آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
اوان
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٢ : توسط : آیین اهورایی

غروب زیبای اوان

من و مامان و بابام


 
پاک نویس ادامه سفرنامه
ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸ : توسط : آیین اهورایی

صبح که از خواب بیدار شدم اول از همه کثافت کاری های باقی مونده را پاک کردم بعد رفتم سراغ صبحانه بر عکس هتل سیده چندان صبحانه خوبی نداشت اما منم چندان صبحانه خور نبودم بعد از صبحانه برگشتم اتاق و یه سر و سامانی به اتاق دادم و راهم کشیدم رفتم تو خیابونا باز از جلو همون باشگاه کشتی رد شدم صدای دف  هنوز میامد همون قدرت همون توان با خودم گفتم امکان نداره یه عده دف زن چنین توانی داشته باشن  دقیق شدم زیر ماشین ها یی که آ« جا پارک بودن را نگاه کردم که متوجه شدم فاضلاب شهری از آن قسمت رد میشه و صدای پای آبه  نه چیز دیگه ای

تو شهر اول از همه به مرکز اطلاعات توریستی سر زدم پرسیدم کوش آداسی چی داره خانومه هم در کمال احترام فرمودند هیچی تو دلم گفتم این ایرانی ها جدن روانی اند پا می شن میان شهری که هیچی نداره بهش گفتم خوب  جاهای دیدنی چی گفت جزیره آشیانه کبوتر که همین نزدیکی است جمعه بازار و کاروانسرا که آن هم همان بقلا بود اول رفتم جزیره آشیانه پرنده محیط زیبایی بود چه برای تفرج و چه برای شنا اگر روزی راهتون به آنجا افتاد یک سری بهش بزنین مجانی هم هست بعد از آنجا رفتم کاروانسرا شاید برای خیلی ها چیز دیدنی ای می بود اما برای من که فاصله خانه مان تا نزدیک ترین کاروانسرا 1 کیلومتر هم نمی شه چندان جالب نبود

باز حس جامعه شناسیم گل کرد گفتم برم ببینم تو جمعه بازار چه خبره عین جمعه بازار های شمال کشور بود کشاورزان محصولاتشون را آورده بودند یک چرخی ابتدا زدم محصولاتشان واقعن کیفت بالایی داشت در یکی از چرخ زدن هام رسیدم به طبقی از نخود فرنگی خدا را شکر کردم که مادرم در این سفر همراهم نبود و گرنه مجبور بودیم یک 20 کیلویی نخود پاک کنیم نخود ها هر کدوم به گندگی یه آلبالو آلبالو ها به گندگی گیلاس گیلاس ها به گندگی گردو هلو ها به گندگی طالبی کلن همه چی یه چند سایزی بزرگتر بود

مردمان جالبی بودند به هر لبخند  لبخندی پاسخ می دادند فرقی هم نداشت ازشان چیزی بخری یا نخری خوش رو و خوش زبان بودند کلمه ای انگلیسی نمی دانستند اما با چهره گشاده شان دعوتت می کردند چیزی ازشان بخری با یک عطار دوست شدم تکه ای جوهر لیمو به من داد که مثلن از طعمش قافلگیر شوم اما ما جامه ها در این راه چاک دادیم کلی هم بهم چسبید و خنکی حاصل شد چرخی دیگر تو بازار روز زدم متوجه ساعت شدم دیگه وقت چک اوت بود برگشتم هتل یه دوشی گرفتم  وسایل را هم جمع و جور کامل کردم  تو چند وقتی که تو ایران تو صنعت جهان گردی کار می کردم از اروپایی ها یاد گرفته بودم واسه مید اتاق یه چیزی جا بگذارم معمولن اروپایی ها یه ظرف مشروب و یک مقدار خوراکی را جا می گذارن و میرن منم چند تا کافی میکس گذاشتم رو تخت به محض اینکه این کارو کردم چشمم خورد به دستمال کاغذی گلوله شده رو زمین بازش کردم سیم کارت ایرانیم توش بود انگار این کلید اسرار واقعی و خدا تو ترکیه سریعن جواب هر کار نیک و بدی و میده اون از قضیه عکس ها و اینم این یکی یه کار خیر کردم و 7 تومن خسارت جلوگیری شد .

بار وبندیل را جمع کردم گذاشتم تو لابی خیلی دلم می خواست بدونم این لیدیز بیچ که جزو سواحل زیبای اروپا محسوب می شه چه شکلی نقشه را نگاه کردم فاصله چندانی نبود نهایت 2 کیلومتر ساعت هم که 12 ظهر بود دما حدود 30 درجه رطوبت هم 90 % پس کاملن برای پیاده روی مناسب بود (انوش جات خالی) تو مسیر از کوچه پس کوچه های کوش آداسی می گذشتم  قشنک بود حساب کنید شهرستان های خوشگل ایران که بهش خوب هم رسیده باشن کوچه ها زیبا خانه های ویلایی که بر سر در همه ان ها نوشته شده احتیاط در این خانه سگ نگهداری می شود .  غالب مردم مشغول خوردن ناهار در رواق ها و بالکن های خانه هایشان بودند زیاد بود تعداد پسرانی که در آغوش پدرناشان نشسته بودند بعضی ساز می زدند بعضی ورق بازی نکاه همه دوستانه بود .

رسیدم به ساحل لیدیز  ساحل جالبی بود اما نه به زیبایی سواحل سیده و آلانیا و آنتالیا ساحل دو طبقه بود قسمت پایین دریا بود که همه مشغول شنا و آفتاب گرفتن بودند قسمت بالا مغازه ها و رستوران ها از همه ی رستوران ها صدای لیدی گاگا میومد جدن از اول سفر بس که صدای این سلیطه را شنیده بودم مخم ترکیده بود یاد معلم معارف دوم دبیرستانم افتادم که با صدایی که حاصل از  صدمات شیمیایی صدام کثیف بود و هر لحظه با خرخر و رفت آمد های زیاد همراه بود می گفت چه کرده ای فرزند علی که هر جای زمین پای می گذاری صدایت را می شنویم تو دلم می گفتم اگه حاجی کریمی الان لیدی گاگا را می دید حتمن نظرش عوض می شد راه های دیگری برای رسانیدن صدا به کل دنیا هست  چند دقیقه تو ساحل قدم زدم و به عمل مشهور ایرانی ها پرداختم البته دیگه همه چی تکراری بود همچین ساحل خدایی نبود اما جالب بود برای شنا ولی اصلن دنج نبود ساحل دنج خواستین بین آلانیا و سیده و بین سیده  و آنتالیا مسیر برگشت را با مینیبوس آمدم .

برگشتم هتل و بار بندیل را بردارم آمدم که راه بیفتم آقا چشمتان روز بعد نبینه صاحب هتل منو دید گفت عمرن اگر بگذارم بروی من دیدم تو نماز می خونی باید با من بیای بریم نماز جمعه گفتم بابا سر جدت بی خیال من شو من تو زندگیم یه با نماز جمعه رفتم اونم وسط نماز با موتور از وسطمون رد شدن بی خیال تو رو حضرت عباس گفت نه باید بیای ما رو برداشت برد یه مسجدی همون اطراف باز خدا خیر بده اخونده 5 دقیقه بیشتر خطبه نخود اما همونم چون ترکی گفت هیچی متوجه نشدم بعدم نمازمو خوندم دمبمو گذاشتم کولمو در رفتم گفتم اگر بمونم مطمئنن دعای سمات و و... هم باید واستم چند 100 متری از مسجد دور نشده بودم که با دیدن دو تا گنبد طلا اشک تو چشمام جمع شد خاطرات سفر حج و اون همه جمع شدن با رفقا و حالات روحانی اونجا زیر همون دو تا گنبد طلا همش اومد جلو چشمم چه روست بیفایی که ما تو مکه زیر همون دو تا گنبد نخوردیم چه حالی میداد این همه حس نوستالژیک فقط برای آرم مک دونالد بود که واقعن نمی شد ازش گذشت رفتم و یه دوبل برگز مشت زدم عجب چیزی بود آدم حس جنات التجری تحت الانهار بهش دست می داد لا مذهبا نمی دونم چه بلایی سر همبر گر می ارن که اینفقدر خوشمزه است . خلاصه به اتوگار رسیدم و سوار می نی بوس شدم باز تو مسیر از کنار آدالند رد شدم دلم خیلی خواست اما حتمن دلارام یه چی می دونست که گفت نرو دیگه رسیدم به سلجوک تو اتوگار سلجوک دلال های هتل ایستاده بودن یکیشون پرید و تو ضیح داد که هتل ما چنین است و چنان است منم گفتم اول دلم می خواهد برم موزه را ببینم راستی اگر روزی راه تون به کوش آداسی افتاد برای دیدن سلجوک حتمن تور بخرید قیمتش خیلی پایین تر در میاد و در ثانی برای رسیدن به ویرجین مری انقدر درد سر نمی کشید

اول از همه رفتم مرکز اطلاعات توریستی در مورد  شهر سوال کنم یه خانم و آقا نشسته بودن یکی انگلیسی جواب می داد یکی فرانسه  منم شروع کردم یه جمله به این یه جمله به اون فرانسه و انگلیسی گفتن یارو برگشت گفت ایرانی هستی گفتم اره گفت ازین جوات بازیات تابلوئه منم خندیدم بهش گفتم چجوری برم ویرجین مری اتوبوس هست گفت نه می نی بوس هست گفت نه  گفتم دوچرخه کرایه کنم گفت شیب خیلی زیاده گفتم پس چی کار کنم گفت من برات هماهنگ می کنم چونه هاشم می زنم 15 لیر بده می برتت 15 دقیقه هم منتظرت وای میسته برتم می گردونه تو دلم گفتم 15 دقیقه خیلی کمه پرسیدم چقدر راهه گفت 2 کیلومتر جاده کفی 7 کیلومتر کوهستانی گفتم چه کم پیاده می رم یارو برق از کلش پرید منم خندیدم و رفتم موزه

 تو موزه تا دلتون بخواد با آرتیمیس و زئوس  عکس گرفتم که البته با توجه به توانایی بالای  جوانان اروپایی در عکس برداری همشون تار از آب در آمد من واقعن نمی دانم این اروپایی ها چرا زندن با جوانانشون که حرف می زدم همشون 25 یا 26 سال سنشون بود هنوز تصمیم نگرفته بودن دانشگاه برن یا نرن از کامپیوتر هم هیچی نمی فهمیدن در مورد سیاسیت هم با کلنگ هیچ تفاوتی نداشتن فقط دو تا کار بلد بودن یا سیگار می کشیدن یا مشروب می خوردن خوب لااقل این دو کار را من نمی کنم .بگذریم موزه جالبی بود . اما خیلی کوچک بود تو ایران هم موزه هست منم زیاد میرم فکر نیکنید فقط اونجا جو گیر شده بودم و هی می رفتم موزه راستی ورودیه موزه 10 لیر بود اینو گفتم که آخرش نتیجه گیری قبلیم را تشریح کنم

از موزه که بیرون آمدم رفتم پیش همون دلال ها اما اثری ازشون نبود رفتم  پیش یکی دیگشون  عکس هتلشون را بهم نشون داد خوشگل بود استخر هم داشت بهش گفتم استخر هم دارین گفت آره اما الان به دلیل سردی هوا بستست من یه خورده دنبال سردی هوا گشتم اما پیداش نکردم  گفت شبی 30 لیر گفتم تخفیف دانشجویی نمیدی گفت باشه25 لیر می دونستم تا 15 لیر هم پایین میاد اما بی خیال شدم  سوار یه ون شدیم رفتیم سمت هتل 500 متر هم فاصله نداشت زودی رسیدیم تو هتل یه پسر هم سن و سال خودم اومدجلو که راهنماییم کنه سوار آسانسور شدیم پرسید احمدی نژاد چطوره گفتم فکتو ببند لطفن برگشت گفت ببین من تو کشور شما فقط همین یه نفر را می شناسم  بهش گفتم مجبور که نیستی حرف بزنی خوب اسم اینم نیار اونم خندید طبقه سوم رسیدیم به یه اتاق توپ سه تخته کولر سیف باکس تو اتاق حموم دستشویی تمیز می نی بار تلوزیون ماهواره ای تو اتاق بالکن تمیز اگه ایران بود قیمتش حداقل قضیه شبی 100 تومن بود خلاصه قبول کردم و وسایل را گذاشتم تو اتاق اومدم بیرون گفتم قبول پسره گفت  شاخ درآورده بود که چقدر سریع تصمیم گرفتم تو لابی اون یارو که بهش می گفتن رییس گفت اگر می خواهی بری افسیوس من می برمت گفتم نه طبق نقشه من الان به ویرجین مری نزدیک ترم امشب می رم اونجا گفت چجوری میری گفتم پیاده شاخ در آورد گفت بیا من تا لب جاده می برمت اگر شانس بیاری می تونی هیچ هاک هم بکنی بهش گفتم کار جنتل منانه ای نیست و من اینکار را نمی کنم خلاصه راه افتادیم به سمت آخرین خونه حضرت مریم تو جاده رفتم به یکی از این پمپ بنزین های بین راهی ازین که تو فیلم های هی فرت فرت دزد بهشون می زنه به آب بزرگ خریدم نامرد داد 1.5 لیر اما به خوش اخلاقیه یارو در ،راه را ازش پرسیدم همونی بود که فکر می کردم نکته اصلی این جا بود که یارو اصلن انگلیسی بلد نبود اما من سوالمو می پرسیدم او هم جواب می داد من هم می فهمیدم اصلن انگار نه انگار یک کلمه از حرف های هم نمی فهمیم من در عجبم چجوری تو کشوری ما همه زبان همدیگر را بلدیم چرا کسی حرف اون یک را نمی فهمد و دایم با هم نزاع داریم چه دردسرتون بدم راه زیبایی بود در ابتدای مسیر  دو طرفه جاده مرزعه تاک بود و بعد درختان هلو (جای حمید جبلی خالی ) راه می رفتم و از محیط لذت می بردم همین طور هم فرت فرت از کنارم اتوبوس ها و مینیبوس های توریستی رد می شدند و من را که تک و تنها داشتم جاده ار می پیمودم نگاه می کردن نمی دونم من داشتم به اونا حسرت می خوردم یا اونا به من اما در هر صورت یه حسرتی بین ما رد و بدل می شد بعد حدود 2 کیلومتر به در  جنوبی افسیوس رسیدم محلی بود که تو لیدر های بهتر از آنجا مسافران خود را برای بازدید می بردن داخل  دمه درش پارکینگی بود و بساطی، مغازه های کنار هم کنار هم یک مغازه کلاه فروشی بود داد می زد hat hat hat hat  من که از کنارش رد شدم برگشت گفت کلاه نمی خواهی شاخ در آوردم هم فهمید من ایرانیم هم به لهجه ای به این زیبایی فارسی حرف زد شیطنت منم گل به فرانسوی گفتم ممنون آقا این که از دهن ما در آمد یارو باز تغییر زبان داد گفت chapeau pour la lumière du soleil حیف وقت کم داشتم وگرنه عربی و اسپرانتو را هم امتحان می کردم ببینم یارو آن ها را هم بلده یا نه یه 4 کیلومتری که از جاده کوهستانی بالا رفتم رسیدم به تندیس حضرت مریم  نمی دونم حرفمو باور میکنید یا نه اما مجسمه اش هم آرامش بخش بود آدم واقعن از آن همه آرامشی که تو اون کوهستان جاری بود تعجب می کرد به مسیر ادامه دادم دیگه پاهام خسته شده بود گفتم بگذار ببینم این شصت ما به جز مواردی که در ایران کاربرد خوبی داشته کاربرد دیگه ای هم داره یا نه شصت را به همان صورت پر معنا و  اصیل ایرانیش گرفتم و برای هر ماشینی که رد شد تکان دادم اولی هیچی دومی هیچی سومی نگه داشت ازون ماشین آشغالا که آدم دلش نمی گیره سوار شه لکسوس 2010 استیشن یه زن مرد استانبولی بودن یه چاق سلامتی کردم دیدم زیاد به جوش نیستن بهر  ثواب مارا سوار کردن منم خفه خون گرفتم هیچی نگفتم تا رسیدیم به در ورودی آقاهه گفت پول ورودیتو بده منم سریع و بلادرنگ بهش دادم 12.5 لیر ای کفتتون شه چقدر از ما پول می گیرید رفتم داخل و از اون زوج خداحافظی کردم همه جا پر بود از آرامش  درخت های بلند که اجازه ورود هیچ نوری را نمی دادند  بوی خوب چمن های تازه اصلاح شده هوایی که انقدر اکسیژن داشت آدم حالش  به هم می خورد بعد از طی یه مسافت کوتاه دیوار های به  خونه نقلی مشخص شد دم درش زده بود عکس برداری و فیلم برداری ممنوع اما هیچ کس نبود که آدم را چک کنه بااین حال همگان با توجه به شعور ذاتیشون عکس نمی گرفتن منم رفتم تو اولین چیزی که به نظر ادم می آمد تندیس زیبای حضرت مریم  بود که چون از جنس برنز بود اگر تو ایران بود الان دیگه نبود دستگاه های تهویه مطبوع هم کار می کردن و هوارا خوشبو می کردن تعداد 8 اسپیکر کوچک هم دور تادور خونه نصب شده بود که  صدا را به طور کاملن متوازن در داخل خونه پخش می کرد از اسپیکر ها سرود های دلنشین کلیسا با همراهیه ارگ کلیسا  پخش می شد و اقعن گوشنواز و دلنشین بود یا د  این بیت افتادم که هر کس به زبانی سخن حمد تو گوید بلبل به غزل خوانی و... نمی دونم چرا یهو به ذهنم رسید منم یک بار  مثل مسیحی ها دعا کنم رو زانوهام نشستم و انگشتایم را در هم گره کردم به جرات می تونم بگم حس معنوی که به آدم می داد کم از سجده تو خونه خدا نبود با این تفاوت که اینجا نمی ترسیدم یکی بیاد ببرتم زندادن بعد از ابوبکر و عمر ازم بپرسه

