آیین اهورایی

پس از صافی شدن هرچیزی می نویسیم بی ارتباط به هر چیز
 
جانانه
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ : توسط : آیین اهورایی


 

 

شمع ِ خودسوختۀ بزم ِ غریبانۀ خویشم

غمِ  بیگانه  ندارم که به پروانۀ خویشم

من ازین دست نبودم ، غلط آوردی ام اینجا

ببر ای بادِ  پریشان  به سر ِ خانۀ خویشم

نه من آن  میوه فروشم  که به بازار ِ تو کوشم

لالۀ دشتِ نهان داشته در  دانۀ  خویشم

تو و آن  رنج ِ تمنا  همه تشویش ِ مبادا

من و این گنجِِِِ دلِ خوش که به ویرانۀ خویشم

قطره ای اشکم و افتاده ام از چشم تو ، امّا

گردن آویزِِ غمِ عشقم و  دُردانۀ خویشم

هرگزم  راه  نزد  ساغرِ  زرّینِ حریفان

بسم  این عیش  که  دُردی کشِِ پیمانۀ خویشم

هوشمندانِ جهان را  غمِ سودای جهان بس

فارغ از سود و زیان  با دلِ دیوانۀ خویشم

سایه جان قصّه چه پرسی که در آیینه چه دیدی

دیدم آن روی و از آن روست  که جانانۀ خویشم .

 


 
رفت
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۳ : توسط : آیین اهورایی

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بُوَد آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند ؟
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

 


 
 
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٢ : توسط : آیین اهورایی

ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خیزران،
بنشسته است فرد.
بر گرد او به هر سرشاخی پرندگان،

او ناله های گمشده ترکیب می کند،
از رشته های پاره ی صدها صدای دور
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،
دیوار یک بنای خیالی
می سازد.
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده است ، به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال، و مرد دهاتی
کرده ست روشن آتش پنهان خانه را.
قرمز به چشم، شعله های خردی
خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور،
خلقند در عبور.
او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
از آن مکان که جای گزیده ست می پرد.
در بین چیزها که گره خورده می شود
با روشنی و تیرگی این شب دراز
می گذرد.
یک شعله را به پیش
می نگرد.

جایی که نه گیاه در آن جاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگ هاش،
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
حس می کند که آرزوی مرغ ها چو او
تیره ست همچو دود؛ اگر چند امیدشان
چون خرمنی زآتش
در چشم می نماید و صبح سفیدشان.
حس می کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار به سر آید
در خواب و خورد،
رنجی بود کز آن نتواند نام برد.
آن مرغ نغز خوان،
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
بسته ست دم به دم نظر و می دهد تکان
چشمان تیزبین.
وز روی تپه،
ناگاه، چون به جای پر و بال می زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر،‌
آن گه ز رنج های درونیش مست،
خود را به روی هیبت آتش می افکند.
باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ؟
خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هایش از دل خاکسترش به در.


 
عزم آن دارم که امشب نیم مست
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸ : توسط : آیین اهورایی

عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای؟
تا کی از پندار باشم خودپرست؟

پردهٔ پندار می‌باید درید
توبهٔ زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو "عطار" از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست

عطار نیشابوری


 
مثل تصویر ماه تو بارون
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤ : توسط : آیین اهورایی

کم پیش میاد پاپ گوش بدم کمتر پیش میاد خوشم بیاد

پس یا من مشکل داشتم یا این  تصنیف قشنگ بود

یا حس دوست داشتنم کمی لنگه یا کلن مشکل دیگه ای دارم با این حال ازتعابیرش خوشم اومد همین

 "مثل پرسه و گریه و خوندن همه خاطره هاتو سوزوندن"

 

مثل قایق خسته تو دریا
مثل دیدن تو تویه رویا
مثل تیک تیک خسته ساعت
مثل قصه تلخ صداقت

مثل شمع مثل گل توی گلدون
مثل تصویر ماه توی بارون
مثل گریه تلخ دیوونه
دیگه چیزی ازم نمی مونه


