس شخصی ها بود به پلیس دستور می دادن چی کار کنن

جمعیت که کناررفتن سیل اشک آور بود که از هر طرف می بارید دیگه نفس کشیدن مشکل بود ما فرار کردیم خونه دمه خونمون چند تا مامور اطلاعات ایستاده بودن بهم گفتن شارژ دوربینمونو بزنیم به  برق خونتون منم محکم درو روشون بستم بعد ده دقیقه که در باز کردم گفت س.ع.ی.د. ا.م.ا.م.ی را می شناسی خودمون کشتیمش نمی دونم ترسوندن یه بچه 14 ساله خیلی هنر بود

تو خونه ها پر بود از مردمی که به حیاط ها پناه برده بودن

دیگه نبرد کاملن رو در رو شده بود خورشید کامل غروب کرده بود از کوچه 12 ام به بالا مال دانشجو ها بود از 10 ام به پایین مال پلیس و لباس شخصی ها همه مطمئن بودن با تاریکی هوا میریزن تو کوی عین دیشبش که همه را لت وپار کرده بودن

هنوز فریاد اون جوون دانشجویی  که داد میزد ما تا دو ساعت دیگه نیستیم پس بیاین آزاد بمیریم تو گوشمه چند ثانیه طول نکشید که گلوله اشک آور تو چشش خورد و جابه جا کور شد بعدن فهمیدم رتبه 3 کنکور بوده

یار دبستانی بود که مدام می خوندن و آتیش بزرگی درست کرده بودن پلییس هم هر 1 دقیقه یه اشک آور می انداخت تا صبح همه متظر بودن چی میشه اما .......................

راستی آن روز امروز هفتاد و هشت بود

 

 


 
چه کسی؟
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥ : توسط : انوشیروان بهدین

هر صبحگاه که با صدای خش خش سپوران، این روبندگان خاموش که عاشقانه در غفلت شبانه من و تو،‌ این شهر را می پیرایند بیدار می شوم، از خودم می پرسم: چه کسی کوچه های حافظه ملت مرا را از این همه زباله های تاریخ می روید؟!

                                                                                   دکتر خاکی


 
در سفتن
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳ : توسط : آیین اهورایی

سخن  گفت و در سفت بیاو خوش خوان ز محمود

۴۰۰ سال پیش شیخ بهایی طبی‌ترین حمام را ساخت، برخی از مریضی‌هایی که اکنون است به خاطر حمام‌های جدیدی است که آمده است، مثل آرتروز و دیسک، حمام آداب دارد و در واقع منطق طبی دارد و در واقع این را ابن‌سینا گفته است. در حمام باید منافذ باز شود، چربی‌ها رفع شود شما می‌دانید که در گذشته ورود به حمام و حمام کردن مراحل داشته است. در حمامی که اشاره شد اصول طبی رعایت شده بود و حتی اولین سوناها را نیز ایرانی‌ها ساختند که به نام گرمابه‌خانه معروف بود. البته دوره صفویه سقف پرواز ملت ایران نبوده است و اشکالاتی داشته است و اگر آ‌ن اشکالات وجود نداشت ایران جایگاه دیگری در عرصه‌ جهانی داشت و وسعتش بسیار بیشتر از اکنون بود و این اشکالات باعث شد که آن‌ها بر روی زمین بخورند.


 
سوال کنکور
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢ : توسط : آیین اهورایی

۵ شنبه ١٠/۴/٨٩ گروه ریاضی درس ادبیات سوال ٢۴*

 ------------------------------------------------------------------------------------------

در سوال یکم دخل وتصرف شده که البته فرق چندان زیادی هم ندارد  اصل سوال این است

کدام بیت بیانگر فضای حکومتی ضحاک می باشد؟


 
جزیت مسلمانی
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۱ : توسط : انوشیروان بهدین

شهی که پاس رعیت نگاه میدارد 

حلال باد خراجش که مزد چوپانی ست

اگر نه راعی خلق است زهر مارش باد

که هر چه میخورد او جزیت مسلمانیست

                                                                  سعدی شیرازی


 
دانشجوی زندانی متواری
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩ : توسط : آیین اهورایی

چه آدم دانشجوی دکتری باشه چه زندانی و چه در حال حاضر متواری  اینقدر فرصت ضبط فیلم نداره

 

....خودتون و باباتونید

مطالب مرتبط ١ و ٢


 
امان از این روزگار !
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸ : توسط : انوشیروان بهدین

پشت چراغ قرمز که می ایستاد ،‌ اگه یکی به شیشه ماشینش به هر دلیل می زد و تقاضایی داشت ،به سختی خودشو راضی می کرد که ردش کنه .ولی اغلب محترمانه به طرف می گفت ببخشید و یه جوری خلاص می شد . البته معمولا از بچه ها چه کبریت فروش چه فالفروش یه چیزی می خرید . دلش نمی اومد به اونا هم بگه نه  یا ببخشید و....