این جا همه چیز دل چسب بود بعد حدود 5 دقیقه  رفتم سر صندوق شمع ها یک شمع برداشتم عین غار کوه بی بی شهربانو بس که تو این خونه شمع روشن کرده بودن تمام در و دیوار سقفشو  موم گرفته بود به همین خاطر رو در و دیوار نوشته بود شمع روشن نکین باید شمع را می بردی بیرون روشن می کردی خلاصه منم  شمع امو بردم بیرون  تو مکانش روشن کردم که دیدم   کشیش اونجا داره رد میشه رفتم جلو شروع به صحبت کرد م پرسیدم انگلیسی بلدین که دیدم از من خیلی خیلی بهتر بلده  ازش پرسیدم کجایی هستین گفت  لهستانی  خندیدم گفتم ژامپول برات پارتی بازی کرده فرستادتت اینجا اونم خندید ازش در مورد اعتبار این بنا و این ها پرسیدم گفت یه چیزیه تو مایه های جمکران سند و مدرک قطعی نداره همین جوری یه چیزایی گفتن راجع بهش اما چندان معتبر نیست  ازش راجع به بندیکت پرسیدم دیدم مثل این که این ها هم دل خوشی ازش ندارن اما زیاد به زبان نیاورد فکر کنم فکر می کرد سوسک میشه  یه مقدار باهم صحبت و خوش و بش کردیم یه عکسی به یادگار انداختیم .

دوباره وارد  خانه شما باز هم فوق العاده بود چند دقیقه دیگر ماندم شمعی دیگر برداشتم و روشن کردم به گشت زنی در محیط فوق العاده زیبای آنجا مشغول شدم چند قدمی نرفته بودم که سه چشمه مشهور را دیدم چشمه ها هر کدام یک خاصیت داشت از آب هر سه چشمه نو شیدم چند قدم جلو تر دیواری بود که مانند چاه جمکران مردم به آن عریضه  می نوشتند و با دستمال گرده می زدند چند عریضه ای روی زمین افتاده بود رفتم و جمعشان کردم 20 تایی می شد بیشترش یونانی و ترکی بود 3 تا انگلیسی و 2 تا فرانسوی بود آن ها را باز کردم یکی از انگلیسی ها خطش افتضاح بود چیزی نفهمیدم 2 تا از انگلیسی ها و یکی از فرانسوی ها در مورد بچه دار نشدن بود آخری هم در مورد کار بود. چنددرخت توت از دور خود نمایی می کردن  که میوه هایشان واقعن رسیده بودن اینبار دیگه مهمون حضرت مریم بودم و پس بی هیچ ترسی رفتم پای درخت ها حدود نیم کیلویی توت خوردم و  زیر درختان روی نیمکت های کافی شاپ نشستم بود بوی چمن تازه زده شده داشت دیگه دیوانم می کرد واقعن جای زیبایی بود ساعت داشت دیگه 6 می شد و باید بر می گشتم می دونستم استفاده از شصت باز هم جواب می ده اما از زیبایی جاده نمی شد گذشت در ضمن سر پایینی بود (وقتی بر گشتم با گوگل ارث که مسیر را نگاه کردم به حماقت خودم پی بردم ) جاده را پایین میامدم بعد از حدود 3 کیلومتر دریا از دور نمایان بود واقعن نیل گون بود در کناره های جاده شقایق های وحشی روییده بودن درخت های سر به فلک کشیده هوایی فوق العاده همه چیز عالی بود اما یک چیز کم بود یک همراه واقعن دلم برای انوش تنگ شده بود می دونستم اگر بود الان ابا و اجدادم را به فحش کشیده بود ولی  اگر بود از دیدن این همه زیبایی حتمن طبع شعرش گل می کرد وچیزی می خواند که لذت از محیط رابیشتر می نمود دوباره رسیدم پای تندیس مریم آمدم عکس بگیرم که سگ گله ای افتاد دنبالم منم که دلاور از ترس داشتم میمردم که چوپانه به دادم رسید و سگ را دک کرد از کنار تندیس، افسیوس کاملن معلوم بود آمفی تئاترهایش استادیومش قبلن در موردش تحقیق کرده بودم می دانستم هر کدامش چیست از دور گفتم فردا می بیمنت ........

دوباره ازکنار همان مزارع گذشتم دلم می خواست یکی بهم پیشنهاد بده دلت می خواهد این جا زندگی کنی منم بلند بگم بله اینجا همه چیز آرمانی است انسان ها یش کو هایش دریاهایش با خودم گفتم مگر تو همانی نیستی که با صدای بلند تو خیابونای شهرت برای کشورت فریاد میزدی در راه توکی ارزشی دارد این جان ما همش کشک پرید شد باد هوا واقعن دچار پارادوکس فکری شدی بودم شایدم اثرات راه رفتن زیاد بود

راستی یادم رفت بگم موقع بالا رفتن  حس کردم پام داره تاول میزنه اما مگه من مثل انوش سوسولم به طور کامل بی خیالش شدم و برای اینکه پررو نشه اصلن بهش توجه هم نکردم .

اواخر جاده‌ی کوهستانی بود که دیدم کنار جاده هلو می فروشند هلو های درشتی داشتن رفتم جلو یکی بر دارم که خانم پیر مهربون یه دونه درشت سفتشو بهم داد گفت بیر لیر تو دلم گفتم نامرد  گرون داد (الان سر کوچمون زده هلوی ترکیه کیلو 4000 تومن هر 2 تاش یک کیلو میاد) اما وقتی گاز زدم می خواستم بر گردم که 10 لیری به پیر زنه بدم آن قدر تازه و آب دار و خوشمزه بود که به جرات می تونم بگم تا حالا هلو به این خوشمزه گی نخورده بودم .

رسیدم به شهر دیگه شب بود اول از همه رفتم مسجد نماز بخونم نمازم که تموم شد یکی از مردم اومد به مهرم نگاه کرد گفت این چیه با اشاره بهش گفتم مال سجده است باز به اشاره گفت چرا دستتو جلوت نمی گیری گفتم شیعه ام به دماغش اشاره کرد تو دلم گفتم نفهم دماغ سوخته میده بعد چند بار اشاره فهمیدم می گه دماغتو مو قع سجده زمین نمی گذاری گفتم نه رفقاشو صدا کرد گفت این یارو نه دماغ زمین می گذاره نه دست جلوش میگیره رو این سنگ سجده می کنه همشون یه جوری به آدم نگاه می کردن انگار پوستم سبزو دو تا انتن هم رو کله ام باشه باهاشون خداحافظی کردم راهمو کشیدم رفتم رسیدم به یه غذا فروشی که اسمش لذت بود لیست غداهاشو نگاه کردم کوفته داشت منم رفتم تو گفتم یه گوبلیک کوفته می خواهم دختره گفت کفته (به ضم کاف ) از لهجه اش خندم گرفت گفت چرا می خندی گفتم ما به این غذا می گوییم کوفته لهجه شما با نمک بود تا غذا را برام حاضر کنه یه مقدار با دخترکه حرف زدم گفت دو تاشون دانشجو اند برای اینکه خرج تحصیل را در بیارن اینجا را کرایه کردن پرسیدم کرایه مغازه به این کنده گی ماهی چنده کفت 100000 تومن شاخ رو کلم در آمد سه طبقه مغازه شیک این قدر ماهم بریم آن جا ساندویچی باز کنیم غذام حاضر شد گفت نوشیدنی می خوری گفتم آره اگر سودای حلال داری می خواهم اون یکی دختره پرید از مغازه بقلی خرید آورد اصرار کرد که برو بشین من خودم غذا را میارم سر میز منم رفتم نشستم 25 کوروش هم بهش انعام دادم صفا کنه

واقعن خوشمزه بود خدایی فکر می کردم دست پخت مادرم بی نظیره اون وقت  فهمیدم رو دستش خیلی ها پا شدن .

بعد غذا رفتم تو شهر یه چرخی بزنم یه پارک کوچولو بود که پیر مرد پیرزن ها نشسته بودن نشستم کنارشون داشتن یه جور ورق بازی عجیب می کردن که هر کارتشون یه شکل بود چیزی سر در نیاوردم  توجه‌ام جلب شد به بالای ستون ها تعدادی مجسمه لک لک دیدم  تو دلم گفتم این ترک های مونگول که آثار باستانیشونو اون شکلی مرمت می کنن چطور شده اینقدر زیبا مجسمه لک لک ساختن این حتمن چینیه تو این حال و هوا ها بودم که یکیشون بلند شد یه چرخی تو آسمون زد و سر جاش نشست   فهمیدم هنر دست خداست نه کسه دیگه ای .

بلند شدم راه افتادم سمت هتل کارت هتل را به چند نفر نشون دادم تا راه را بهم نشون بدن نزدیک هم بود رسیدم هتل از خستگی داشتم می مردم کنترل تلوزیون را برداشتم  روشنش کردم وای نه 1000 کانالی می شد دید اگر برای هر کانال 1 دقیقه هم وقت بگذارم تا صبح می بایست بیدار بمونم شروع کردم همین جوری کانال عوض می کردم یک کانال داشت عبدالعلی صحبت می کرد در مورد مهدویت این یکی را نمی شد ندید به 10 دقیقه آخرش رسیدم روح پدرت شاد عبدالعلی که چنین فرزند خلفی دارد صحبت هایش همه از سرمنطق و استدلال بود لذت فراوان بردیم تمام شد باز بساط کانال عوض کردنم شروع شد همین جوری رفتم بالا تا رسیدم به این کانل ها که یه خانم با سیم تلفن درگیریه شدید داره اون ها را هم رد کردم اما وسطش یه چیزی توجه امو جلب کرد یک دو تاشون فارسی حرف می زدن چند لحظه مکس کردم از لهجه شون متوجه شدم اجانب دخترای افغانی را بر این کار گماردن تا مخ جوانان این خاک را بپکانند خدا از سر تقصیراتشون نگذرد .

همین جوری ادامه دادم باز به ایرانی ها رسیدم این بار با سوژه ای متفاوت تمامشان معطوف بود بر سید حسن که ..........

تو همون بین خوابم بد عین مرده به تمام معنا  

ادامه دارد .............................