مثل لحظه بارون و پائیز
مثل چشمای خسته ی لبریز
مثل اشکای ریخته توی گونه دیگی چیزی ازم نمی مونه
مثل بارون و ابر بهاره
مثل لحظه خواب ستاره تو رو دوست دارم


مثل خاطره های پریده تو نگاه به هم نرسیده
مثل شاعر و عشق و رفاقت
مثل حس غریب نجابت

مثل پرسه و گریه و خوندن همه خاطره هاتو سوزوندن
مثل اشکای خواب شبونه دیگه چیزی ازم نمی مونه
تو رو دوستت دارم
لبالب تو رو دوستت دارم


 
 
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳ : توسط : آیین اهورایی

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!


 
رونق مُلک
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸ : توسط : انوشیروان بهدین

در سردر کاروانسرایی                   تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را                  از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا، خلق               روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد             تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق           می‌رفت که مؤمنین رسیدند
این آب آورد، آن یکی خاک              یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را                  با یک دو سه مشت گِل، خریدند
چون شرع نبی ازین خطر جَست      رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی        چون شیر درنده می‌جهیدند
بی‌پیچه زن گشاده رو را                 پاچین عفاف می‌دریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را             مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر                در بحر گناه می‌تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد         مردم همه می‌جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا               یکباره به صور می‌دمیدند
طیر از وکرات و وحش از حجر          انجم ز سپهر می‌رمیدند
این است که پیش خالق و خلق     طلاب علوم روسفیدند
با این علما هنوز مردم                   از رونق مُلک ناامیدند

                                                               ایرج میرزا


 
در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم
ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸ : توسط : آیین اهورایی

تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم                    نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم

خوش شده ام خوش شده ام پاره آتش شده ام      خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم 

خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم             آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم 

چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم                  ایمن و بى لرز شوم چونک به پایان برسم 

چرخ بود جاى شرف خاک بود جاى تلف              بازرهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم 

عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا             در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم 

آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد              شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم 

رحمت حق آب بود جز که به پستى نرود             خاکى و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم 

هیچ طبیبى ندهد بى مرضى حب و دوا                من همگى درد شوم تا که به درمان برسم 


 
اوحدی مراغه ای از برادران ارزشی قرن هشتم
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧ : توسط : انوشیروان بهدین

"اوحدی مراغه‌ای" نظریات و باورهای خود را در باره‌ی رفتار با زنان این گونه آورده است :
زن مستور، شمع خانه بود                    زن شوخ آفت زمانه بود
زن پارسا، شکنج دل است                    زود دفعش بکن که رنج دل است
زن پرهیزکار طاعت دوست                     با تو چون مغز باشد اندر پوست
زن چو بیرون رود، بزن سختش               خودنمایی کند، بکَن رختش
ور کند سرکشی، هلاکش کن                آب رخ می‌برد، به خاکش کن
زن چو خامی کند، بجوشانش              رخ نپوشد، کفن بپوشانش

 

پس این جریانات اخیر سبقه تاریخی داشته  ...


 
تو هم زندان من بودی
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳ : توسط : آیین اهورایی

گشاد کار آن دلبند اگر با جان من بودی
همانا دادن جان کار بس آسان من بودی

جدایی کار دشمن بود ور نه ای برادر جان
من از جان یاورت بودم تو پشتیبان من بودی

"وفا تا پای جان" این است پیمانی که ما بستیم
در آن عهد وفاداری تو هم پیمان من بودی

چو فرزندت مر خواند شهید راه آزادی
چه خواهی گفتنش فردا؟ که زندانبان من بودی؟

تو زندانبان من بودی و من زندانیت، اما
اگر نیکو بیندیشی، تو همزندان من بودی

عجب کز چانه گرمت سخن ناپخته می آید
نبودی خام اگر با آتش سوزان من بودی

در این زندان من از خون دل خود آب می خوردم
تو هم چون سایه بر این خوان غم مهمان من بودی