چند روز پیش راننده ما ،  پشت چراغ قرمز یه صحنه ای براش پیش اومد  که  خیلی اذیتش کرد . یه متکدی که پاش مشکل داشت ، میون جمعیت پشت چراغ تلو تلو خوران گدایی می کرد و مردم هم بهش کمک می کردن  . همون حوالی یه بچه کبریت فروش بود ، ‌بچه که می دید کمتر به اون توجه می کنن شاکی شده بود ، از قیافش معلوم بود . با عصبانیت می خواست کبریتا شو بفروشه ،‌راننده ما بهش اشاره کرد تا یه کبریتی ازش بخره . بچه جلو اومد و کبریتو داد. هنگام گرفتن پول ، راننده بهش گفت : چرا عصبانی هستی؟ ناراحت نباش . بچه در پاسخش گفت : من از صبح تا شب کار می کنم و کبریت می فروشم . در حالی که این چلاقه فقط گدایی می کنه ،‌ولی با اینحال کلی از من بیشتر در می یاره ،‌شانس ندارم ،‌اگه منم چلاق بودم اوضام خیلی بهتر بود .

چراغ سبز شد و راننده به راه افتاد ،‌ پکر بود ،‌داشت با خودش فکر می کرد که : ببین این بچه تو دنیای خودش چی رو شانس می دونه و آرزومندشه . دوست داره معلول بشه ، چون فکر می کنه اینجوری در آمدش بیشتر می شه . امان از این روزگار!

 


 
این هم اصل مطلب
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦ : توسط : آیین اهورایی

و اما ایرادات:

فلکسی بعد از لگد خوردن مچاله می شود که در تصویر اولی این اتفاق به دلیل مونتاپ بودن نیفتاده

در گوشه پایین دست چپ عکس یک تکه از  عکس قبلی مبینید که به صورت کاملن ناشیانه در جای خود باقی مانده

در عکس اصلی به سایه های روی زمین توجه کنید در عکس مونتاپ شده هم نگاه کنید آن سه خط به نظر شما سایه چیست ؟؟؟؟اصولن با توجه به جهت تابش نور شما باید جسمی که باعث ایجاد شایه شده را ببینید

عکس مهندس به هیچ جا بند وبا نیروی خدا همین طور در هوا معلق مانده

و از همه مهمتر به نظر شما الان در حال حاضر کجای تهران می توان عکس مهندس را حتی برای لگد خوردن نصب کرد ؟؟

 


 
یشنهاد
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥ : توسط : آیین اهورایی

فقط یه پیشنهاد از فردا نگذارید کودکان زیر ١٨ سال به رادیو مجلس گوش دهند از ما گفتن بود

وگرنه وقتی آرام و موقر یه جا نشستین و همه دارن برای ارامشتتون تحسینتون می کنن بچتون میاد میگه بتمرگ پ.....وز


 
اینان هراسشان ز یگانگی ماست
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤ : توسط : آیین اهورایی

باید که دوست بداریم یاران !
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگرچه رسا نیست
باید یکی شود
باید تپیدن هرقلب ، اینک سرود
باید که سرخی هرخون ، اینک پرچم
باید که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد
باید درهرسپیده البرز
نزدیکترشویم
باید یکی شویم
اینان هراسشان ز یگانگی ماست
باید که سرزند
طلیعه خاور
از چشم های ما
باید که لوت تشنه
میزبان خزرباشد
باید کویرفقر
از چشمه های شمالی ، بی نصیب نماند
باید که دستهای خسته بیاسایند
باید که سفره ها همه رنگین
باید که خنده وآینده ، جای اشک بگیرد
باید بهار
درچشم کودکان جاده ری
سبز و شکفته و شاداب
باید بهار را بشناسند
باید جوادیه برپل بنا شود
پل
این شانه های ما
این شانه های ما
باید که رنج را بشناسیم
وقتی که دختررحمان
با یک تب دوساعته میمیرد
باید که دوست بداریم یاران !
باید که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد


 
به فردا
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤ : توسط : آیین اهورایی

به گلگشت جوانان ،

یاد ما را زنده دارید ، ای رفیقان !

که ما در ظلمت شب ،

زیر بال وحشی خفاش خون آشام ،

نشاندیم این نگین صبح روشن را ،

به روی پایه انگشتر فردا .

و خون ما ،

به سرخی گل لاله

به گرمی لب تبدار بیدل

به پاکی تن بی رنگ ژاله

ریخت بر دیوار هر دیوار کوچه ،

و رنگی زد به خاک تشنه هر کوه ؛

و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری ...

و این است آن پرنده نرم شنگرفی

که می بافید ؛

و این است آن گل آتش فروز شمعدانی

که در باغ بزرگ شهر می خندد ؛

و این است آن لب لعل زنانی را

که می خواهید ؛

و پرپر می زند ارواح ما ،

اندر سرود عشرت جاویدتان ؛

و عشق ماست لای برگهای هر کتابی را

که می خوانید

 

شما یاران نمی دانید ،

چه تبهایی تن رنجور ما را آب می کرد ؛

چه لبهایی ، به جای نقش خنده ، داغ می شد ؛

و چه امید هایی در دل غرقاب خون ، نابود می گردید .