 
از لواسان تا شیراز1
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢ : توسط : انوشیروان بهدین

روز اول

پنجشنبه بود و من که خسته از به دنبال خونه گشتن بودم زنگ زدم به بچه ها . اسی رو به زور هماهنگ کردم . پوریا و مجید هم استقبال کردن . مصطفی گفت نمیاد و پس از اصرار معلوم شد که بعله ، آقا قراره بره خواستگاری و چون عذرش پذیرفته بود دیگه اصرار نکردم . نزدیکای شب پوریا زنگ زد که بریم ویلاشون تو نوشهر . به همه اطلاع دادم . اسی گفت فردا شبش کار داره . پس قرارنوشهر کنسل شد و مقرر شد بریم اطراف تهران سمت لواسون . خلاصه فرداش که جمعه بود قرار رو گذاشتیم میدون آزادی و راه افتادیم . من ماشینم ریپ می زد . قرار شد من ماشین رو پارک کنم و با ماشین پوریا بریم . پوریا قبلا یه چیزایی راجع به کاشان گفته بود . پس منم بحثشو انداختم و همه موافقت کردن بریم کاشان . البته اسی قول گرفت که تا ساعت 3 برگردیم . راه افتادیم . صبحونه رو تو مجتمع مهتاب که تو راه قم بود خوردیم . بوفه بود . ما هم که گرسنه بودیم و تا جایی که می شد به شکم رسیدگی کردیم . البته فکر کنم بنده رکورد خوردن رو تو بچه ها شکستم . شاید باور نکنین اگه بگم بخش کوچیکی از صبحونه من 7 تا تخم مرغ بود . خلاصه بعد صبحونه زدیم به جاده و به دلیل عواقب خوراک میل شده یه چرتی هم زدیم . از خواب که بیدار شدم دیدم مجید و اسی خوابن و بیچاره پوریا در حال رانندگیه . پوریا گفت : "نزدیک کاشونیم . من کاشون قبلا رفتم ، کاش می شد بریم اصفهان ". گفتم خوب برو . گفت اسی رو چیکار کنیم . گفتم برو ، ردیفش می کنیم . پوریا هم بدون هیچ تردیدی گفت پس برو که رفتیم . مجید هم چند لحظه بعد بیدار شد و جریان رو فهمید . از روی طینت پلید پیشنهاد کردم که به اسی چیزی نگیم و اون فکر کنه داریم میریم کاشون . 40 ، 50 کیلومتری اصفهان اسی بیدار شد . گفت هنوز نرسیدیم ، مگه چقدر راهه ؟ گفتیم نزدیکیم . یهو چشش افتاد به تابلو اصفهان 30کیلومتر . جا خورده بود . گفت ما که نزدیک اصفهانیم . ما هم کم نیوردیم و گفتیم خوب اصفهان و کاشون نزدیک همن دیگه . رفتیم و رفتیم تا رسیدیم وسط شهر اصفهان . اسی هنوز نفهمیده بود و ناگهان چشش افتاد به تابلو پل خواجو . شروع کرد به بد و بیراه گفتن . ما اینقدر خندیده بودیم که تا مرگ فاصله زیادی نداشتیم . خلاصه بهش قول دادیم تا 5 بعد از ظهر برگردیم . رفتیم پل خواجوو تجدید دیداری و چند تا عکسی انداختیم . بعدش رفتیم سی و سه پل . چون جانبود ماشین رو تو قسمت پارک ممنوع پارک کردیم . پوریا یه کم شیطنت کرد و برگ جریمه ای که پشت برف پاکن ماشین عقبی بود گذاشت رو ماشین خودش . رفتیم سی و سه پل هم دیدیم . برگشتیم دیدیم یه نوشته پشت شیشه است که : " بی معرفتا ، جواب های هویه و هه هه هه " . ما هم خندیدیم و راه افتادیم بریم نقش جهان . یه دو سه دقیقه که رفتیم پوریا گفت ماشین چشه . زد کنار . دیدیم آقای با معرفت دو تا لاستیک رو پنچر کرده . توی گرما و روز جمعه که همه مغازه ها بستن ، پیدا کردن آپاراتی مصیبتی بود که بالاخره حاصل شد . آپاراتیه اومد باد بزنه دید نه کار از این حرفا گذشته . خلاصه پس ازتجسس کاشف به عمل اومد که آقای با معرفت سه تا لاستیک ماشین رو مورد عنایت قرار دادن و والپ های لاستیک رو با تیغ بریدن . چشتون روز بد نبینه کم کم متوجه شدیم که لاستیک چهارم هم بی عنایت نمونده و یه 20 هزار تومنی ازعنایت آقای با معرفت نصیبمون شد . راه افتادیم رفتیم نقش جهان . چون نقش جهان شلوغ بود و تازه نماز جمعه تموم شده بود ماشین رو پس از مصیبت بسیار پارک کردیم و رفتیم به گشت و گذار . درشکه سواری و چند تا عکس از مسجد شاه و مسجد لطف الله و سپس صرف نهار . کم کم جرقه سفر به تخت جمشید زده شد . پس از طرحش اسی با عصبانیت گفت که منو سوار ماشین کنین و خودتون هر گوری می خواید برید . قبول کردیم . حین خوردن ناهار از گارسون پرسیدیم تا شیراز چقدر راهه و ایشون هم تراوش فرمودن نزدیک 200 کیلومتر . گفتیم خوب تا ساعت 7 اصفهان می مونیم و اون موقع راه می افتیم می ریم شیراز و شام رو شیراز می خوریم . پس از صرف ناهار یه مقداری خرید کردیم و رفتیم عالی قاپو . وقتی برگشتیم یهو هممون رو برق گرفت . ماشین سر جاش نبود . پس از پرس و جو و تو سر خودمون زدن ،متوجه شدیم اون جایی که ما پارک کردیم مخصوص برادران و خواهران نمازگزار بوده و پس از اتمام نماز و مشخص شدن کفار از مسلمین برادران راهنمایی و رانندگی ماشین زنادیق رو مورد مرحمت قرار دادن . سرتونو درد نیارم . پدرمون دراومد . رفتیم راهنمایی رانندگی و دو- سه ساعت علافی و نزدیک ساعت 7 با پرداخت 10 هزار تومن ماشین آزاد شد . دو پا داشتیم و دو پا هم قرض گرفتیم و گازیدیم به سمت شیراز . بچه ها هر چی فحش بلد بودن به اصفهان و اصفهانی جماعت نثار کردن . اسی هم که نمی خواست بدبختی ما رو زیاد کنه ، دیگه حرفی از بازگشت نمی زد . نگو عنایت اصفهانی ها هنوز تموم نشده . تو خروجی شهر یه ساعتی تو ترافیک بودیم . نیم ساعتی که تو جاده رفتیم با دیدن یه تابلو همه ی افراد در باقالی ها فرو رفتیم . شیراز 455 کیلومتر . جناب گارسون آخرین چشمه از اصفهانی ها را عیان کرده بودن .گفتیم چیکار کنیم . من گفتم : " یا باید برگردیم اصفهان یا ادامه بدیم . نزدیکترین شهر به اینجا بعد از شهرضا ا آباده است ". چون قبلا از خطرات سفر به شهرضا یا همون قزوین ثانی چیزایی شنیده بودیم ، همه دو سه تا لیچار دیگه به اصفهان گفتن و موافقت خودشونو با رفتن به آباده اعلام کردن . جاده ظلمتی بود که نپرس .150 کیلومتر تا آباده راه بود .  ساعت نزدیک 11 رسیدیم به آباده . یه شامی خوردیم و دنبال جا گشتیم . یه هتل اونجا بود و دو تا مسافرخونه . با توجه به پولی که ما برده بودیم و گرونی هتل یه مسافرخونه رو انتخاب کردیم . همچین بد نبود . اومدیم بخوابیم دیدیم لباس خواب موجود نیست . مجید یه چیزایی داشت ، اسی با همون لباس بیرون خوابید و بنده و پوریا هم عریانی اختیار کردیم . چون خسته سفر بودیم خیلی زود همه به هپروت رفتیم .

                                                                              ادامه دارد....

 


 
ادامه‌ی سفر نامه 4
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۱ : توسط : آیین اهورایی

مدتی این مثنوی تاخیر شد

مادرم همیشه می گه اگر لباس کثیفاتو نشوری تو کارت برگشت میوفته از روز اولی که رسیدیم سیده به انوش گفتم پاشو لباساتو بشور گوش نکرد که نکرد هرچی من اصرار می کردم  اصلن گوشش بدهکار نبود و گاهی هم با الفاظ قشنگ تری هم جواب داد کلن نمی دونم چرا این جوری رفتار می کرد  مثلن وقتی می گفتم کولر را خاموش کن فریاد بر می داشت که نمی خواهم من خنک می شوم بعد خودش از سرمای کولر می نالید خوب حتمن حکمتی داشته دیگه  انوش بالاخره تصمیمش را گرفت دیگه ادامه مسیر نده یا حداقل مسیر را کوتاهتر کنه یا اینکه کلن برگرده اینم برگشت لباس نشستن دیگه

 صبح که رفتیم صبحانه بخوریم دیگه تصمیمش قطعی شده بود به دوستش (چاکرد لیزارد هم هستیم هر وقت خواستی بری دانشگاه یه پیامک بده این کول دیسکو بیام بگیرم ) تو تهران زنگ زد که بره ببینه بلیط و می تونه کنسل کنه یا نه بعدم خودمون اونجا به نماینده پگاسوس زنگیدیم که همش بی نتیجه ماند تا اینکه دوست من از آنکارا زنگ زد و گفت یه  جا واسه پرواز امشب آنکارا تهران هست انوش هم قبول کرد و بلیط خرید و قصد برگشت کرد منم به خاطر انوش از دریا رفتن صرف نظر کرم و برگشتم هتل یه دوشی گرفتم و چک آت کردیم وراه افتادیم سمت مناگوات که انوش اتوبوس آنکارا را سوار شه و بره که بابام زنگ زد  که پسره ی رفیق نیمه راه پاشو با دوستت بر گرد گفتم آخه به من چه اون داره بر می گرده بابام کلی اصرار کرد ولی  من که دلم می خواست همه ترکیه را ببینم اصلن قبول نکردم در ضمن هواپیما فقط یه جا داشت

خلاصه با انوش رفتیم ترمینال وسط ترمینال ایستادم گفتم آی تعاونی ها من اولین اتوبوس به آنکارا را می خواهم که دو تا موسسه گفتن داریم که یکیشون زود تر بود  از اون یکی بلیطی ابتیاع کردیم البته انوش قوین تاکید می کرد بلیطی بخر که مهماندار اتوبوسش اشگول خان باشه ،بلیط مال دقیقا 12:40 بود پس ما یک ساعی وقت داشتیم به انوش گفتم سوغاتی نمی خواهی بخری گفت چرا بدو بدو رفتیم مگروس (یه فروشگاهیه شبیه هایپر استار خودمان ) یک ربع رفتنمون طول کشید پس چیزی حدود 20 تا 25 دقیقه وقت داشتیم تا بر گردیم انوش تو 20 دقیقه یه صد دلاری خرید کرد طوری که پولمان کامل ته کشید فقط دلار داشتیم بهش 10 لیر دادم که از ترمینال انکارا تا فرودگاه را با اتوبوس بره که ناگهان دیدیم وقت تنگه پس برای برگشت مجبور شدیم تاکسی بگیریم شاید کل مسیر 3 دقیقه هم نشد  تاکسی از ما 6000 تومن گرفت اشکال نداره انوش عجله داشت رسیدیم  ترمینال به انوش گفتم تو بدو من حساب می کنم انوش وسایل را برداشت که بدود یادش اومد که این چیزا اصلن تو خونش نیست برگشت به من گفت تو بدو من وسایل را می آورم منم مسیر حدود 300 متری را زیر 10 ثانیه دویدم و خوشبختانه اتوبوس هنوز نرسیده بود (در ترکیه اتوبوس ها به صوت جالبی حرکت می کنند از یک ور کشور شروع می کنند در طول مسیر  2 یا 3 بار کل مسافرهای اتوبوس و راننده و مهماندارش عوض میشن اما اتوبوس کماکان به حرکت خودش ادامه میده ) خلاصه انوش رفت با همه  بدی ها و خوبیاش و من  تو دیارغریب تنها شدم و اما بزرگترین معضل(دیدی درست نوشتم آبجی )این بود که دیگه انوشی نبود که همه تقصیر ها را گردنش بندازم

از اینجا دیگه شرایط عوض شد اولین کارباید یه گوشی می خریدم رفتم سید اسماعیل مناگوات بر عکس سداسمال اینجا اصلن جای ترسناکی نبود ،بازار  گوشی دست دوم فروشارو پیدا کردم خیلی گرون بود باور نمی کنید چیزی که اینجا با 20 تومن می تونید پیدا کنید اونجا قیمیتی بین 40 تا 60 تومن داشت  کلن در این سرزمین  الکترونیکی هرچی باشه گرونه این گوشیه گلنگ من که اینجا خریدم 25 تومن اونجا 120 لیر بود یاد این افتادم که تو فروشگاه مگروس یه گوشیه نو دیده بودم که قیمتش 89.9 لیر بود گفتم ما که می خواهیم بخریم لا اقل نو بخریم  برگشتم مگروس و آنرا خریدم گوشی خوبی هم هست تنها عیبش اینه که سفارش اروپاست و اسمس فارسی نمیگیرد و گرنه هم خوشگله هم خوش دست (من اونجا خریدیم 62000 تومن اینجا 35000تومنه  ) خلاصه مشکل گوشی  حل شد با صبحانه سنگینی هم که خرده بودم اشتهایی به غذا نداشتم باید شهر بعدی را انتخاب می کردم دو گزینه داشتم آنتالیا یا آلانیا هردوشهر دیدنی هر دو زیبا هر دو باستانی هر دو ساحلی انتخاب واقعن سخت بود اما یه تفاوت داشت اگر می رفتم آلانیا باید 7 لیر می دادم می رفتم 7 لیر می دادم برمیگشتم و و ادامه مسیر میدادم اما آنتالیا در مسیرم بود  نمی دونستم کدوم را انتخاب کنم که  یه چیز به ذهنم رسید می روم اتوگار  اولین اتوبوس مال هر کدام بود آنجا را انتخاب می کنم رفتم و از شانسم  آلانیا اتوبوس داشت خوب حتمن خیره راه افتادم سمت آلانیا در مینی بوس کلی آدم بود نمی دونم چرا در سفر از هر سرفه نفر بغل دستیش آدم می ترسه مریض شه تا این جا را که سالم آومده بودم هی این اطرافیان ما سرفه می کردن من به خودم می لرزیدم نکنه مریض شم

از اتوبوس که پیاده شدم عین کسایی که آدم با نگاه کردنشون ازشون خوشش میاد تو همون نگاه اول از شهر کلی خوشم آمد دوست داشتنی بود واقعن خوشم آمد عکس زیر را ملا حظه بفرمایید ازین صحنه ها فقط تو مستندها ما یدیم خوب  اول  از مغازه دار ها سوال کردم نزدیک ترین مرکز اطلاعات توریستی کجاست که بهم گفتن باید سوار می نیبوس بشی وفلان ایستگاه پیاده شی

از مینیبوس که پیاده شدم از اولین نفر که پرسیدم گفت بیا منم دارم می رم آنجا در راه از کنار یک موزه کوچولوی حیات وحش رد شدیم و چند عکس با حضرت آقای طاووس انداختم

آقاهه از من پرسید کجایی هستی تا گفتم ایرانی هستم بر عکس سایر جاها که کپ می کردن کلی حال کرد شونشو شترق کوبید تو شونم کفتم اهوی چته گفت چون مسلمانی این کارو کردم تو دلم گفتم روانی

 بعد شروع کرد  توضیح دادن که مردم این شهر به دلیل نزدیکی که با لبنان دارن  اکثرن نیمه لبنانی هستن و به ایرانی ها به خصوص ....... علاقه زیادی دارن دست اخر هم گفت مرکز آنجاست

 