 
پاسخ استاد
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢ : توسط : انوشیروان بهدین

جناب مرتضی میرباقری(معاون سیمای صدا و سیما) در جمع خبرنگاران ودر پاسخ به سوال خبرنگار ایلنا درباره صحت و سقم پخش نشدن ربنای شجریان و دیگر آثاروی از صدا و سیما گفت: (استاد) شجریان به دلیل مواضع ضدانقلابی که گرفته است و مواضع بدی که در رابطه با مردم خودش گرفته است؛ دیگر صلاحیت کافی برای حضور در قلب مردم را ندارد. او؛ خودش چهره خود را مخدوش کرده است. ما امیدوارم که همچنان که فرصت باقی باشد تا ایشان بازگردند تا نظام هم دست لطف خود را برسر ایشان بکشد.

اما پاسخ استاد با شعر حافظ و از قول بنده :

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها

توبه از گل وقت می دیوانه باشم گر کنم


 
تقدیم به اسی
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦ : توسط : انوشیروان بهدین

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،

پدرم پشت زمان ها مرده است .

پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ،

مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد .

پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟

من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

                                                   سهراب سپهری


 
تکیه گاه
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥ : توسط : آیین اهورایی

ای تکیه گاه و پناه 
 زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه 
تنهایی و خلوت من 
 ای شط شیرین پرشوکت من 
 ای با تو من گشته بسیار 
درکوچه های بزرگ نجابت 
 ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت 
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود 
 در کوچه باغ گل ساکت نازهایت 
در کوچه باغ گل سرخ شرمم 
 در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن 
 در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها 
 بی هیچ از لذت خواب گفتن 
 در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند 
 گهگاه اگر از سخن باز می ماند 
 افسون پاک منش پیش می راند 
 ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک 
ای شط زیبای پر شوکت من 
 ای رفته تا دوردستان 
 آنجا بگو تا کدامین ستاره ست 
روشنترین همنشین شب غربت تو ؟
 ای همنشین قدیم شب غربت من 

 

ای تکیه گاه و پناه 
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور 
 در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه 
 در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور 
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست 
 که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟


 
هنوز هم خیلی از مردم، باران روی شانه‌ی چترشان، جان می‌دهد ...
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢ : توسط : انوشیروان بهدین

تو سبز را به من آموختی
حالا از هر درختی، سر بلندتَرم
دیروز رکعت آخر باران دستم را بوسیدی
و من عجیب دلم می‌خواست عشقم را واژه واژه لمس کنی
نمی‌دانی چه قدر دلواپس پنجره‌ام
وقتی خورشید از پیله‌ی آسمان در می‌آید
پنجره‌ام باید یاد بگیرد
با چه کسانی به لهجه‌ی دیوار حرف بزند
و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند
نمی‌دانم به کدام پرنده معتقدی
ولی تو را به جان هر چه چکاوک
پر آواز پروانه را نبند
هیچ کس آواز سبز پروانه‌ها را نمی‌فهمد
تو دیگر چرا؟
تو که از سلاله‌ی تابستانی
و با تمام رنگین کمان‌ها نسبت داری
آسمان بالغ می‌شود
هیچ کس نمی‌پرسد باران اهل شمال است
یا سیگار و ستاره !
وقتی که قبل از آمدن اجازه می‌گیرد
سلام می‌کند
وای، باران، دلم برای لکنتت می سوزد
نگاهم می‌کند باران
نگاهی تَر ، عاشق و مبهوت
خوابت نبرد، صبر کن
هنوز هم خیلی از مردم
باران روی شانه‌ی چترشان، جان می‌دهد
تو را به جان سیب، مخاطب
بیا برویم کمی از باران دلجویی کنیم
بیا برویم از روی شانه‌ی یک شنبه چتر را برداریم
سکوتی زلال زیر پیراهنم می‌وزد
سکوتی از اردیبهشت کودکی‌ها
که حوصله‌ی زمستان را سر برده
خوابت برد ؟
ببین دیوان پنجره را باز می‌کنم تا تفألی بر باد بزنم
چرا نگرانی ؟
نگران برهنگی پنجره‌ای یا آواز پروانه‌ها ؟
شاید هم دل واپس عبور زمانی ؟
نه ، ستاره‌ی سبز من آسوده باش
این دختر ساده تمام سال‌هایی را که گذشت
به حساب همان سیب کال می‌نویسد
وقتی که دیدمت، کمی از بوی سازت را برایم کنار بگذار
یک شنبه ما را گم نمی‌کند
شاید ما او را…ـ
خوابیدی گلم ؟
شب به خیر …