ولی ما دیده ایم اندر نمای دوره خود ،

حصار ساکت زندان ،

که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را ؛

سر آزاد مردان را فراز چوبه های دار ؛

و رنجی که اندرون کوره خود می گدازد آهن تنها ،

تلسم پاسداران فسون ،هرگز نشد کارا

کسی از ما ، نه پای از راه گردانید

و نه در راه دشمن گام زد .

و این صبحی که می خندد به روی بام هاتان

و این نوشی که می نوشد در جام هاتان

گواه ماست ، ای یاران !

گواه پایمردی های ما

گواه عزم ما

کز رزم ها

جانانه تر شد !

تهران 19 دیماه 1331

محمد زهری


 
دانشجوی دکتری
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳ : توسط : آیین اهورایی

پرده اول

یارو یه دست کت شلوار خفن مارک پوشیده ماشالله مادرش به قربونش چاق تر از پارسال نشسته  تو یه اتاق خفن تر از کت و شلوارش که کره زمینش هم قیمت کل وسایل اتاق منه می گه من اومدم این جا بهداشت عنکبوت بخونم تا عنکبوت های کشورم را تمیز کنم و به وطنم خدمت کنم

پرده دوم

.... خودتونو باباتونید   


 
قله قاف
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳ : توسط : آیین اهورایی

پرده اول

از خانمه می پرسن همسرتون چقدر دوستتون داره می گه یه دنیا انقدر که یه ثانیه منو تنها نمی گذاشت عین پروانه دورم می گشت تو زندگیی بیشتر از ١ ثانیه بی من نبود و ....

پرده دوم

شوهر از بالای قله ی قاف برای مردم ایران دست تکون می ده

پرده سوم

.... خودتونو باباتونید

 


 
دروغ گو
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢ : توسط : آیین اهورایی

بنده به عنوان یک بنده خدا از همین تریبون به آقایانه اونور نشین عرض می کنم

اگر دروغ گو می خواستیم اینور به تعداد لازم موجود بود

پس لطفن فک خود را بسته و دخالت تو چیزی که به شما مربوط  نیست نکنید

 آبروی استادتان را هم نبرید


 
آن که بادروغ پا در جام جهانی نهد از گروهش هم صعود نمی کند
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱ : توسط : آیین اهورایی

ای خدا تو که انقدر خوبی

جای حق نشستی نگذاشتی متقلب از گروهش صعود کنه فرانسه را به خاک سیاه نشوندی باعث آبروریزیه سارکوزی  شدی

 ای که تو یه آن دومنش را به نابودی کشاندی

آخه خدا تو که انقدر مردی دیگه تمرین و بازی تدارکاتی بسه

یه نظر هم به ما بنداز خواهش می کنم

قول می دم استقبال شه


 
عکسی آشنا
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱ : توسط : آیین اهورایی

File:Propaganda poster Ceausescu.jpg


 
درسی که همه خواندیم و به آن عمل نمی کنیم
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩ : توسط : آیین اهورایی


 
هرگز نخواب کوروش!
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩ : توسط : انوشیروان بهدین

شعر زیر رو بنده نوشته بودم ، امروز اومدم دیدم به اسم آیین عزیز ثبت شده ، خواستم سوء تفاهمی پیش نیاد مکرر آوردمش.

دارا جهان ندارد،

سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در

هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند،

آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند،

دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است

اما چه سود، اینجا

نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد

کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی

بی نام تو،وطن نیز

نام و نشان ندارد

 

سیمین بهبهانی


 
فریاد
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧ : توسط : انوشیروان بهدین

تو آلبوم فریاد استاد شجریان دو تا تصنیف فریاد اجرا شد که یکی شعر فریدون مشیری بود و دیگری اخوان ثالث . گرچه هر دو به نظر من عالی بود ولی تصنف اولی با شعر مشیری کمتر مورد توجه قرار گرفت . حتی تو کنسرت های بعدی استاد از جمله همنوا با بم هم اجرا نشد و همون موقع ها کیهان کلهر مصاحبه ای کرده بود و اتفاقا راجع به این تصنیف گفته بود : فکر می کنم خیلی شعاری است و مردم ما شعار زده شده اند .