  ما هم اطاعت کردیم رفتیم و  ابتدا مثل همه توریست های انسان یک نقشه از مرکز تهیه کریم و در مورد سایت های دیدنی شهر سوال کردم گفتن یک غار و یک قلعه باستانی دارند غار که همان نزدیکی بود 4.5 لیر دادم زیبا بود اما این رقم ها نمی ارزید

سایت بعدی قلعه  که 2 کیلومتر کوهنوردی داشت مینیبوس هم بود اما من و این حرف ها خدا به دور پیاه مسیر را طی کردم به خدا زیباییش کولاک بود اگر خدا بخواهد روزی در مورد ساخت بهشت مکان یابی کند پیشنهاد قطعیه من آلانیاست

ابتدای مسیر عینن محلات بالای شهر خودمان می موند کوچه های پله ای و  سر بالایی خیلی قشنگ بود 

جالب اینجا بود که ابتدای کوه درست  کنار شهر بود اما هر چه بالاتر می رفتم کاملن داشتم از روبرو به شهر نگاه می کردم تا جایی که نزدیکای قلعه کاملن روبروی شهر بودم

در مسیر رفت آبم تموم شد  رفتم و از یکی از قهوه خونه ها آب خریدم نامرد داد 2.5 لیر برق از کلم پرید گفتم بابا بیخیال اینجا مگه سر کردنست یارو خندید و کلی با ما حل کرد و گفت پسر بپر یه چایی واسه آقا بیار منم به خنده گفتم حتمن چایی 10 لیری برا م آب می خوره که یارو گفت نه بابا مهمون ما باش کلی گفتیم و خندیدیم و از ایران ازم پرسید خلاصه گفتم تا تاریک نشده می خواهم به قله برسم ازم قول گرفت که برگشتنی برگردم پیششون راه افتادم به سمت قله که یهو نیاز به یه جایی واقعن حس شد با این که اون طرف ها پر کافه بود برای اینکه حس کوه اساسی بهم دست بده رفتم پشت یکی از بوته ها اما پیشنهاد من به شما هرگز در آلانیا برای این کار پشت بوته ها نرین به 3 دلیل 1 چون اونجا پر کاکتوسه 2 یه حشره  حتمن نیشتون می زنه 3 وسط کار متوجه میشین  20 نفر در فاصله 5 متری شما ایستادن مشغول تماشای هنر نمایی شما هستن در زیر مکان مورد استفاده را می آورم

اینو بگم نه تو این سفر بلکه اکثر جاهایی که من می رم هم بخاطر بور بودنم و هم به خاطر هیکلی بودنم همه اول فکر می کنن آلمانی هستم  بعدش همه گمان می برن ازین عرب های نیمه اروپایی هستم در آخر هم یه عالم چرت و پرت می گن تا به ایران برسن اما تو ترکیه قضیه فرق داشت هم بعد از دو گزینه اول  سومین گزینه ای که اشاره می کردن می گفتن اسراییلی هستی که البته بعد از بازگشت با سرچ چند بازیگر و هنرمند اسراییل متوجه شدم چندان هم به اسراییلی ها بی شباهت نیستم

حالا چی ش این و گفتم نزدیکای قله که بود رسیدم به خانواده سه نفری یک خانم مسن یک دختر پسر جوان از نوع لباس پوشیدنشون کاملن واضح بود ایرانین اما من که یا آلمانی بودم یا عرب پس دختر خانواده خیلی راحت به برادرش اشاره کرد این یارو را ببین واسه یه کوه دو زاری چه بار بندیلی بسته فکر کرده داره اورست می زنه اینو گفت و به من خندیدن غافل ازینی که بابا ما هم فارسی بلدیم رفتم جلو بهشون سلام کردم دختره که کپ کرد بعد بهش گفتم خوب آبجی غیبت همه را می کنی یا فقط هموطنا ثواب داره بترس از اونی که زبان همه را بلده فرضن چون فکر کردی زبونتو نمی فهمم باید غیبت کنی  که مادرشون خندید یک گپو گفتی زدیم و پرسیدن تنهایی گفتم نه بابا یکی باهام بود منتها تواناییش زیاد بود نتونستم پابه پاش برم  اون تنها رفته جلو (جان انوش راست می گم )صحبت کردیم گفتن دامادشون اینجا تاجره و از آن جایی که ایرانی بودن سریعن خداحافظی کردیم و من به مسیر ادامه دادم طرفای ساعت 7 رسیدم نوک قله که قلعه بود دبگه در فلعه را بستن و تعطیل کردن

بهتر به 10 لیر صرفه جویی کردم از بیرون قلعه یه چند تایی عکس گرفتم ز محیط لذت بردم عجب آب وهوایی واقعن پخفه (اصلن پخفه جواب نمی ده تخه بین ) خیلی خوشگل بود اگه رفتم دانشگاه همه عکساشو آپلود می کنم که همه ببینید .

خانم های اینجا عین شمال ایران حجاب میکنن و مثل شیر زنان بیشه گیلان در کار پا به پای مردان

یواش یواش  دیگه آماده پایین اومدن شدم  که هوا داشت تاریک میشد سر راه دوباره رفتم به همون کافه گرون عجب غلطی کردم مگه  گذاشتن ما از کافه بریم بیرون از اونا اصرار از ما انکار که باید شامو پیش ما بمونی گفتم والله بلاه راه نداره آخر سر مجبور شدم بلیط دنیزلی مو نشون (گول خوردن بلیط ماله جای دیگه بود )بدم بگم اتوبوسم داره میره و خلاص شم خلاصه بالاخره خانومه رفت یه شامی واسه ما آورد هرجی اصرار کردم پول بگیرید گفتن نه  موقع شام پای صحبت هاشون نشستم شوهره کلی با محمود حال می کیرد اما خانمش که یه نویسنده ترک بود نه تنها  از محمود بدش می امد بلکه به او  لقب دروغ گو هم می داد جالب  هم اینجا بود که از همه هم تسلطش به انگلیسی کمتر بود اما فکر ش باز بود دست آخر هم از من خواست برایش به فارسی اسمش را روی جلد کتابش بنویسم نوشتم و باهاشون خداحافظی کردم به راهم ادامه دادم

در برگشت مسر دیگری را انتخاب کردم این مسر  شبیه  کوچه پس کوچه های درکه بود رختهای سر به فلک کشیده و خونه های ویلایی از دیوار یکی از خانه ها درخت توتی سر بیرون کرده بود  به احتیاط علما که گفتن حرامه منم نخوردم فقط نگاه کردم بیه 500 متری که پایین آمدم به یسری بچه رسیدم مطابق معمول همیشه یه لبخندی بهشون زدم اومدن جلو دست دراز کردن که یه لیر به ما بده و .... منم خیلی ناراحت شدمو راهمو کشیدم رفتم

 

بالاخره به اسکله رسیدم جشن جالبی بر پا بود اسمش دموکراسی پارتی بود در این جا مردمان از دموکراسی چیزی نمی دانند دولت باید به آنها بیاموزد در ایران اما ...

ازکنار دموکراسی پارتی هم گذشتم و به گشت زدن در خیابانهای واقعن زیبای الانیا پرداختم می دانستم 

اتوگار 3 کیلومتری جلوتر است پس پیاده به راه خودم ادامه دادم

 و در راه از صدای موسیقی  که هر از چند گاهی میشنیدم احساس لذت می کردم بعد از 6 بار شنیدنش تاز ه متوجه شدم صدای زنگ موبایل جدید من است که من بهش عادت ندارم خلاصه پس از  یک ساعت گشت زنی در خیابان های بسیار زیبا به اتوگار رسیدم از راننده پرسیدم اتوبوس به دنیزلی داری گفت ساعت 9 حرکت می کند پس با این حساب 9:30 باید مناگوات  و 3 صبح  دنیزلی و این اصلن به درد من نمی خورد از اتوگار مناگوات پرسیده بودم گفته بود 11:30 هم به دنیزلی اتوبوس دارد و 5 صبح می رسد دنیزلی این خیلی بهتر بود چون  وقت کمتری از من در  ترمینال تلف می شد سوار همان اتوبوس شدم و به سمت مناگوات حرکت کردم  و آنجا پیاده شدم صدای اذان عشا هم بلند شد بلیطی خریدم و گوشیه تلفنمم را در باجه گذاشتم تا شارژ شود با این که نمازم را خوانده بودم رفتم مسجد که هم استراحتی کرده باشم هم نمازی خوانده باشم  صف  جماعت اینجا و اقعن دشمن شکن بود مسجدی بزرگ که 8 نفر در یک صف ایستاده بودند من هم رفتم کنار آنها ایستادم در صف اول مهر را گذاشتم همه چشم هایشان از حدقه بیرون زد امام جماعت هم برگشت مهر را دید هیچی نگفت یاد مکه افتام که اگر چنین صحنه ای اتفاق می افتاد مطمئنن خونم را ریخته بودند (با خودم فکر کردم وقتی سایه‌ی کوته فکران تنگ نظر نباشد مردم از  هر آیینی چقدر راحت کنار هم زندگی می کنند این نشد اسلام که روحانیه وهابی و شیعه اش حکم قتل برای یکدیگر  صادر می کنند ) امام جماعت به من اشاره کرد که پاهایت را بپوشان منم سریعن  کت گرمم را از ساک در آوردم و دور پایم پیچیدم و به نماز ایستادم بعد نماز به رسم همه مساجد ترکیه امام جماعت دعایی خواند و بعد از حفظ چند صفحه ای قرآن خواند خواندش که تمام شد آمد پیش دستم را فشرد گفت شیعه منم به عربی گفتم بله خندید گفت ایرانی گفتم بعله گفت .....(ای تو روحت که یه جا ما رو از فحش دادن بهت بی نیاز نمی گذاری محمود ) گفتم هی داشتم استفراغ می زدم دیگه بس که هر ترکی میرسید می گفت محمود گفت خمینی بهش باز به عرب یگفتم خمینی را دوست دارم خندید  قرآن را داد دستم گفت بخوان یک لحظه یاد گزینش افتادم بلند بلند برایشان خواندم و لذت بردم که می توانم بخوانم و دیگران حسرت خوردند که چرا نمی توانند بخوانن .

خلاصه دیگه حسابی عرقی بودم برگشتم ترمینال یه نیم ساعتی تا حرکت اتوبوس وقت بود رفتم تو دستشوی ترمینال و خودمو شستم پیراهنمو عوض کردم و هرکس رد می شد نگاهی عاقل اندر .... می انداخت که این .....(از همونا ) اینجا داره چه می کنه شست وشو  که تموم شد رفتم یک لیمونارد برای خودم خریدم تا عطش تشنگی شامی که خانومه برام پخته بود بره می دانستم که در راه چای قهوه فراوان هست

ساعت 11:30 سوار اتوبوس شدم عجی اتوبوسی پشت هر صندلی یک LCD که 12 شبکه تلوزیونی می گرفت 20 فیلم پخش می کرد 3 کانال شو و موسیقی داشت و در نهایت چند بازی همه چی عین خارج بود

 اما چه بگوی از بقل دستیم که یه واکمن تو گوشش بود داعم می زد زیر آواز دیگه اعصابمو خورد کرده بود که به هر زبانی بود به مهماندار فهماندم او هم جای منو عوض کرد

در ترکیه رسم است که برای میهمان عطر می اورند در اتوبوس هم برای احترام اینکار را می کنند

بد بود هم نیست من هم با این پسره رفیق شدم چندین بار برایم عطر آورد پیش خودم گفتم نکنه انقدر ها بو می دم که ....

بعد چایی که ساعت ١٢ سرو شد تا صبح راحت خوابیدم ساعت 5 صبح به دنیزلی رسیدم می خواستم بروم پوموکاله اما مقصد بعدی من سلجوک بود پس باید اول فکر رفتن از  پوموکاله به سلجوک را می کردم داشتم دور خودم می چرخیدم که یه نفر اومد گفت پوموکاله می ری گفتم آره گفت بیا من می رسونمت و طبق معمول رفت رو مخ که ما تور داریم با  ناهار بوفه و ... قیمتش هم 60 لیره و شمارا رایگان تا پوموکاله می بریم منم بهش اعتماد کردم و رفتم تو ماشینش نشستم ساعت طرفای  6 بود که مشتری های خودش رسید ن و ماشینو پر کردن و دیگه جایی برای من نمونده بود خوب پس در حرکتی نا جوانمردانه منو پیاده کرد کسای دیگه ای هم آن جا بودن که حاضر بودن منو مجانی برسونن اما مشتری های آن ها هم آمده بود و رفته بودن پس من باید یک ساعت دیگه هم انتظار می کشیدم تا می نیبوس های بین شهری حرکت کنند در این بین رفتم و با بلیط فروش ها وارد مذاکره شم که چه ساعتی برای سلجوک ماشین هست همه ساعتی بود مشکلی نبود  خلاصه با فروشنده اون تعاونی کلی رفیق شدیم و خندیدیم تو آبم داشتم ویتامین  ث  می انداختم که یکیشون  گفت این چیه و به اونم و اون یکی همکارش دادم اونا هم در عوض بهم ازون صبحانه های مخصوص  ترکی دادن که نون و پنیرش را باهم می پزن خیلی خوشمزه بود البته بگم اون یکی همکارش آم بدی بود و دست کرد تو کیف من و یه کافی میکس برداشت منم چون المنتم سوخته بود دیگه چیزی  نگفتم اما اون یکی پسر خوبه ناراحت شد و عذر خواهی کرد منم بهش گفتم قابلی نداره نوش جان یارو هم بد تو رو دربایستی گیر کرد گفت بیا از خودم بلیط بخر  می گم بگذارتت دمه افسیوس که دیگه کرایه تاکسی هم نخواهد 

 خلاصه ساعت 7 شد و رفتم سوار می نی بوس شدم بر عکس ایران که یه بار می خواستیم بریم  باغ لاله گچسر عزیزان  روستایی در مسیر  کل فامیل مارا مورد عنایت قراردادن اینجا  روستاییان گفتن توریستی بفرما جلو پیش راننده راحت بشیشن ماهم اطاعت کردیم و جلو نشستیم از خستگی خوابم برد و نفهمید م اصلن کجا دارم می رم بعد حدود یه 20 دقیقه ای که به بیدار شدم از دور کوه سراسر سفید پوشه پوموکاله را دیدم

ادامه دارد............. 