                               مریم اسدی


 
خال بکنج لب یکی ، طرّۀ مشک فام دو
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٧ : توسط : انوشیروان بهدین

خال بکنج لب یکی ، طرّۀ مشک فام دو
وای به حال مُرغ دل ، دانه یکی و دام دو
محتسب است و شیخ و من ، صُحبت عشق در میان
از چه کنم مجابشان ، پخته یکی و خام دو
از رخ و زلفت ای صنم ، روز من است همچو شب
وای بروزگار من ، روز یکی و شام دو
ساقی ماهروی من ، از چه نشسته غافلی
باده بیار و می بده ، نقد یکی و دام دو
مست دو چشم دلرُبا ، همچو قرابه پُر ز می
در کف ترک مست بین ، باده یکی و جام دو
کُشته تیغ ابرویت ، گشته هزار همچو من
بسته چشم جادویت ، میم یکی ولام دو
وعده وصل میدهی ، لیک وفا نمی کُنی
من بجهان ندیده ام ، مرد یکی و کام دو*
گاه بخوان سگِ درت ، گاه کمینه چاکرت
فرق نمی کند مرا ، بنده یکی و نام دو

                                                   طاهره قرّة العین

* یعنی واقعا اون زمانایی که طاهره زندگی می کرده ، مردها اینقدرچشم و گوش بسته بودن؟


 
احمد شاملو
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤ : توسط : انوشیروان بهدین

یکی از دوستان می گفت :‌ این جماعت از مرده و زنده آدما می ترسن .

راست می گفت . اینا نمی ذارن طرف عزیزشو تشییع جنازه بکنه . حالا انتظار دارین اجازه سالگرد هم بدن . اونم برای کی ، احمد شاملو که اینهمه مورد داره . خوب حق دارن شاید . بنده خدا آیدا اول صبحی که می ره بر سر مزار بر می گردوننش که برو وگرنه آن می کنیم که کردیم .

عاشقانه در آغوش خاک بیارام که روزگار غریبی ست نازنین....

شعری از شاملو :

در آمیختن

مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه ، سخت نامنتظر
از بهار
حظ ّ تماشائی نچشیدم
که قفس
باغ را پژمرده می کند.
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه نا سیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سرا پا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم
که بی شایبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم


 
بوی تو !
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳ : توسط : انوشیروان بهدین