 با توجه به حال و هوای فعلی ، خیلی هم مناسب دیدمش . شعرشو در زیر آوردم :

مشت می‌کوبم بر در
پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی! با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می‌گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آن‌جا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته‌ی چند!
چه کسی می‌آید با من فریاد کند

                                                        استاد فریدون مشیری


 
قانع
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥ : توسط : انوشیروان بهدین

زنگ زدم گفتم من جلو درم . از بنگاهی که اومد بیرون بهش اشاره کردم . از قبل با بنگاهی تماس گرفته بودم که چند تا مورد هماهنگ کنه بریم ببینیم . منو دید و اومد سوار ماشین شد . در همون بدو ورود مچ بند زرد آبیش توجهمو جلب کرد . با خودم گفتم : بابا دمت گرم ، به خصوص تو این روزهای خرداد کارش قابل تحسین بود . من چیزی ازش نپرسیدم . خوشم نمی یاد احوال و زندگی دیگران را ریش ریش کنم . یکی دوتا خونه که دیدیم فهمیدم بچه بدی هم نیست . زیاد اهل شیله پیله نبود . اون دمای آخر که می خواست ازم خداحافظی کنه بهم گفت : ببین زیاد سخت نگیر ، ۵٠ تا ۶٠ درصد اون چیزی رو که می خوای گیرت اومد بگیرش . بعدشم پیاده شد و رفت . با خودم گفتم : این بنده خدا فکر نکنم به ١٠ درصد اون چیزی که می خواسته رسیده باشه . وگرنه الان تو این بگیربگیر حداقل مچ بندشو وا می کرد .


 
جام جهانی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳ : توسط : آیین اهورایی

امروز بعد چند سال یکی از دوستان قدیمیو دیدم پرسیدم چه حال چه خبر

گفت :دارم میرم آلمان بهش

گفتم: واسه چی

گفت: دارم می رم دوره مربی گری Aام را بگیرم  و کلاس های عملی را هم  کنار جام جهانی طی کنم

گفتم: پس قبلیاش چی

گفت: همشو با پارتی بازی جور کردم

خدایای به داد این مملکت برس


 
یک سال گذشت
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢ : توسط : آیین اهورایی

یادش بخیر پارسال امروز بود که رفتیم 12 هزار نفری

چه حال روحانی بر سالن حاکم بود چه حسی چه حالی یادش بخیر


 
 
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱ : توسط : آیین اهورایی

دیشب که اون بلوتوث لعنتی ١٠٠ به ١ را دیدم (موفق باشن جوانا این آبو خاک)

امروز هم تو خیابون داشتم می رفتم یک مرد داشت به قصد کشت همسرشو می زد

از همین تربیون اعلام می کنم اگر مردا این مملکت اینن

من هیچ نسبتی با هاشون ندارم


 
زیبایی تنها شده بود
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱ : توسط : آیین اهورایی

یه شعر سهراب بود هیچ وقت نفهمیده بودمش یعنی درکش نکرده بودم

نامجو هم که خوند دیگه اصلن درکش نکردم

پارسال بود که معنی شو کامل درک کردم اما حیف که آنی بیش نبود

هر بودی بودا شده بود...:

آنی بود درها وا شده بود
برگی نه شاخی نه باغ فنا پیدا شده بود
مرغان مکان خاموش این خاموش آن خاموش خاموشی گویا شده بود
آن پهنه چه بود : با میشی گرگی همپا شده بود
نقش صدا کم رنگ نقش ندا کم رنگ پرده مگر تا شده بود ؟
من رفته او رفته ما بی ما شده بود
زیبایی تنها شده بود
هر رودی دریا
هر بودی بودا شده بود  


 
 
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩ : توسط : آیین اهورایی

حتی اگر به عقیده بعضی فرصت طلب بوده باشی

حتی اگر به عقیده بعضی نامسلمان بوده باشی

حتی اگر به عقیده خیلی ها بازیچه بوده باشی

حتی اگر .......

برای داشتن ایرانی آباد و آزاد 10 مزد چون تو کافیست

میلادت مبارک

 

ای مردم آزاده کجایید کجایید                آزادگی افسرد بیایید بیایید

در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید             مقصود از آزاده شمایید شمایید

بی‌شبه شما روشنی چشم جهانید      در چشمه‌ی خورشید شما نور و ضیایید

با چاره‌گری و خرد خویش به هر درد      بر مشرق رنجور دوایید دوایید

بسیار مفاخر پدرانتان و شما راست       کوشید که یک لخت بر آن‌ها بفزایید

بنمود مصدقتان آن نعمت و قدرت          کاندر کفتان هست از آن سر مگرایید

گیرید همه از دل و جان راه مصدق        زین راه درآیید اگر مرد خدایید 

                                                                             علامه دهخدا   

نت این تصنیف زیبا را که به دست دیگر مرد آزاد ایرانی استاد ارجمند مرحوم پرویز مشکاتیان نوشته شده را از اینجا دانلود کنید                  

 


 
اینترنت
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸ : توسط : آیین اهورایی

چند سالی میشه دارم ITمی خونم ادعایی هم ندارم چون دنیای کامپیوتر یه جوریه که حتی اگر آخر یه مبحثی هم باشی صد ها نفر تو اون زمینه از تو بیشتر می فهمن مثلا من تاحاا در مورد اینترنت اینجوری فکر نکرده بودم

علت پایین بودن سرعت اینترنت در کشور به دلیل این است که کاربران برای دریافت اطلاعات در زمینه‌های مختلف عمدتا به سایت‌های خارج از کشور مراجعه می‌کنند.