 

 

 


 
ادامه سفرنامه 3
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱ : توسط : آیین اهورایی

از جمله قابلیت های من در خواب فکر کردن است صبح که از خواب بیدار شدم دیگر تصمیم خود را گرفته بودم اصلن تعریف من در مورد  سفر با انوش فرق داشت من آمده بودم بیاموزم ببینم ولذت ببرم او آمده بود استراحت کند پس من نباید مانع استراحتش می شدم و او هم نباید مانع من می شد

صبح از خواب بیدار شدیم رفتیم صبحانه بخریم سر راه به رسپشن هتل گفتیم قارداش اتاق چی شد افندی او هم گفت الان چک می کند شما بروید صبحانه بخورید و برگردید نتیجه را بهتان می گویم

آقا عجب صبحانه ای بود همه چی بود ای همان هتل های ایران که ما روده می ترکاندیم هر وقت سفر می رفتیم برمز عملیات که سم الله بود را گفتیم و ظرف اول را پر کردم با آب انگور  و چای و یک عالمه خوردنی و نشستم راند اول را با انوش به خوبی و خوشی اجرا کردیم راند دوم انوش پا شد من دیگه نا نداشتم انوش گفت آیین پاشو تو می تونی گفتم نه رفیق تا این جا تو همش کم می آوردی این دفعه دیگه من نمی تونم انوش پا شد و ظرف دوم را هم نفله کرد بر عکس همه سفر نامه هایی که خونده بودیم که گارسون ها الن وبلن و ظرف و زود از جلوت جمع می کنن گارسون ها کاملن مودب بودن و به آدم احترام زیادی می گذاشتن  انوش ظرف دوم را هم نفله کرد او هم دیگر جا نداشت  

رفتیم سراغ رمضون تا ببینیم اتاق چی شد رمضون گفت اتاق شما را فروختم اما یه اتاق دیگه دارم  برد و نشونمون داد چندان خوب نبود یعنی اتاق دیشب خیلی خوب بود و گرنه این یکی هم عالی بود همه چی داشت و راحت هم بود تازه بنده‌رخت و این ها هم خودش داشت منم قبول کردم اونجا بود که به رمضون گفتم باشه امروز را که ما بخاطر انوش اینجا می مونیم من میرم رفتینگ رمضون هم گفت یه کم دیره اما من برات می زنگم ببینم می تونم هماهنگ کنم یا نه زنگ زد و گفت تا 10 دقیقه دیگه میان دنبالت آماده شو منم بساط را جمع جور کردم به انوش گفتم  ساعت 12 میان اتاق را تحویل می گیرن تو هم بار بندیله خودتو ببند من رفتم

آقا همچین که اومدم سوار می نی باس شم عینکم افتا و تلنگش در رفت این هم دومین سور سفر خوب عیبی نداشت از قصد ی یک عینک ارزون خریده بودم که اگه شکست دل خور نشم

سوار می نیبوس شدم و راه افتادم آقا  عجب جاده زیبایی بود ولی مهمترین معضل این بود که در می نیبوس تنها بودم و راننده و کمک را ننده  ترک بودن و زبان نمی فهمیدند عیبی نداشت از جاده لذت می برم در ابتدای  مسیر از کنار جیپ سفری ها رد شدیم عجب ماشینایی ارتفاعشون از قد من هم بلند تر بود دیگه خودتون حساب کنید چقدر بودن دیگر آقا هرچه می رفتیم نمی رسیدیم  باور کنید30 دقیقه اتوبان بعد جادهای روستایی و بعد جاده کوهستانی بود مسیر  در کل عجب چیزی بود در طول جاده روستایی دو طرف جاده مثل جاده های خودمان کشاورزان محصولات خودشان را برای عرضه گذاشته بودند اجاق هایی هم بود که برای  گرم نگاه داشتن آش ماستشان استفاده  می کردند  در اجاق ها  کاه و یونجه می ریختندو برای این که دود حاصل از سوختن علوفه خیس اذیتشان نکند دودکشی بلند برای اجاق ها تعبیه کرده بودند تا این جای قضیه مشکلی نبود مشکل اصلی آن جا بود که دودکش را زیر سقف باران گیر چادر کار گذاشته بودند باید یک جوری ثابت می کردند ترک هستند دیگر

جاده را ادامه دادیم کوهستانی تر شد پوشش گیاهی اش شبیه منجیل و رودبار خودمان بود پر از درختان زیتون زیبا و خوشبو همین طور که ارتفاع کوهستان بیشتر می شد  نوع پوشش گیاهی به خرزهره تبدیل شد و بعد از آن کاج و سروی که زیرش خرزهره بود خدایی قشنگ بود خلاصه بعد از 45 دقیقه بالاخره  رودخانه نمایان شد رودخانه ای که چندان خروش هم نداشت با خود گفتم شاید بالاتر خروشش بیشتر شود اما نشد تا بالاخره بعد از 1 ساعت و ربع به مقصد رسیدیم  آنجا دیگر پر آدم بود ما را به سه دسته تقسیم کردند آلمان ها ، روس ها و شوت ها که من در دسته سوم قرار گرفتم گروه ما همگی جوان بودند 4 پسر جلوی قایق در اروپا با هم هم کلاس بودند من و یک زن وشوهر ترک و یک دختر روس خوب دو به دو یار کشی کردن من افتادم به ختر روسه (خاک بر سرم فقط این را بگویم که  پسر کاناداییه دیگه می خواست گردن من را بشکنه خوب به من چه فقط من و او بودیم که جفت نداشتیم حالا تازه مصیبت مانده تعریف می کنم ) هر کس یک پارو برداشت و اگر کفش داشت برای این که کفشش خیس نشود مجبور بود یک کفش 5 یورویی را 2 یورو  اجاره کند خوب ما هم کردیم  سر دسته قایق ما ،مارا جمع کرد و یک سخنرانی کرد در مورد نحوه برخودد با امواج و این حرف ها که من دلیلشو نفهمیدم آخه موجی در کار نبود تا ما از سر کار می خواهیم برگردیم با هزار جور خطر  لباس شخصی و گارد ویژه مواجه میشیم موج که یگه چیزی نیست بعد گفتن هرکس پول یا چیز گران قیمتی دارد داخل اتوبوس بگذارد که امن باشد من حدود 100 یورو با خودم داشتم با خود یک محاسبه سر انگشتی کردم که داشتن 100 یورو خیس بهتر از نداشتن آن است پس گذاشتمتش تو جیب مایو و زیپش را بستم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم اول مسیل رود قایق ها را در اب انداختن و ما سوار شدیم 100 متری نرفته بودیم که به همین موجی که در تصویر میبینید رسیدیم شاید قوی ترین موج مسیر همین بود

کل مسیر 12 کیلومتر بود که ما هر 3 کیلومتر پهلو می گرفتیم و نفسی چاق می کردیم سه کیلومتر اول به خوبی و خوشی گذشت رسیدیم به جایی که  رودخانه عمقی حدود 4 متر داشت آب ساکنی بود یه چیزی شبیه دایو ساخته بودند و می گفتند هر که دوست دارد بپرد در آب  من هم  باید به همه ثابت می کردم بچه جنبشی ها عجب دلی دارند دویدم و یک پشتک زدم و فرو رفتم در آب که در همی لحظه کلا ه ما را آب برد و دیگر نیدیمش 8 سالی بود با هم یارو یاور بودی این هم سومین سور خدا بعد از دزدی جند عکس به ما (در انتهای سفر عکس پرش محیرالعقولم را مونتاژ کرده بودن به حالتی که دارم در دهان تمساح فرو می روم و  چاپ کرده بودند اما چون گران بود ابتیاع نکردم 4 یورو مگه پول علفه خرسه )  خلاصه سوار قایق شدیم و به مسیر ادامه دادیم در مسیر جاهایی بود که عمق آب زیاد می شد وشدتش  کم  ملوان می گفت هرکس دوست دارد در آب بپرد فقط من ونیک همینی که جاوم نسته جرعتش را داشتیم که بپریم  آب یخ بود چه یخی می پریدیم در آب و کنار قیق نا کنان می آمدیم  جای شما خالی

و اما مصیبت اصلی کجا بود ملوان قایق ما فرمودن در امواج دست نفر روبرو را بگیرید یار روبروی ما هم که نا محرم بود ان بنده خدا هم که این چیز ها سرش نمی ش در امواج پارویم را می گرفتم جلوش تا او آن را بگیرد و من طناب قایق را می گرفتم که داد ملوانمان در می آمد که نکن بچه چپ می کنیم ولی ای کاش می کردیم حتمن خیلی حال میداد (نمونه ای از این حرکت در عکس مشهود است ) آن قدر این حماقت را کردم تا بالاخره  ملوان زبل ما جای من را با همسر اون ترکه عوض کرد راحت شدم رفت .

بعد از 6 کیلومتر این بار ایستادیم به مسابقه پارو گردانی همان دخترک که باعث اعصاب خوردیه من شده بود این بار باعث باخت من هم شد که اگر می بردم یک دی وی دی فیلم  رفتینگ خودمان را مجانی بهم هدیه میداند یعنی 20 یورو چیزی برابر پولی که برای کل رفتینگ داده بود م که البته نشد .

بگذریم چند کیلومتری دیگر راندیم و راندیم وراندیم تا به آب های آرامی رسیدیم این جا دیگر آخر فاز بود هوا خوب آب خوب فضا ارام جون میداد یه یک ساعتی ادم یه چرتی تو قایق بزنه

خلاصه بعد از حدود 2 ساعت و نیم به پایان مسیر رسیدیم خانم های پارو ها را دست گرفتند و آقایان قایق را بر سر گرفتیم و رفتیم و قایق را در وانت گذاشتیم سوار ماشین شدیم و بر گشتیم همان ایستگاه اول در ماشین همه دستهایشان را به هم نشان می دادند وتاول هایشان را که از پارو زدن به وجود آمده بود می شمردند تنها کسی که تاول نداشت من بودم فکر کنم آب و هوای ترکیه همه را سوسول میکند یا این که سوسول هایند که ترکیه می آیند  جای انوش خالی در تاول زدن ید طولایی دارد

دیگر داشتیم از گشنگی میمردیم گروه ما یک صدا بانگ برداشت WE WANT FOOD عربده می زدیم اما کسی توجه نمی کرد با دست بر میزو و دست می کوبیدیم باز کسی توجه نکرد بعد چند دقیقه ملوان زبل آمد گفت غذا الان حاضر می شود اما نوشیدنی پای خودتان است  آب جو 3 لیر فانتا 2 لیر آب 1 لیر از آن سر شروع کرد یک به یک آب حو سفارش دادند من هم برای اینکه فکر نکنن بابت پولشه دو تا آب سفارش دادم آبجو ها و آب ها رسید بساط  شترق شترق کوبیدن آب جو ها به هم برپا شد(cheer up) و من ساکت هیچ نمی گفتم تا ملوان زبل آمد و یک ظرف آب من را در دست گرفت و ما هم شترق زیدم بهم که متاسفانه ظرف آب پلاستیکی صدا نداشت  همه به ما خندیند خدا از سر تقصیراتشان نگذره خلاصه یه یک ربعی گذشت  غذا نرسید من هم برای اینکه حاله همشون گرفته شه رفتم وضو گرفتم همون وسط جلو همه نماز خوندم تا بفهمن ما همه پیرو خط رهبریم بر صف دشمنان حمله می بریم چشم همشان که از حدقه زد بیرون غذا هم حاضر شد پاستای یخ سالاد بی سس و یه سیخ جوجه خوبیش این بود که واقعن تمیز بودن  غذا را خوردیم  در یک صندوق را باز کردن و ال سی دی بزرگ داخلش فیلم مسیر را به نمایش گذاشت فیلم خودمان بود نکته جالب این جا بود که مرحله آماده  شدن قبله حرکت را که به نمایش گذاشتن همه مشغول کفش و لباس پوشیدن  وجلیقه بستن بودن من  طبق معمول در فیلم هم مشغول  مخ تیلیت کردنم داشتم مخ دو تا المانی را تیلیت می کردم  همین طور که فیلم را می دیدیم به صحنه هایی رسیدیم که به خاطر موج در قایق روی هم افتاده بودیم و این حرفا من خیلی خجالت کشیدم با خودم گفتم وقتی مامور جهنم  تو قیامت فیلمه همه کارامونو می زاره دیگه چقدر باید خجالت بکشیم

خلاصه فیلم که گرون بود عکس هم گرون بود گروه شوت در یک اقدام انقلابی نفری 1 لیر دادیم دست همین حاچ خانم روس که جلوم نشسته یک عکس گروهی گرفتیم ایشون هم میل همومونو گرفت و گفت رسید مسکو برای هممون میل میکنه بعد ناهار اتوبوس اماده شد و همه سوار شدیم گردان ما قرار گذاشتن که همه با هم شب برن آلانیا که یک بار خفن دارد از من هم دعوت کردن که به شوخی ازشون پرسیدم بارشون آب هم می فروشه و همه خندیدن در طول مسیر برگشت همه با هم از خاطرات دانشگاهمون گفتیم و خندیدیم چیزی که برایم جالب بود آن 4 پسر 25 تا 27 سال سن داشتند همگی دانشجوی لیسانس بودند هیچ کدام نمی خواستند ارشد بگیرند دلیلش را که پرسیسدم همه به اتفاق گفتن آخر  پیشنهاد کار از همین الان دارند . خاک بر سر این مملکت که من رفتم با فوق آیتی یک جا استخدام شم بهم پیشنهاد تلفن چی شدن دادند.