ای سر آغاز همه خوبی ها، جمله اعضای وجود تو صفاست

و پر از شیدایی، پر از الهام بزرگ شب داغ

و رواق نگهت ، صبح امید شب رویایی

یاد داری که شبی ز سر کوچه ما

به سوی خانه خود می رفتی

کوچه گلباران شد و در آن گلباران

باستانی ز افق های بلند

وصف آن کوچه زیبا می کرد

یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت

و در آن شب یکجا

به سرت ای همه خوبی، همه ناز

گل جدا ، شاخه جدا، باد جدا، گل می ریخت

برگ های گل یاس ، نقش پاهایت را

بوسه ها می دادند

و طنین قدم موزونت، روی گلها چقدر زیبا بود

تو چه زیبا هستی ، تو چه نامی داری

نام تو نام همه خوبی هاست

تو حریر نگهت، بستر خواب و نیاز شب و روزان من است

و به امواج نگاهت که چو اقیانوس است

کشتی بادی امیدم را

می بری ساحل عاجی دو چشمان سیاه

تو چه نامی داری ، تو صفای سحری ، تو نسیم وزش باد صبایی

تو تداعی گلستان و انارستانی

تو صفای سحری ، تو نیاز شب اشعار منی

تو بلندی سپهری

چشم هایت دریاست

 باز دیشب دیدم ، کوچه مان از مستی

غرق دریای گل است

دیدم آری تو گذر می کردی

عطر تو ، عطر اقاقی ها را زیر پا می افشرد

و نسیم سر زلفت به سر دشت نیاز

عطر ها می پاشید

و سحرگاه که از بستر پر شور و نیاز

مست مست

بیدار شدم

همه اطراف پر از بوی تو بود

                                                                                                          مرید محمدی

* نخستین بار این شعر را در کتاب "سعید عنبرستانی " عزیز ، استاد ادبیات دوره دبیرستانم دیدم ، امشب یاد ایشان را کردم و به خاطرم این شعر افتاد .


 
هزاران بانگ شورانگیز
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱ : توسط : انوشیروان بهدین

اگر چه شهر خاموش است و فریادی زکویی بر نمی خیزد
ولی در کنج هر ویرانه ای شاید
هزاران بانگ شورانگیز انبار است

من و بیداری ام امشب
به سان پاسبان آتش زرتشت
کنار شعله های شمع می مانیم
و فردا لحظه در لحظه
زعمر دیو تاریکی دمی کوتاه می گردد

برو ای نور شمع محفل کم سوی آزادی
به خورشید رهایی بخش فرداها
بگو برخیز
بیا اینجا
ببین دیوار استبداد می ریزد فرو امشب


 
تاول
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥ : توسط : انوشیروان بهدین

من از تعهد شمشیر وقلب بیزارم.
نه از وقاحت تیغ برهنه‌ی تهمت
نه از شماتت نفرت
که گاهواره‌ی من تلخ تلخ می نالید:
ـ بخواب فرزندم،
به پشت پلک تو دشنام قرن لالایی ست
 
بهانه در رگ من شیهه می کشید :
ـ نخواب
زمان بیداری ست
هنوز بیدارم

                                      نصرت رحمانی


 
جزیت مسلمانی
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۱ : توسط : انوشیروان بهدین

شهی که پاس رعیت نگاه میدارد 

حلال باد خراجش که مزد چوپانی ست

اگر نه راعی خلق است زهر مارش باد

که هر چه میخورد او جزیت مسلمانیست

                                                                  سعدی شیرازی


 
دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥ : توسط : انوشیروان بهدین

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند 
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست، نازنین
ابلیس پیروز مست،
سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                           احمد شاملو


 
اینان هراسشان ز یگانگی ماست
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤ : توسط : آیین اهورایی

باید که دوست بداریم یاران !
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگرچه رسا نیست
باید یکی شود
باید تپیدن هرقلب ، اینک سرود
باید که سرخی هرخون ، اینک پرچم
باید که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد
باید درهرسپیده البرز
نزدیکترشویم
باید یکی شویم
اینان هراسشان ز یگانگی ماست
باید که سرزند
طلیعه خاور
از چشم های ما
باید که لوت تشنه
میزبان خزرباشد
باید کویرفقر
از چشمه های شمالی ، بی نصیب نماند
باید که دستهای خسته بیاسایند
باید که سفره ها همه رنگین
باید که خنده وآینده ، جای اشک بگیرد
باید بهار
درچشم کودکان جاده ری
سبز و شکفته و شاداب
باید بهار را بشناسند
باید جوادیه برپل بنا شود
پل
این شانه های ما
این شانه های ما
باید که رنج را بشناسیم
وقتی که دختررحمان
با یک تب دوساعته میمیرد
باید که دوست بداریم یاران !
باید که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد


 
به فردا
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤ : توسط : آیین اهورایی

به گلگشت جوانان ،

یاد ما را زنده دارید ، ای رفیقان !

که ما در ظلمت شب ،

زیر بال وحشی خفاش خون آشام ،

نشاندیم این نگین صبح روشن را ،

به روی پایه انگشتر فردا .