 
آفرین
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸ : توسط : آیین اهورایی


 
فدکیه
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧ : توسط : آیین اهورایی

 «کینه های درونی و دورویی شما هویدا شد. جامة دین فرسوده شد. گمراهان به سخن آمدند و فرومایگان سربرافراشتند و شتر اهل باطل به صدا در آمد و دم خویش بجنباند و شیطان سرش را از کمین گاه بیرون نمود و شما را به خویش دعوت کرد. پس بدون درنگ دعوتش را اجابت نمودید و احترامش کردید. شما را تحریک کرد، به حرکت درآمدید، دستور غضب داد، غضبناک شدید. … هنوز زخم دل ما خوب نشده و جراحت ها التیام نپذیرفته، هنوز پیامبر به خاک سپرده نشده بود که به بهانة خوف از فتنه، خلافت را غصب کردید.»

آگاه باشید آنچه را گفتم با آگاهی نسبت به شما است که شما انگیزه یاری ندارید و نیرنگ و فریب، دلهایتان را فرا گرفته است؛ ولیکن این سخنان خروشی بود که از جان برآمد و آهی بود که از خشم برخاست، کاسه صبر لبریز، و عقده‏های سینه باز و حجت بر شما تمام شد. پس این شما و این شتر خلافت! لجامش را محکم بگیرید و بتازید. اما بدانید پشتش زخمی و پایش لنگ و عار و ننگش همیشگی است. نشان خشم الهی بر آن خورده و عیبش ابدی است.

خلافتی که به آتش برافروخته الهی پیوسته، آتشی که بر دلها احاطه کند؛ در حالی که کلیه اعمال شما در پیش چشم پروردگار است و به زودی ستمگران خواهند دانست که در چه جایگاهی رجوع می‏کنند. من دختر پیامبر شمایم که شما را از عذاب سخت آینده بیم داد. پس هر چه می‏خواهید بکنید. ما هم کار خودمان را می‏کنیم و منتظر باشید که ما هم منتظریم.


 
سیاست بیاموزیم از نظامی
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧ : توسط : آیین اهورایی

داستانی پند آموز از نظامی گویا آن زمان با آقازاده ها برخوردی دیگر داشتند

تنی چند از گران جانان که دانی                خبر بردند سوی شه نهانی
که خسرو و دوش بی‌رسمی نمود است     ز شاهنشه نمی‌ترسد چه سوداست
ملک گفتا نمی‌دانم گناهش                     بگفتند آنکه بیداد است راهش
سمندش کشتزار سبز را خورد                  غلامش غوره دهقان تبه کرد
شب از درویش بستد جای تنگش              به نامحرم رسید آواز چنگش
گر این بیگانه‌ای کردی نه فرزند                   ببردی خان و مانش را خداوند
زند بر هر رگی فصاد صد نیش                    ولی دستش بلرزد بر رگ خویش
ملک فرمود تا خنجر کشیدند                     تکاور مرکبش را پی بریدند
غلامش را به صاحب غوره دادند                 گلابی را به آبی شوره دادند
در آن خانه که آن شب بود رختش              به صاحبخانه بخشیدند تختش
پس آنگه ناخن چنگی شکستند                ز روی چنگش ابریشم گسستند (این بیت را من بشدت محکوم میکنم )
سیاست بین که می‌کردند ازین پیش         نه با بیگانه با دردانه خویش
کنون گر خون صد مسکین بریزند               ز بند قراضه برنخیزند
کجا آن عدل و آن انصاف سازی                 که با رزند از اینسان رفت بازی
جهان ز آتش پرستی شد چنان گرم          که بادا زین مسلمانی ترا شرم
مسلمانیم ما او گبر نام است                  گر این گبری مسلمانی کدام است
نظامی بر سرافسانه شوباز                     که مرغ بند را تلخ آمد آواز


 
ریشه در خاک
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧ : توسط : انوشیروان بهدین

من اینجا ریشه در خاکم!

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقی است می مانم

من از اینجا چه می خواهم نمی دانم!

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی ، گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه ، چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت!

                                 فریدون مشیری


 
تندیس
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥ : توسط : آیین اهورایی

پلیس اعلام کرد به تازگی سرنخ هایی از تندیس های دزدیده شده بدست آورد است

در همین راستا غرفه مشاهیر و مفاخر ایران که در نمایشگاه کتاب به عقیده نیروی انتظامی به فروش تندیس های دزدیده شده می پرداخت پلمپ شد

 


 
دلیلشو نمی دونست
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤ : توسط : آیین اهورایی

دکتر می گفت فقط چند ثانیه برق دستگاه را قطع می کنم بعدش وصل می کنم مطمئن باش هیچکس نمی فهمه پرسید میشه یه بار دیگه برام توضیح بدین دکتر گفت قلبش خوب کار نمی کنه همین باعث آسیب رسیدن به مغزش شده  بچه شما هم عقب مونده ذهنیه هم جسمی

تو مسجد نشسته بود قرآن به سر گرفته بود التماس خدا را می کرد قرآن را باز کرد ..............