برگشتیم از بد روزگار همه را پیاده کردن و من آخرین نفر بودم در اتوبوس با ملوان غیر زبل  اون یکی قایق صحبت می کردیم این یکی هم از ...........(عمرن اسمشو اینجا نمی گم فکر نکنه رییس جمهور ایرانه) سوال کرد دیگه عصابمو بهم ریخته بودن این ترک ها

بالاخره به هتل رسیدیم رفتم دره اتاق را زدم انوش در را باز نکرد فرهنگ هم ناشت وقتی از هتل میره بیرون کلید را به رسپشن بده باز رفتم سراغ بل بویه هتل تا بیاید در را باز کند در را که باز کر دیدم تلفن در اتاق است و از منزل انوش این ها چندیدن باری زنگ زده اند گوشی را در جیب مایو گذاشتم و رفتم دنبال انوش هر جا را گشتم پیدایش نکرددم  گفتم تا این  بیاد برم یه تنی به آب بزنیم پریدن در آب همانا و فراموش کردن گوشی همانا و سوختن گوشی همان تموم شد رفت پی کارش اینم سومین سور خدا در یک روز 15تومن عینک  +10تومن کلاه  (به نرخ 8 سال پیش ) +25 پول گوشی 1203+(گوشی 35 هزار تومانی که در ترکیه خریدم 70 هزار تومان ) کل ضرر هایی بود که بعد یه عکس دزدی نصیب ما شد خدا بهم فهموند 25 سال زندگی کردی هیچی ندزدیدی یه بار دیگه دست از پا خطا کنی دیگه تمومه ما هم گفتیم چاکر خدا چشم

بالاخره انوش را پیدا کردم گوشی سوخته را دادم دستش بهش گفتم خانوادت زنگ زده بودن و خودم رفتم دریا لامصب ازین آب مدیترانه آدم سیر مونی نمی گیره

تا 8 شب در آب بودم و بعد برگشتم هتل دوشی گرفتم با انوش نشستم منطقی به صحبت کرن که انوش من دیگه نمی تونم وقت تلف کنم می خواهم بروم شهرهای دیگر را ببینم انوش می گوید باشه تا فردا تصمیم می گیرم

میروم شهر ببینم فردا چه ساعت هایی بلیط برای کجاها هست  ماشاالله ترکیه همیشه بلیط برای همه جا هست اما ساعت هایش خوب نیست این را بدانید اکثرن اتوبوس هایی هست که فقط  در اتوگار بلیطشان به فروش می رسد و باقی نمایندگی ها ندارند پس عازم مناوات می شوم تا ببینم بلیط برای چه ساعاتی هست قبل اعزام دو تا دونر کباب ارزون تر از دیروز می خرم و برای انوش می آورم با هم می نشنیم به خوردن عجیب آشغالیست دیشبی فوق العاده بود

ظرف آب را پر می کنم و به سمت مناوات حرکت می کنم در می نی بوس  گوشم صدای نازی می شنود هرگز فکر نمی کردم انقدر از شنیدن فارسی صحبت کردن لذت ببرم می روم جلو و سلام علیکی میکنم می گویم  ایرانی مگر سیده هم می آید می گویند از هلند آمده اند حدس می زدم خودم که از ایران نیامده باشند صحبت می کنیم انسان های خوبی بودند اما کمونیست بودن خوب به من چه هم وطن که بودند

به مناوات رسیدم و مینیبوس را عوض کردم رفتم اتو گار  تایم تیبل همه اتوبوس ها را گرفتم  بر گشتم در شهر قدم می زدم که با صحنه ای فوق العاده روبرو شدم پلیس ایست بازرسی ایجاد کرده بود و راه را بر مردمان می بست  یک ماشین و یک موتور  وقتی به 20 متری  پلیس رسیدند دنده عقب گرفتند و با سرعت فرار کردند پلیس هم هیچ نگفت حتی شمارشان را هم برنداشت مانده بودم چی بگم با خودم گفتم پس نصف جوک ها انگاری راسته ولی عجب دلی داشتم نصف شب تو شهر غریب کشور غریب قدم می زدم عین خیالمم نبود

بالاخره مسیر رفته را باز می گردم در راه ایستگاه مشترکی را در خاطر می آورم که فردا بیهوده  وقت را تلف نکنم باز گشتم هتل و در ساعت 12 در رخت خواب جان دادم

ادامه دارد ......

  

 


 
ادامه سفرنامه
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧ : توسط : آیین اهورایی

سیده

گفتم طرفای ساعت 6 مارو از اتوبوس پرت کردن بیرون من هم از قبل با گوگل ارث  شهر سیده را دیده بودمو کاملن می دونستم مسیر از کدوم طرفه و باید بریم سمت دریا اما متاسفانه سیده یک دماغه بود و از همه طرف به دریا میرسید ابتدا با انوش دعوام شد سر اینکه دریا کدوم وری و نکته جالب این بود که دوتامون داشتیم درست می گفتیم تو عکس نگاه کنید ما دمه اون آمف تئاتره هستیم دریا کدوم وره ؟

 

اولین اولین چیزی که در سیده توجه ما را به خودش جلب کرد ساختمان هایی بود که به شکل الماس ساخته شده بودند ازقبل می دانستم سیده پایتخت جواهرات ترکیه است اما ساختمان جواهر نشان دیگر چیز  عجیبی بود از جایی که مار ا پیاده کردن تا تئاتر انتیک حدودن 2 کیلومتر راه بود و رفیق کوه نورد من (به ادعای خودش)عمرن نمی توانست بیاید خوب پیش خودم گفتم ساعت چک این که 12 است عیب نداره سلانه سلانه میریم بالاخره میرسیم کنار خیابون داشتیم راه می رفتیم که یکی گفت بپرید بالا ماهم دیگه به مردمان ترکیه کاملن اعتماد داشتیم و پریدیم ببالا ما رو مجانی برد دمه انتیک تیتر ما هم کلی تشکر کردیم و سرمان را گرفتیم و رفتیم به یک سوپر مارکت رسییدیم آدرس هتل را خواستیم بلد نبود راه رفتیم کم کم دیواره های تئاتر آنتیک  نمایان شد آدم هر آینه انتظار داشت یک نفر با یک ارابه‌ی رومی یا یوناینی از کنارش رد شود عجب عظمتی بوداین همه آثار باستانی مجتمع یک جا

 مردمان این شر گویا روانی اند آثار باستانیشان همین طور روی زمین افتاده و اصلن توجهی نمی کنند به جرات می توانم بگویم اگر کوله ما ن کمی بزرگتر بود می توانستیم چند تا سر ستون برداریم بگذاریم داخلش بیاوریم ایران روی ستون ها و سر ستون ها نشستیم و چندین عکس انداختیم تو گوگل ارث دیده بودم از تئاتر یه چند صد متری پیش بروی میرسی به هتل رفتیم و رفتیم تا سردرهتل را دیدیم برعکس تصور من که فکر می کردم وقتی به هتل برسیم تو ذوقمان میخورد هتل بسیار قشنگی بود اما درش 6 صبح بسته بود اصلن کولن شهر اون ساعت تعطیل بود ما هم رفتیم کنار دریا و  با دیدن ساحل زیبای مدیترانه  حباب نموردیم آب شفاف بدون حتی یک موج از آب استخر کم موج تر و ساکن تر عین اشک چشم ربع ساعتی کناردریا ایستاده بودیم تا سرو کله یک سگ ولگرد پیدا شد ارادت خاصی به انوش داشت البته انوش می گفت تورا دوست دارد حالا در هر صورت دوتامون ازش می ترسیدیم بالاخره وقتی خوابید ما از پشت سرش در رفتیم یکی از معضلات اصلی در ترکیه این سگ هایش است آدم هرجا می نشیند می تواند شک نزدیک به یقین داشته باشد که قبلن سگی آن جا بوده است   

 از بوی عرق تن خودمان کلافه شده بودیم که گفتم انوش بیا برویم دنبال آن کسی که باید امانتی را به او بدهیم  حکایت این امانتی ازین قرار بود که دوتن از دوستانم سال قبل به ترکیه آمده بودندو 2 شب در منزل شخصی اقامت کرده بودند جهت تشکر بسته ای را برای او ارسال کرده بودند

 شهر کماکان نیمه تعطیل بود از چند نفر سراغش را گرفتم هیچ کس نمی شناختش آنقدر پرسیدم که چند نفر یادشان آمد که را می گویم  و کاملن اظهار بی خبری کردند خوب  یک روزی اینجا اقامت داشتیم مشکلی نبود پیدایش می کردیم

با انوش رفتیم کنار کلیسای ایوانجلیست ها سیده در باغچه ای زیبا ولو شدیم و ساقه طلایی هایی که از ایران آورده بودم با چوب شور ها باز کردیم و شروع به خوردن کردیم صبحانه خوبی بود یک ساعتی را هم آنجا گذراندیم به انوش گفتم خیلی با آنتیک سیده (قسمت قدیمی سیده)حال کردم من می رم یه چرخی می زنم و باز می گردم رفتم و همه مغازه ها را نگاه کردم واقعن شهر زیبایی بود دوست داشتنی و عروسک در شهر چند پانسیون هم بود از قیمت هایشان پرسیدم چندان فرقی با هتل انتخابی ما نداشت با این تفاوت که هتل ما ساحل واستخر مجانی هم داشت طرف های ساعت 9 راه افتادیم بریم سمت هتل به انوش گفتم با این سرعتی که تو داری شب میرسی من میرم کارای هتل را روبه راه می کنم تا تو بیای  از در ساحل وارد هتل شدم از یک نفر پرسیدم رسپپشن کجاست  گفت آن طرف اما کسی نیست چون من خودم رسپشن هتل هستم منتظر که ماندم انوش هم رسید آقای رسپشن که اسمش رمضان هم بود آمد از من پرسید شما آیین هستی گفتم بله گفت چند وقت پیش هم به من میل زده بودی گفتم آره چه خوب یادته گفت خوب اسمت خاصه یادم مونده بالاخره بعد کمی گپ و گفت واقعن دوستانه گفت الان اتاق خالی ندارم اما یک اتاق قشنگ براتون میگذارم من هم گفتم باشه اما من دارم از بوی عرق تنم خفه می شم می خواهم برم دریا یا استخر وسایلمو می تونم بزارم اینجا برم دریا گفت آره منم وسایل را گذاشتم و لباش شنا رابرداشتم و بهش گفتم کجا عوض کنم گفت من الان هیچ اتاق خالیی ندارم ازش پرسیدم دستشویی عمومی چی دارین؟ گفت آره تو رستورانه منم پریدم و لباس مو عوض کرم ابتدا بقل استخر یه دوش گرفتم و بعد رفتم دریا هرخیلی به انوش گفتم تو هم بیا چون پولامونم گذاشته بودیم تو سیف باکس دیگه مشکلی نبود همه چی امن بود

رفتم تو آب آٔقا هرچی بگم ازین آب کم گفتم شن شمال آب جنوب اما یخ فقط این و بگم که 9و"30 رفتم تو آب 3 از آب در اومدم  ساحل هتل ما هم بین 3 تا هتل مشترک بود و پرنده هم توش پر نمی زد  100 متری شنا کردم عمق دریا بیش از 10 متر بود پس دیگه طول دریا را بیخیال شدم و در عرض شنا می کردم کیفی میداد در حد بنز یعنی ازین دریا ها تو ایران اگه داشتیم من حتمن به اون شهر مهاجرت می کردم

انوش کماکان در ساحل دراز کشیده بود بهش گفتم درمان تاول پاهایت همین آب دریاست حرفم را نپذیرفت و در آب نیامد گفتم باشه من باز می رم شنا رفتم و رفتم ورفتم از ساحل خصوصیه خودمون شنا کنان رفتم تا سواحل عمومی آن جا دیگر مثل ساحل هتل ما محل  تجمع پیر پاتال ها نبود جوانان مشغول  والیبال بولز و ورزش های آبی بودند در هر گوشه مسئولین ساحل مسابقه ای به پا کرده بودند و مردمان شادمان در ساحل  بازی می کردند مادران کنار فرزندادن قلعه ها شنی می ساختند بعضی جوانان جت اسکی و  بنانا و .. بازی می کرد کلن زندگی واقعن جاری تر بود از مسئول چتر بزی قیمت پارا سیلینگ را پرسیدم گفت 2 نفر 40 یورو یه نفر 25 یورو گفتم می رم با دوستم میام گفت ایرانی هستی و هرگز بر نمی گردی منم خنیدم و برگشتم پیش انوش دیدم تو ساحل نیست و وسایل من را هم برده همان طور پابرهنه  راه افتادم سمت هتل به رسپشن گفتم انوش تو کدوم اتاقه شماره اتاق را داد رفتم در زدم در و باز نکرد فهمیدم حمومه رفتم بل بوی هتل را آوردم تا در را برام باز کنه رفتم تو انوش داشت محیا می شد بره حموم دیدم تمام ملافه تختش زرد رنگ شده بهش گفتم اینا چیه گفت تاولام ترکیده تازه اونجا بود که فهمیدم این بدبخت چه دردی داره می کشه تمام کف پاش تاول بود آخه آدم اینقدر سوسول میشه واقعن این جوانان تا سربازی نرن مرد نمیشن آخه کی گفته این سوسولارو معاف کنن پس فردا می خواد تشکیل زندگی بده اصلن به من چه ..........

منم طبق عادت همیشگی رفتم در یخچال را باز کردم که یه مائ الشعیر بخورم داشتم در کن را باز می کردم که یهو انوش داد زد نخور گفتم چرا گفت الکلیه ته دلم هرچی فحش بود بهش دادم که نگذاشت یه بار تو زندگیمون کاملن حلال بفهمیم این مشروب چیه در هر حال خدا خیرش بده جاش یه کوکا باز کردم و با بیسکوییت خوردم این هم ناهار که ساعت 4 سرو شد انوش از حمام آمد و من رفتم حمام در آینه حمام پشتم را دیدم دیگر نیاز به پیراهن نداشتم کلن قرمز بودم تمام تنم سوخته بود اما مگه می شد ازین دریا دل کند انو ش خسته بود و خوابید منم سعی کردم کارا رو بی سر و صدا انجام بدم لباس پوشیدم و رفتم خرید یک آب 5 لیتری خریدم و گوجه نون شیر و ... خواستم پودر رختشویی بخرم که قیمتش منفجرم کرد 7000تومن یه پاکت کوچیک بی خیال شدم و برگشتم هتل از انوش اجازه گرفتم و لباسامو با شامپوی انوش شستم خودم از تهران ازین شامپو یه نفره ها آورده بودم البته بگم بنده چندان هم نیاز به شامپو ندارم خلاصه بساط تن ماهی را پهن کردم سوتیه عظیم داده بودم تن ماهیش آسان باز شو نبود به بدختی بازش کردم مفصلن خوردم سهم انوش را هم گذاشتم انوش باز هم نخورد خواب بود

منم دیم دیگه واقعن خستگی داره بر من غلبه می کنه و گرفتم خوابیدم بعد 2 ساعت از خواب بیدار شدم قبل خواب از انوش پرسیدم چتر بازی می آید گفت نه پس خودم رفتم عجب حالی هم داد زیاد پیش می آید با خواهر زاده ام بروم کایت بازی تو پارک پرواز همیشه هم کلی لذت میبرم اما هیچ وقت فکر نکرده بودم که لذت اصلی را کایت می برد و نه من در میانه چتربازی به کایتم حسرت خوردم عجب چیزی بود در ارتفاع صد متری از زمین, زیر پایم هیچ نبود فقط لذت بود زیبا ترین جایش  آن جا بود که قایق با سرعت راند و من را روی معبد آپولون رها کرد واقعا لذت بخش بود کاش میشد با خودم دوربینم را می بردم فوق العاده بود دوست داشتی ترین لحظات زندگی ام بود خیلی چسبید فکر کنم انوش از خواب لذت بیشتری میبرد

بعد 15 دقیقه آمدم پایین آخرین لحظه ای که داشتن سیم بوکسل را جمع می کردن قایق تکان شدیدی خورد ومن تمام قد زیر آب رفتم خدایی خیلی چسبید