و خون ما ،

به سرخی گل لاله

به گرمی لب تبدار بیدل

به پاکی تن بی رنگ ژاله

ریخت بر دیوار هر دیوار کوچه ،

و رنگی زد به خاک تشنه هر کوه ؛

و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری ...

و این است آن پرنده نرم شنگرفی

که می بافید ؛

و این است آن گل آتش فروز شمعدانی

که در باغ بزرگ شهر می خندد ؛

و این است آن لب لعل زنانی را

که می خواهید ؛

و پرپر می زند ارواح ما ،

اندر سرود عشرت جاویدتان ؛

و عشق ماست لای برگهای هر کتابی را

که می خوانید

 

شما یاران نمی دانید ،

چه تبهایی تن رنجور ما را آب می کرد ؛

چه لبهایی ، به جای نقش خنده ، داغ می شد ؛

و چه امید هایی در دل غرقاب خون ، نابود می گردید .

ولی ما دیده ایم اندر نمای دوره خود ،

حصار ساکت زندان ،

که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را ؛

سر آزاد مردان را فراز چوبه های دار ؛

و رنجی که اندرون کوره خود می گدازد آهن تنها ،

تلسم پاسداران فسون ،هرگز نشد کارا

کسی از ما ، نه پای از راه گردانید

و نه در راه دشمن گام زد .

و این صبحی که می خندد به روی بام هاتان

و این نوشی که می نوشد در جام هاتان

گواه ماست ، ای یاران !

گواه پایمردی های ما

گواه عزم ما

کز رزم ها

جانانه تر شد !

تهران 19 دیماه 1331

محمد زهری


 
ماه پیشونی
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢ : توسط : آیین اهورایی

گفتمش بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم

جون جونم آی جون جونم

 

گفت باشه ولی قول بده که دائم بخندیم

جون جونم آی جون جونم

 

گفتمش دروغ میگی ماه پیشونی تو مستی

گفتش باور کن با تو می مونم تا تو هستی

 

گُفتمش فدای غمزه گِردُم

دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم

 

پیش پات می شینُم دو زانو

آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو

 

گُفتمش آهای ماه پیشانو

 

گفت جونِ جونوُم

جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم

 

 

گُفتمش بگو غنچه گُل کو

 

گفتش لبونُم

جونِ جونوُم آخ جونِ جونوُم

 

 

گُفتمش چرا ماه پیشانو نا مهربونی؟


 
ایرماک
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩ : توسط : انوشیروان بهدین

شب

رودخانه

با کلماتی که گاه گاه

آموخت از مکالمه ی ابر و دره ها

آهنگ روستایی و سیال آب را

پرداخت در ستایش گل های شرم تو

وینک

هر جویکی

که می گذرد از کنار من

آن نغمه ی نواخته ی عاشقانه را

تکرار می کند

                                محمدرضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)


ایرماک : به زبان ترکی به معنای رودخانه است .



 
هرگز نخواب کوروش!
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩ : توسط : انوشیروان بهدین

شعر زیر رو بنده نوشته بودم ، امروز اومدم دیدم به اسم آیین عزیز ثبت شده ، خواستم سوء تفاهمی پیش نیاد مکرر آوردمش.

دارا جهان ندارد،

سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در

هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند،

آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند،

دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است

اما چه سود، اینجا

نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد

کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی

بی نام تو،وطن نیز

نام و نشان ندارد

 

سیمین بهبهانی


 
شب جدایی!
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧ : توسط : انوشیروان بهدین

یادمه تصنیف شب جدایی با صدای همایون شجریان رو وقتی برای اولین بار شنیدم ، بد جور رفت رو مخم . نمی دونم ده بار ، بیست بار ، همین جوری پشت سر هم و چندین باره گوش می کردم . واقعا قشنگ و دلنشین بود . اصل تصنیف شب جدایی ، اجرا شده توسط مرحوم حسین قوامی هستش ، آهنگسازش مرحوم مجید وفادار و شاعر اون هم مرحوم رهی معیریه که خوب صدای امروزی و جوان همایون عزیز هم حال و هوای امروزی به اون داده . 