یادش آمد دکتر گفت نمی دونه علتش چیه می تونه  مال پارازیت ها باشه خاطرات یک سال گذشته اش اومد جلوی چشش .....................................................

.صدای دختر کوچولوه که گریه می کرد بابام و نزن تو ذهنش  عین ناقوص صدا می کرد داشت دیونش می کرد


 
این مملکت فرهنگ و هنر می خواهد چه کند؟
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢ : توسط : آیین اهورایی

بعد از صافی شدن هفتان این بار چشممان به صافی شدن آوای آزاد  روشن شد

این مملکت فرهنگ وهنر می خواهد چه کند

 


 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱ : توسط : آیین اهورایی

داشتم فکر می کردم اولین نمایشگاه کتاب تو دوران وزارت عجب فتنه گری  برپا شده

قشنگ از کارایی که انجام می داد معلوم بود می خواد یه فتنه ای به پا کنه ایرانی نمایشگاه کتاب می خواهد چی کار که وزیر ارشاد وقتش ازین  غلط کاری ها بکند


 
ای مالک
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱ : توسط : آیین اهورایی

إِیَّاکَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا بِغَیْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَدْعَى لِنِقْمَةٍ وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لَا أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَلَا تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ بَلْ یُزِیلُهُ وَ یَنْقُلُهُ

از خونریزى بپرهیز، و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزدیک و مجازات را بزرگ نمى‏کند، و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حکومت را نزدیک نمى‏گرداند، و روز قیامت خداى سبحان قبل از رسیدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ریخته شده داورى خواهد کرد، پس با ریختن خونى حرام، حکومت خود را تقویت مکن. زیرا خون ناحق، پایه‏هاى حکومت را سست مى‏کند و بنیاد آن را بر کنده به دیگرى منتقل سازد.آیین اهورایی

 

نهج البلاغه، فرمان حضرت علی(ع) به مالک اشتر


 
نماز خوف
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱ : توسط : انوشیروان بهدین

میان مشرق و مغرب ندای محتضری ست

هوای شهر پلید است ،

اگر یکی ز شهیدان لاله ، کشته ی تیر
ز خاک برخیزد
به ابر خواهد گفت ، به باد خواهد گفت
که این فضا چه پلید است و آسمان کوتاه
و زهر تدریجی
عروق گل ها را از خون سالم سیال
چگونه خالی کرده ست
من و تو لحظه به لحظه ، کنار پنجره مان
بدین سیاهی ملموس
خوگر شده ایم

                          محمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)


 
مناظره
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩ : توسط : آیین اهورایی

امروز تو دانشگاه ما مناظره بود از یک طرف

که همه می شناسیدش  معروف به سعید بی دندون که این اسم را از اوین یدک می کشد وقتی از اوین امد بیرون چند تا دندونش نبود وطن فروشه مخملی محارب

از طرف دیگه

عمرا اگه بشناسیدش

مقدم فر مدیر عامل خبرگزاری فارس ازون برادران ارزشی که خدا برای این نظام حظشون کنه

سالن مملو از جمعیت نبود اما پر بود مجری برنامه که یکی از بچه های جغرافیای سیاسی دانشگاه خودمون بود رفت پشت تریبون تا دهنشو باز کرد گفت شریعتی نمیاد سالن به چشم بهم زدنی خالی شد

نکته جالب این میون تجمع بچه ها پشت در بود به هر کی می گفتی چرا ایستادی می گفت می خوام بشمرم ببینم چند نفر  تو سالن می مونن

که دست آخر خودم رفتم شمردم دقیقا ٣٧ نفر

اومدم بیرون اعلام کردم که چند نفرن

یکی از دوستان به شوخی پرسید مطمئنی با فتوشاپ ٣٧ تا نشدن


 
قصد رحیل
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩ : توسط : انوشیروان بهدین

من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید
دیری ست
مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه ولبخند
خود را به کاروان برسانم
اما
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید

                                 محمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)


 
۴ سال و ۱۱ ماه
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩ : توسط : آیین اهورایی

حکم یکی را دادن

" ۴ سال و ۱۱ ماه حبس تعزیری محکوم شده است"

خدایی به عدالت اسلامی ایمان آوردم که یک ماه هم به مومنی از مومن های  خدا زندا ن ناحق اضافه نکردن

 

 


 
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸ : توسط : آیین اهورایی

Je déteste vraiment ma vie repitive
tout est terrible et sombre est partout
Je déteste ma vie
Je vais Change mon avenir avec mon esprit et le travail
Je vais vous la structure de mon pays à nouveau

Je le jure


 
حاجی واشنگتن
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸ : توسط : انوشیروان بهدین

یه کم قبل ، آیین خان ما یه عبارتی از دیالوگهای فیلم حاجی واشنگتن ، ساخته علی حاتمی خدا بیامرز رو گذاشته بود به این مضمون :

باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است ، سیل و زلزله از معصیت مردم .