وقتی برگشتم یارو گفت ما ازت عکس گرفتیم و عکسی سه یورو منم دهانم باز مونده بود از گرانی گفتم باشه یک دانه برای یادگاری کافی است رفتم هتل تا کول دیسک بیاورم کول دیسک را که زدم لب تاپ یارو هنگ کر بهش گفتم من آیتی می خونم بده برات درستش کنم و از فرصت بدست آمده نهایت استفاده را کردم و کل عکس ها را کپی کردم یارو هم نفهمید تا یاد بگیره ایرانی را نمیشه تلکه کرد یک بار تو رندگیمون دزدی کردیم خدا هم خوب  ازمون انتقام گرفت حالا خدمتتون می گم چجوری یارو خودش هم مونده بود این همه چیز که من دارم عین جت تو کنسول  لب تاپش تایپ می کم چیه بعد که خواست عکس من را بریزد داخل کول دیسکمو نگاه کرد اما من بعد کپی کردن روی فایل  ها رمز گذاشته بودم و هیدن شون کرده بودم پس نتونست پیداشون کنه ولی دید من کاپادوکیه رفتم بهم گفت منم متولد کاپادوکیه ام اما زنم تا حالا آن جا را ندیده اشکال نداره صدایش کنم برایش آن جا تشریح کنی گفتم نه همسر اقاهه آلمانی بود و انگلیسی اش خیلی ضعیف بود من هم برایش ارامه آرامه توضیح می دادم و خانومه خیلی حال می کرد بنده خدا

دیگه داشت نزدیکای غروب خورشید می شد که ناگهان خورشید ناپدید شد گفتم ااااااااا پس چی شد آقاهه برام توضیح داد که گرد و خاک آتش فان ایسلند چند وقتی است باعث شده غروب خورشید را نبینند باز هم حباب نمودیم

برگشتم هتل انوش بیدار شده بود گفتم چرا ناهار نخوردی گفت میل نداشتم  منم چیزی نگفتم تا ساعت 8 در هتل بودم انوش گفت آیین می شه یه روز بیشتر این جا بمونیم تا من ریکاور شوم گفتم اره میرم با رسپشن صحبت می کنم اگه جا داشت باشه اگه نه میرم یه هتل دیگه پیدا می کنم میریم آنجا

 رسپشن گفت الان نمی تونه بهمون بگه فردا می تونه بگه تو دلم گفتم ای تو اون روحت

ورفتم شهر سیده را شب گردی کنم در هر خیابان چندین رستوران و بار بود اکثرن خالی یک دو رستوران هم برای جذب مشتری موسیقی زنده داشتند که آن هم کارگر نبود یاد حرف دوستانم افتادم که از زنده بودن شب های سیده می گفتند و این که چقدر رستوران هایش شلوغ است خلاصه یک دونر کباب گرفتم و برگشتم پیش انوش با چاقوی عزیزم نصفش کردم و انوش یک گاز زد و باقی را انداخت سطل آشغل گفت اصلن اشتها ندارد و من هم چیزی نگفتم باز رفتم در شهر گشتم

هتل ما رستورانی داشت که مانند سایر رستوران ها یک نفر دمه درش به شما تعارف می کرد با پیر مرد حسابی رفیق شده بودم پیرمرد برایم زنگ زده بود چتر بازی و تخفیف هم گرفته بود که من با ناشی گری باطل ش کردم پیرمرد برایم 22 یورو طی کرده بود که من اشتباهن 25 تا دادم عیب نارد حلالشان باشد آنقدر که آنها به من احترام گذاشتند تو هتل 5 ستاره‌ی ایران هم نمی گذارند  پیرمرد هم مانند سایر ترک ها احمدی نژاد را دوست دارد دلیلش هم کاملن واضح است از اسراییل بدش می آید احمدی نژاد هم ضد اسراییل است دلیل ندارد چیزی را برایش اثبات کنم روزی می فهمد در اشتباه است می پرسد برنامه ات برای فردا چیست می گویم برنامه ام تغییر کرده می پرسد چه بود می گویم فردا آنتالیا بود که پرید  می خندد و می خندم و می روم دوباره شهر گردی در شهر به مغازه ای میرسم که همکار چارلی است چارلی همان کسی است که دنبالش می گردم جمع شان جمع است جلو می روم می پرسم چارلی می شناسی می گوید بله گل از گلم می شکفد به او می گویم کجاست می گوید نمی داند از روزی که مغازه اش ر افروخته ازش چندان خبری ندارد و کمتر این طرف ها پیدایش می شود  اما چند ماه یک بار می بیندش به یکی از دوستانش زنگ می زند او هم از چارلی بی خبر است بسته را به او می سپارم ومی گویم چارلی را دیدی به او بده  قول می دهه می گوید تور نمی خواهی می گویم نه بهم رفتینگ را پیشنهاد می کنه  کرم در وجودم لول می زند که رفینگ بروم اما می ترسم در کشور غربت خطرناک باشد تشکر می کنم و میروم

گشتن در خیابان های این شهر عروسک هم لذت بخش است همه چیز عین قدیماست خیلی نازه همه با هم دوستن

چیزی که هست در این شهر عمرن ایرانی نمیبینی بهتان قول می دهم گشتم نبود نگرد نیسیت در حال گشت و گذار هستم که صدای اذان نماز شام بلند می شود مسجد زیبایی دارد این سیده کوچک و جمع و جور میروم و به سبک سنی ها روی سکو وضو می گیرم داخل مسجد می شوم 6 نمارگزار وجود دارد و 10 ها توریست یادم رفته بود مهرم را با خوم ببرم تکه ای کاغذ از جیبیم در می اورم و  بر روی آن سجده می کنم یکی از توریست ها متوجه تفاوت نماز خواندن من با دیگران می شود و از من می پرسد برایش توضیح می دهم که مذاهبمان متفاوت است متوجه میشوم اصلن نمی داند مذهب چیست برایش مثال می زنم مثل کاتولیک و پروتستان آن ها را هم نمی داند چیست می گویم دینت چیست می گوید آتیست هستم در دلم می گویم مارا  باش رو دیوار کی یادگاری نوشتیم  لبخند می زنم و بعد از بیرون آمدن از مسجد دستم را آب می کشم

در خیابان های شهر  که گشت میزنم با هر که انگلیسی بفهمد صحبت می کنم و مراوده می کنم همه از اینی که من ایرانیم تعجب می کنند اول از اینکه ایرانی ها  اینجا نمی آیند دوم اینکه اگه ایرانیم چطور انگلیسی حرف می زنم و کجا یا گرفته ام برایشان توضیح می دهم که ایرانی ها اکثرن انگلیسی بلدن و در ذهنم خاطره اون توریستی که تو خیابون فاطمی وقتی فهمید من انگلیسی بلدم بغلم کرد و خدا را شکر گفت مرور می کردم اما رو نکردم در ایران هم کسی انگلیسی بلد نیست

خلاصه در جایی چنین نفر گرم صحبت بودن به من هم بفرما زدن من هم بیکار بودم رفتم کنارشان و بازی تخت نردشان را نگاه می کردم و صحبت میکردیم یکی شان نی شرت فروشی داشت از من خواشت برایش اعدا فارسی را از یک تا 100 بنویسم وبهش یاد بهم خدایی استعداد خوبی داشت سریع سریع یاد گرفت تشکر کرد و چایی به ما داد من هم چون خسته بودم خداحافظی کردم و رفتم

در راه برگشت مطابق معمول گم شدم هیچ کس هم نبود دختری داشت رد می شد ازش راه را پرسیدم بسیار مودب و با کلاس بهم جواب داد یه طوری که من مطمئن بودم استاد دانشگاه یا چیزی مشابه آن است راهم را کشیدم و رفتم در راه چون ویترین ها را نگاه می کردم سرعتم واقعن کم بود از کنار باری رد شدم دیدم به به  دخترک نه تنها استاد دانشگاه نبوده بلکه بار گرل هم بوده ماندم چرا در این مملکت همه انقدر آدم های خوبی هستن خدایا این اسلام است نه آن که ما داریم .

برگشتم هتل دیدم انوش با المنتم شیر داغ کرده یک مقدار اثرات شیر برروی المنتم بود گذاشتم داخل آب تا داغ بشود و شیر ها شسته شوند اما چشمتان روز بد نبیند المنت منفجر شد و برای ۵ دقیقه هیج جا را نمی دیدم حالا از کور شدن خودم بگذریم فریاد می زدم انو پنجره ها را باز کن آلان سنسور  دود اخطار می دهد انوش هم پنجره ها را باز کرد چشمان پر خون من را که دید فریاد زد چشت چی شد آروم بازشان کردم دیدم می بینم خدا را شکر کردم 

و  ساعت 11 خوابیدم تا صبح فردا آن هم چه خوابی به مرگ بی شباهت نبود  

 

ادامه دارد ......  


 
30 ساعت اول سفر
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩ : توسط : آیین اهورایی

 

ساعت 1بامداد بود که انوش با آراوای اومد در خونمون رفتیم پمپ بنزین 15 لیتر بنزین آزاد زدیم و حرکت را درچمران به سمت فرودگاه امام آغار کردیم از شانس ما تونل توحید بسته بود در کمال تعجب در آن وقت شب ترافیک عجیبی هم در اتوبان بود راه را کج کردیم و از خیابان های فرعی خودمان را به پایین آذری رساندیم و دوباره مسیر را در اتوبان چمران ادامه دادیم

آراوای انوش را در پارکینگ گذاشتیم و سوار اتوبوس شدیم  در سالن فرودگاه فوج فوج ایرانیانی دیده می شدند که از استقبال یا بدرقه به عنوان کمپینگ خانوادگی استفاده کرده بودن خلاصه پس از پرداخت خروجی که به برکت دولت کریمه امسال 2 برابر شده بود قصد عبور از کانتر را داشتیم آنجا بود که یاد وبلاگ صافی شدمون افتادیم و ترس برمان داشت که مبادا اجازه خروج نداشته باشم

که خدا را 1000000 مرتبه شکر موردی پیش نیامد

در ترمینال صندلی هایی نصب شده که مانند تخت می باشند و می توانید براحتی بر روی آن ها  ولو شوید اما ما ترجیح دادیم به سبک دانشگاه از نمازخانه فرودگاه ها جهت قیلوله استفاده کنیم از در نمازخانه که وارد شدیم فضای روحانی ما را گرفت  انوش به تابلوی زیبایی اشاره کرد که نشان می داد این نمازخانه توسط ریاست دفتر مقام معظم رهبری افتتاح گردیده ÷س اینجا حتمن گوشه ای از بهشت بود  

2 ساعتی آنجا به خود لولیدیم تا وقت اذان صبح شد 2 گانه ای به جا آوردیم و پس از جا ساز پولها در لباس زیر و رو ,کیسه گردنی و کیف کمری عزم سفر کردیم

طیاره گرامی 20 دقیقه ای تاخیر داشت در لحظه ورود به هواپیما مهماندار ترک خوش آمد میگفت آن هم با چه لجه‌ی شیرینی یک سیلام می گفت آدم از خنده روده بر می شد خلاصه سوار شدیم بگذریم از این حرف ها

صبح ساعت 8 صبح رسیدیم استانبول همه جا عین خارج بود یه جورایی که آدم فکر می کرد اونجا خارجه که بود

بعد از آنی که بارامونو تحویل گرفتیم من و انوش مراجعه کردیم برای گلاب به روتون دست به آب همون شد که از اتوبوس هایی که دیلیوری رایگان ما به چهاراه اکسارا را داشتن جا موندیم بعد دست به آب من در به در دنبال اتوبوس ها بودم و از این سو به آن سو می دویدم اما انوش نمی دوید آنجا بود که اولین جرقه به ذهنم خرد که نکند همسفرم پایه نباشد شاید اگر انوش قبل از سفر طی 18 کیلومتر پیاده روی در روز را شوخی نمی پنداشت از میانه راه از من جدا نمی شد بگذریم

بالاخره به هر  فلاکتی شد به اتوبوس ها رسیدیم و سوار شدیم

بعد از گذر از تنگه زیبای بوسفور و ترافیک وحشتناک صبحاهی به چهارراه آکسارا  رسیدبم پاتوق ایرانی های مقیم استانبول جایی که کافه های ایرانی فراوان دارد جایی که دیدنش کافی است تا از ایران و ایرانی متنفر شوید به عقیده خیلی ها فاسد ترین منطقه استانبول

در چهارراه یک نمایندگیه ترک سل وجود دارد می رویم و یک سیم کارت تهیه می کنیم که خوشبختانه کار نمی کند مسئولش می گوید باید یک بار دیگه به اینجا مراجعه کنید تا رجیستر شود

از تهران کتابی برای یکی از دوستانم که در استانبول دانشجوست خریده بودیم اولین قصد ما این بود که کتاب را به دست دوستم برسانیم من که علاقه شدیدی داشتم خیابان های استانبول را ببینم پیشنهاد دادم پیاده برویم انوش مخالف بود اما مخالفت خودش را قوین اظهار نکرد شاید اگر محکم تر می گفت من را قانع می کرد فاصله 2 کیلومتری چهارراه اکسارای تا سلطان احمد را پیاده طی می کنیم خداییش چیز دیدنیی نداشت  کاش با تراموا می رفتیم در مسیر انوش کاملن ناتوانیه خودش را از پیاده روی آشکار می کند چندین بار در 2 کیلومتر می ایستیم نفس تازه می کند آب می خورد و باز به حرکت ادامه می دهد یه همین ترتیت مسیر 2 کیلومتری را در

1ساعت پیمودیم دوستم دیگر واقعا نگران ما شده بود و راه به راه زنگ میزد جواب نمی دادیم تا پولش زیاد نیاید در طول مسیر از  هر کس می پرسیم سلطان احمد کجاست می گفت 100 متر جلوتر شاید این پرسش را هر 100 متر یک  بار پرسیدیم و جواب همون صدمتر بود بالاخره به دوستم می رسیم در پارک زیبایی می نشینیم و گپ و گفتی می زنیم دوستم کتاب را می گیرد و می رود ما هم می رویم ایا صوفیه اولین نکته ای که باعث تعجب وحشتناک ما می شود قیمت ورودیه می باشد 20 لیر باورش برای من مشکل بود از ورودیه لوور هم بیشتر بود عیبی نداشت بالاخره اولین بار بود که به ترکیه می آمدیم باید ایا صوفیه را میدیدم .میرویم داخل عجب جای غریبی است عجب گنبدی ارتفاعی عجیب دارد این گنبد

بر دیوار های آن فرسک ها وجود دارد فکر میکنم نقاشی است نزدیک می شوم می بینم تکه های کوچک موزاییک است هر کدامش اندازه عدسی بیش نیست من به گروهی از توریست می پیوندم که لیدرشان انگلیسی  صحبت میکند از اطلاعاتی که می دهد تعجب می کنم تعداد سرامیک ها را می گوید تغیرراتی که ایاصوفیه در طول سالیان داشته و....