داشتم فیلم مذکور رو یه بار دیگه می دیدم ، دلم نیومد یه چند تا دیالوگ قبل از عبارت اخیر رو نیارم . پس این جملات هم تقدیم می گردد . ( قابل ذکره که این جملات پس از مراسم قربانی کردن توسط حاجی بیان میشه ):

فکرو ذکرمان شده کسب آبرو ، چه آبرویی؟

مملکت روتعطیل کنید، دارالایتام دایرکنید درستتره .

مردم نان شب ندارند، قحطی است، مرض بیدادمی کند، نفوس حق النَفَس می دهند.

میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی،

سر بریدن از ختنه سهل تر.

ریخت مردم از آدمیزاد برگشته،

سالَک بر پیشانی همه مهر نکبت زده،

چشم ها خمار از تَراخم است،

چهره ها تکیده از تریاک.

خلق خدا به چه روزی افتادند ، از تدبیر ما.

دلال، فاحشه، لوطی، لَلِه، قاپ باز، کف زن، رمال، معرکه گیر،

گدایی که خود شغلی است.

مملکت عنقریب قطعه قطعه می شود !


 
آخرین تندیس دزدیده شده
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧ : توسط : آیین اهورایی


 
شهر ببینید و نپرسید
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧ : توسط : انوشیروان بهدین

از کسی پرسیدم : راه اندیشه کجاست؟

با تحیر پرسید : از کدامین شهری؟

گفتم : از شهر " ببینید و نپرسید " م .

گفت : عافیت در این است

که ندانی ره اندیشه کجاست !

                                               محمد زهری


 
قاطی پاتی
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦ : توسط : انوشیروان بهدین

مطلب زیر رو از وبلاگ یه آسمون که چشم به رام نیست  اوردم:

یکی از خبرگزاریها جمله ایی از استاندار فارس را دقیقا به شکل زیر درج کرده بود :

استاندار فارس : نوکری کارگران برای مدیران دولت دکتر احمدی نژاد یک افتخار بزرگ است .

من این وسط درست نفهمیدم که کارگرا نوکر مدیران هستند ، مدیران نوکر احمدی نژاد هستند ، احمدی نژاد نوکر کارگرا هست ، اون و مدیرانش نوکر کارگرا هستند ، خلاصه تو این شلم شوربا من حسابی قاطی کردم . نمی دونم چرا گاهی وقتا از اینکه خودمو تو آینه ببینم خجالت می کشم . حالا فرض بر این بگیریم که حضرت اجل منظورشون مثل تمام ظاهرسازیهای دوران ما این باشه که مدیران نوکر کارگرا هستند . آخه فکر نمی کنند این کارگرای بیچاره با حقوقای ۳۰۰ ، ۴۰۰ تومنی که نصف خط فقر (بخوانید مرگ ) هم نیست چطوری باید حقوق این نوکرا رو بدن ، آخه خدا رو خوش می آد !


 
گولدونارو رو آب بدیم
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٥ : توسط : آیین اهورایی

یادش بخیر پارسال تو همین دانشگاه خراب شدمون اجازه یه کنسرت یه ربعی با دو تا ساز و یه خواننده را به ما و دوستام  ندادن

حالا می خواهند گولدونارو آب بدن سلام همسایه را جواب بدن


 
مناظره
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٥ : توسط : انوشیروان بهدین

مناظره به خودی خودش جذابه ؛ چرا که مستمعین پیگیر قضایا هستند تا کی بالاخره اون یکی رو منکوب می کنه . جالب اینه که اگه مستمعی رو یکی تعصب داشته باشه ، هیچ وقت قبول نمی کنه که طرفش باخته و سایر قضایا . البته بعضی ها هم مثل سروش نظر منفی راجع به اصل مناظره دارن . سروش می گه : طرفین در مناظره بیشتر در پی اثبات خودشون هستن تا اثبات حقیقت .

الغرض این مطالبو گفتم ، چون می خواستم یه " شبه مناظره " رو اینجا بیارم . شبه مناظره رو هم به این دلیل می گم که در مناظره زیر طرف های ماجرا از دو نفر بیشترن . حاضرین رو بگم باور نمی کنین : زرتشت ، بودا و مزدک . خدا رو شکر که همشون آدمای به غایت خوبی ان و موضوع هم موضوع خوبیه : یعنی دانستن . وگر نه ممکن بود که بی اخلاقی هایی دیده بشه و یهو نا غافل دقیقه 90 ، یکی از حاضرین پارتی بازی کنه و یه نفره وقت اضافه بگیره برای صحبت و الخ.