. چندیدن عکس می اندازیم عجب عظمتی است چه گویم که هرچه بگویم از عظمتش کاسته ام بعد از حدود یک ربع عزم خروجی می کنیم در کنار خروجی پایین سوراخی وجود دارد که نقل است اگر شصت دستت را در آن بکنی و کف دستت را به صورتی از دیوار جدا نشود یکدور کامل بگردانی به آرزویت میرسی نمی دانید چه صف طولانی بود صف را طی کردیم  شصت را وارد حفره نمودیم و چرخاندیم عمرن اگر بگویم آرزویم چه بود  

از ایا صوفیه می آییم بیرون نفسی چاق میکنیم دختری را می بینم که ساز عجیبی در دست دارد جلو می روم اسم ساز را ازش سوال میکنم دخترک می گوید ساز دوست پسرش است و از ما دعوت میکند بعد از ظهر به خیبان استقلال برویم و شاهد هنرنمایی دوستش باشیم (بعدن در مورد خیابان اسقلال صحبت میکنم) از همه‌ی اینها بگذریم اسم ساز حالی به من میدهد که یادآور خرداد می باشد اسم ساز جنبش است چه اسم زیبایی تاریخ ساختش  بر می گردد به جنبش مردم ترکیه در زمان آتاترک .

مسیر 300 متری بین ایا صوفیه و توپکای را طی میکنیم دیگر انوش قدم هایش از قدم های خواهر زاده ام هم کوتاه تر شده است از هر فرصتی برای نشستن و رفتن رو اعصاب من استفاده میکند من هم که آدم اعصاب خرد خلاصه به هر زحمتی شده راضیش میکنم تا بیاید برویم داخل بازهم در موقع خرید بلیط گریه مان در می آید باز هم 20 لیر(13 هزرا و 800 تومن)  منی که هر وقت تو ایران می رم موزه کارت دانشجوییمو نشون می دم و جای 500 تومن فقط 250 تومن می دم اینجا مجبورم چنین هزینه ای را بپردازم

وارد کاخ می شویم کاخ از چندین اندرونی تشکیل شده که هر اندرونی موزه مجزایی محسوب می شود و از بد روزگار باید برای ورود به آنها هم هزینه دیگری  پرداخت کرد ما هم دیگر  به این ترک ها بیش ازین باج نمی دهیم و فقط آن هایی که نیاز به پرداخت اضافه ندارد را می رویم هر موزه به بخشی از  تاریخ ترکیه اختصاص داشت یکی از موزه ها که به شدت مورد توجه بازدید کنندگان بود موزه ای بود که در آن اشیا مرتبت با ادیان نگهداری می شد از عصای موسی و داوود گرفته تا ناودان طلای کعبه همه چی یافت می شد  آن جا من با یه دختر ترک بحثم شد که این ها نمی تواند واقعی باشند و او قوین تاکید می کرد که همه شان واقعی هستند برایش مثال می آورد که حضرت علی و محمد هرگز شمشیر جواهر نشان نداشتند که حالا در موزه نگهداری شود عمار یاسر بنده ای بود که مطمئنن در زندگیش حتی یک قطعه جواهر هم نداشته چه رسد به دشنه ای از جنس طلا دخترک در کتش نمی رفت  که نمی رفت آخر بهش گفتم من قبول دارم همه اینها واقعی اند اما اگر این یکی واقعا عصای موسی است بیا برش داریم می زنیم به آب تنگه بوسفور اگر آب شکافت من قبول می کنم او هم دیگر چیزی نگفت

کاخ توپکا هم تمام شد از همان پشت کاخ راهمان را کج کردیم به سمت سلطان احمد رفتیم تا پییشین و پسین را به جا آوریم جای شما خالی عجب مسجد زیبایی بود چون وقت نماز بود توریست ها را راه نمی دادند ما بعد از نماز جمعه رسیدیم و نماز خواندیم بعد نماز از خستگی روی زمین ولوو شده بودیم گروهی کت شلواری ایرانی آمدند سلام و علیکی کردیم پرسیدیم اینجا چه می کنید گفتند مشاور جناب آقای رییس جمهور آمده اند این را که گفتند نگاهشان به مچ بند سبز من می افتد و راه خودشان را می گیرند و میروند بهتر

بعد مسجد دوباره عزم موبایل فروشی را می کنیم جهت رجیستری گوشی باز با انوش سر این که پیاده برویم یا با تراموا دعوایمان می شود من می گویم من پیاده می روم و او می گوید من با تراموا می آیم راهمان را از هم جدا می کنیم بعدن انوش گفت او هم پیاده آمده است

در موبایل فروشی با فروشنده دعوایم می شود که چرا کارم را راه نمی اندازد به او می گویم اینجا نه تنها کشوری اروپایی نیست بلکه از زامبیا و زیمباوه هم بی قانون تر است این را که با فریاد بهش می گویم رییسش می آید کار ما را به مسئول دیگر می دهد

دیگر انوش با من حرف نمی زند فکر کنم خستگی مسیر بد بر ذهنش تاثیر گذاشته است

تلفن را رجیستر می کنم اما هنوز کار نمی کند فروشنده می گوید 2 تا 5 روز طول می کشد تا به کار بیفتد خلاصه می رویم زیر پل در سایه می نشنیم انوش می گوید من می خواهم بر گردم طاقت پابه پا با تو آمدن را ندارم نمی توانم نمی توانم نمی توانم می گوید می خواهم بروم در یکی از همین تور ها ثبت نام کند و ترکیه را بچرخد بهش می گویم مگر به عشق مولانا نیومدی لااقل تا فردا بصبر که به مولانا برسیم بالاخره از خر شیطان پیاده اش می کنم انوش طاقت حمل کوله ندارد کوله را به یک ایرانی می سپاریم و  می گوییم هفته آینده باز می گردیم اگر هم نیامدیم کوله مال خودت انوش کیف دیگری می خرد و وسایل را در آن می چپاند

سوار تراموا می شویم می رویم به سمت امینمو (یا یه چیزی تو همین مایه ها)پایگاه آشغال فروشان استانبول از آنجا باید سوار کشتی شویم تا به راه آهن حیدر پاشا برسیم چه کشتی جالبی چقدر سواری در این اتوبوس ها دریایی تجربه جالبی است در ترکیه در شهرهای ساحلی از کشتی یا فری بهع نوان وسیله حمل و نقل استفاده می کنند

بعد از حدود نیم  ساعت و  2 ساعت زودتر از زمان لازم به راه آهن حیدر پاشا می رسیم آن جا بلیط اینترنتی که دوستم برامون خریده بد را میدهیم و  بلیط اصلی را می گیریم

انوش می رود و در گوشه ای از راه آهن می نشیند و من می روم در ساحل قدم می زنم دیگر با هم حرف نمی زنیم نمی دونم خستگیش چه ربطی به من دارد حتمن دارد دیگر من نمی دانم

در راه آهن متوجه می شوم آن قسمت سیم کارت که پین کدها رویش نوشته شده است را گم کرده ام کلافه می شوم و از انوش می پرسم آیا پین کد یادش است یا نه همین کافی است تا دوس قدیمی من الفاظی استفاده کند که یچ کس تا به حال به من نگفته بود 

حتی اگر ١٠٠% هم من مقصر بودم نباید چنین می گفت 

تلفن انوش را می گیریم و زنگ می زنم ایران از خانواده ام مشورت می خواهم به مادرم می گویم چه کار کنم مادرم می گوید خساست نکن و حتی اگر لازم شد تاکسی هم سوار شوید نگذار دوستت از دستت برنجند 

چند دقیقه طول نمی کشد پدرم زنگ می زند او هم می گوید حرف انوش را گوش بده اگر خرج هم زیاد شد اشکالی ندارد خودم بهت همه ی مابه التفاوت را می دهم 

نمی دانم اینان چرا درک نمی کنند مشکل من پولش نبود 

در هر حال کمی آرام می شوم انوش با خود تصمیم می گیرم انوش دیگر هرچه دم زنم البته بگویم در حد یک تصمیم باقی مان و من عمرن نمی تونم جلوی کسی سکوت کنم

ساعت 7:30 می شود 10 دقیقه مانده به حرکت من نمی دانم از کدام سکو باید سوار شوم در به در دنبال یکی می گردم که انگلیسی بلد باشد انوش هم پزیشن خوابش را حفظ می کند که خسته نشود  آخر سر یکی را می یابم او هم پابه پای من می دود تا بالاخره سکو را پیدا میکنیم

 

قطار جالبی است دو تخت دارد کمد ویخچالی که داخلش شکلات و آبمیوه دارد روشویی که چندان تمیز نیست در بروشورش نوشته بود دوش هم دارد اما دوش خارج از کوپه بود من طبق عادت طبقه دوم را انخاب می کند

از تهران مادرم برایمان کوکوی سیب زمینی پخته بود آن را برای شام اولین روز می خوریم بعدش با المنت 2 تا چای درست میکنم که واقعن به هردویمان می چسبد و خستگی را از تنمان بیرون می کند

هردو به رخت خواب می رویم و می خوابیم  ساعت 2 شب از خواب بلند می شم می روم دوشی می گیرم و جانی تازه میکنم درسته فشار آب دوش شباهت زیادی به  شیر سماور داشت و آبش هم یخ بود اما واقعا چسبید آنقدر که یک وان آب گرم پر از کف تو سوییت رویال برج العرب هم به پایش نمی رسید به کوپه باز می گردم انوش هنوز خواب است تا ساعت 4 می خوابم مجدد بیدار میشوم وضویی می سازم با نظاره به ستاره ها که از داخل کوپه دیده می شوند جنوب را پیدا می کنم ودوگانه ای به جا می آورمو می خوابم مثل خرس .

 

ادامه دارد............


 
آنچه در سفر یافتم
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸ : توسط : آیین اهورایی

افتخارات سفر:

معاون مایکل دل را دیدم باهاش دست دادم تازه بهم گفت چقدر خوب انگلیسی حرف می زنی ومیلشم گرفتم

تو هر شهری که گم شدم ظرف 5 دقیقه پیدا شدم

بالاخره تونستم روشی ابدا کنم که در توالت فرنگی طهارت کنم

با یه توریست فرانسوی 3 دقیقه بلا انقطاع فرانسوی حرف زدم کاری که سره کلاس هم نمی تونم انجام بدم

هر جا رسیدم از کرامت ملتم و گفتم و باقیشو خودتون حدس بزنید

لذت 10 روز تمام با شلوار کوتاه تو خیابون گشتن را حس کردم

١ سوراخ بند کمر بندم تنگ تر شد

 

افتضاحات سفر:

تو هر شهر حداقل یه بار گم شدم

بس که تو سفر ریشمو نزدم از جلو هر سلمونی که رد می شدم با چماق میفتادن دنبالم که بیا ریشتو اصلاح کنیم

یه دختره‌ی زشت روس که عقلش نمی رسید کاترین خیلی قشنگتر از کاتا است و خودشو کاتا معرفی می کرد بهم گفت تلفظ های انگلیسیت بده

تو یک روز عینکم شکست کلاهم را تو رودخونه از دست دادم با موبایل پریدم تو استخر و گوشیم سوخت

تو کاپادوکیه  در ناهار سلف سرویس 5 بشقاب غذا خوردم

تو مسابقه چرخش پارو سوم شدم

هر دانشگاهی که دیدم سرمو انداختم پایین رفتم تو

سوغاتی برای هیچ کس نیاوردم

 

کارهای فرهنگی :

با شلوارک تو صف اول نماز جماعت ایستادم تازه مهر هم داشتم

تو کنسرت خیابونی شرکت کردم

تو هر مغازه ساز فروشی رفتم با همه ی سازشون ور رفتم و باقلاما و جنبش نواختم  

خدمت حضرت مولانا رسیدم

17 بیت اول مثنوی را به انگلیسی برای یک زن و شوهر ترجمه کردم (عمرن اگه چیزی فهمیده باشن)

تو مسجد برای ترک ها قرآن خوندم (بازم شلوارک پام بود )

مجددن هر دانشگاهی که دیدم سرمو انداختم پایین رفتم تو

با یه دانشجوی موسیقی  اشنا شدم باهاش دست دادم

 

 

 این لیست ادامه دارد


 
سفر به ترکیه
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸ : توسط : آیین اهورایی

مواد لازم

نزدیک به 1 میلیون تومان پول

یک نقشه ترکیه

پاسپورت

توانایی خوردن دونر کباب سه وعده در روز

تسلط به یکی از زبان های انگلیسی ترکی فرانسه یا آلمانی

قابلیت تحمل بالای افرادی که هرچه بپرسی .....

قدرت بدنی مناسب

دل شیر

کله‌ی خراب

 

تذکر در صورت نداشتن هریک از سه مورد آخر می توانید با یکی از تورهایی که در روزنامه ها آگهی می دهند بروید در غیر این صورت و در صورت برخورداری از همه موارد فوق می توانید مثل من سفر کنید و بیادماندنی ترین سفر عمرتان را رقم بزید

 

در پست های بدی سفرنامه می آید


 
مولانا
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩ : توسط : آیین اهورایی

 

یه سوال اینجا واسه ما پیش آمده و مدتیه فکر انوش را به خودش مشغول کرده همش میگه اینجا چرا زلزله نمیاد

جای همه ی دوستان خالی


 
ایضا بنده هم : آخر
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥ : توسط : انوشیروان بهدین

خدمت کلیه دوستان عرض می کنم که بنده هم در جوار آیین با دلی آرام و قلبی مطمئن به سفر می روم . ببخشید این چند وقته سرتونو درد آوردیم ( بابت غلط املایی های آیین هم من دوباره عذر خواهی میکنم ) .نمی دونم چرا این سفر یه جورایی داره شروع می شه که انگاری سفر آخرته . ان شاء الله اگه عمری موند و فرصتی مجدد ، مکرر خدمت می رسیم .روزهای خردادم هست . خدا بیامرز سهراب عزیز انگار این شعر زیر رو واسه منو آیین گفته :

کفش هایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌.
مادرم در خواب است‌.
و منوچهر و پروانه‌، و شاید همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم‌.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم‌.
هیچ چشمی‌، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت‌.

باید امشب بروم‌.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست‌،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب
کفش هایم کو؟

به امید دیدار و

                                    بدرود


 
آخر
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥ : توسط : آیین اهورایی

من فکر نمی کنم دیگه بتونم تا قبل رفتن به اینجا سر بزنم از همه ی دوستان کوچک بزرگ و متوسط  که تا الان همراهیمون می کردن صمیمانه بابت سرد درد های متعددشون همچنین غلت  ها ی املاییم عذر می خواهم انشالله اگه قسمت بود در سفر اگه نبود

بعد سفر با چکیده ای از خاطرات سفر در خدمتتون هستم

یا علی یاحسن یا خاتم (النبیین ) یا میر و سرورمان حسین 


 
راه بی فرجام!
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤ : توسط : انوشیروان بهدین

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، نه بدروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون گل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

                                               مهدی اخوان ثالث


 
ببخشایید
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳ : توسط : آیین اهورایی

ما وقت نداریم پست بگذاریم انشالله چند هفته دیگر با پست های خواندنی می آییم

خاطرات موتور سیکلت از اینجا دانلود کنید