بگذریم ، شاعر مناظره زیر هم اخوان عزیزه :

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی ، بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش ، گرد هم بودند
لیک پنداری ، هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا ، اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
پرسنده : من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن و ندانستن
تو بگو ، مزدک ! چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا ، چیست ؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن ، یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست ، اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟ شاید خدا آنجاست
بین دانستن و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست


 
به مناسبت گشایش نمایشگاه کتاب
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤ : توسط : آیین اهورایی

یادم میاد چند سال پیش با چندی از مدیران دولتی داشتیم از اتوبان حقانی رد میشدیم که نزدیک خروجی کتاب خانه ی ملی کمی شلوغ شده بود به همراهان گفتم مگه کتابخانه ملی خبریه متوجه شدم هیچ کدام از همراهان من حتی نمی دانستن آن چه من گفتم چیست یکی از افراد علاقه مند شد کتاب خانه ملی کشورش راببیند .

من راهنمایی را بر عهده گرفتم و گفتم رمپ را به سمت بالا بپیچید و هر لحظه منتظر بودم همراهان من از دیدن عظمت ساختمان کتابخانه ملی به وجد بیایند اما بر خلاف انتظار من همگی متفق القول  اظهار داشتند که هزینه کردن این همه سرمایه برای ایجاد مکانی تنها برای کتاب اشتباهی بزرگ و اتلاف سرمایه های ملی می باشد حتی یک شان با وقاحت تمام گفت مگه  یه پاساژ کفایت نمیکرد

من هیچ نگفتم و بر مصیبتی که بر این مملکت وارد شده غصه خوردم


 
قصه من و سیاست
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳ : توسط : آیین اهورایی

 

من نه خود می روم، او مرا می کشد
کاه سرگشته را کهربا می کشد

چون گریـبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به قهر از قفا می کشد 

دست و پا می زنم می رباید سرم
سر رها می کنم دست و پا می کشد

گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا می کشد

گفتم این گوشِ تو خفته زیرِ زبان
حرف ناگفته را از خفا می کشد 

گفت از آن بیشتر این مشامِ نهان
بوی اندیشه را در هوا می کشد 

لذتِ نان شدن زیرِ دندانِ او
گندمم را سوی آسیا می کشد  

سایه ی او شدم چون گریزم ازو؟
در پی اش می روم تا کجا می کشد.
               (ه.ا.سایه)

 


 
آن روزها
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳ : توسط : انوشیروان بهدین

آن روز ناگزیر می آید
روزی که گلها اجازه داشته باشند
هر کجا که دوست داشته باشند، بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند، بشکفند
آینه حق نداشته باشد به چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید
روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید
ای جاده های گم شده در مه
از پشت لحظه ها به در آیید

                                          قیصر امین پور


 
اولین اثرات طرح هدفمند سازی یارانه ها
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢ : توسط : آیین اهورایی

امروز تو دانشگاه ما بلوایی به پا بود که البته از دانشگاه ما واقعا بعید بود

ظرف های غذایی که پشت یر هم چیده میشد و تا دفتر فرهاد دانشجو رفت

مسئولین حراست که مشغول  فیلم برداری و عکس برداری از بچه ها بودن و اتفاقات دیگر همه به خاطر این بود  قرار از این به بعد  غذا در دانشگاه به قیمت هزار تومان فروخته بشه

خوب چند تا برداشت میشه از این موضوع کرد

اول اینکه این طرح به صورت آزمایشی می خواهد در بی بخار ترین دانشگاه این مملکت آزمون بشه تا در صورت موفقیت در بقیه دانشگاه ها هم اعمال بشه

یا  طبق شنیده ها با این شلوغی ها فرهاد داداش استعفا بدهدو جای جاسبی بشینه

یا  واقعا دیگه نمی دونم چی بشه  

از نکات جالب این بود که ظروف غذا توسط برادران حراست جمع آوری شد

نکته جالب دیگه این بود در یک تجمعی که در نهایت قضیه ١٠٠٠ تا ١۵٠٠ نفر از دانشجویان حضور داشتن براحتی ١٠٠ نفر از اعضای حراست دانشگاه حضور به هم  رسانده بودن

حراست همه ی دانشکده ها همه ی خوابگاه ها حراست مرکزی حراست خواهران و..

دسته ای از برادران حراستی هم به فیلم برداری و عکس برداری از دانشجویان می پرداختند

 


 
فقط همین
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢ : توسط : آیین اهورایی


 
پیران ویسه هم بی تقصیر بود
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱ : توسط : آیین اهورایی

یادم میاد یه موقعی ازین وبلاگ های مثل مال خودمون متنفر بودم

میگفتم چرت تر ازین وجود نداره

امروز توی موزه هنرهای معاصر تابلویی را دیدم که توش نقاشیه پیرانه ویسه بو یادم آمد نسبت به ایشون هم همین حس را داشتم

الان  می فهمم جبر جغرافیایی یعنی چی


 
می تراود مهتاب
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠ : توسط : آیین اهورایی

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند



می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند

حکایت امشب من


 
 
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩ : توسط : آیین اهورایی

کاش لا اقل یه فحشی چیزی به کسی می دادیمو  در مغازمونو می بستن

همین جوری بی خود بی جهت کرکره مونو کشیدن پایین چراشو والله نمی دونم