شعر تصنیف رو در زیر آوردم :

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ای شب

کن شتابی آخر، زجان من چه خواهی ای شب

نشان زلف دلبری، زبخت من سیه تری

بلا و غم سراسری، تیره همچون آهی ای شب

کنی به عشق یار من حدیث روزگار من

بری زکف قرار من، جانم از غم کاهی ای شب

تا که از آن گل دور افتادم

خنده و شادی رفت از یادم

سیه شد روزم

بی مه رویش دمی نیاسودم

به سیل اشکم گواهی ای شب

او شب چون گل نهد زمستی بر بالین سر

من دور از او کنم زاشک خود بالین را تر

خون دل از بس خوردم بی او

محنت و خواری بردم بی او

مردم بی او

بی رخ آن گل دلم به جان آمد

دگر از جانم چه خواهی ای شب


در ضمن اجرای شب جدایی با صدای همایون رو می تونید از اینجا دانلود کنید .





 
فریاد
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧ : توسط : انوشیروان بهدین

تو آلبوم فریاد استاد شجریان دو تا تصنیف فریاد اجرا شد که یکی شعر فریدون مشیری بود و دیگری اخوان ثالث . گرچه هر دو به نظر من عالی بود ولی تصنف اولی با شعر مشیری کمتر مورد توجه قرار گرفت . حتی تو کنسرت های بعدی استاد از جمله همنوا با بم هم اجرا نشد و همون موقع ها کیهان کلهر مصاحبه ای کرده بود و اتفاقا راجع به این تصنیف گفته بود : فکر می کنم خیلی شعاری است و مردم ما شعار زده شده اند .

 با توجه به حال و هوای فعلی ، خیلی هم مناسب دیدمش . شعرشو در زیر آوردم :

مشت می‌کوبم بر در
پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی! با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می‌گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آن‌جا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته‌ی چند!
چه کسی می‌آید با من فریاد کند

                                                        استاد فریدون مشیری


 
یادش به خیر!
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳ : توسط : انوشیروان بهدین

یادش به خیر

چه سبز و قشنگ بود

دیگر تمام دشت و دمن

حتی فضا

خاکستریست

می دانی ای عزیز

گامها همیشه سایه ی خود را مکیده اند

در زیر هفت زمستان ، مرا هنوز

در سینه اخگریست !

                                  مفتون امینی


 
خسته ام!
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳ : توسط : انوشیروان بهدین

من از قیود سخت گنه کار خسته ام

از مذهب برهنه و اقرار  خسته ام

گشته است پر ز حد و حدود، این میانه من

از ناله وحوش به افسار خسته ام

من پهنه ی وسیع جهان را نظاره ام

از رویت از میانه ی دیوار خسته ام

من را در این سیاهی و اوهام می کشند

از گزمه های پست تبهکار خسته ام

اینگونه زندگی همه مرگی است بی کران

از مردن مکرر بر دار خسته ام

از این سیاهی خرداد سبز گون

از این حرامیان  پر اسرار خسته ام

 


 
ایضا بنده هم : آخر
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥ : توسط : انوشیروان بهدین

خدمت کلیه دوستان عرض می کنم که بنده هم در جوار آیین با دلی آرام و قلبی مطمئن به سفر می روم . ببخشید این چند وقته سرتونو درد آوردیم ( بابت غلط املایی های آیین هم من دوباره عذر خواهی میکنم ) .نمی دونم چرا این سفر یه جورایی داره شروع می شه که انگاری سفر آخرته . ان شاء الله اگه عمری موند و فرصتی مجدد ، مکرر خدمت می رسیم .روزهای خردادم هست . خدا بیامرز سهراب عزیز انگار این شعر زیر رو واسه منو آیین گفته :

کفش هایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌.
مادرم در خواب است‌.
و منوچهر و پروانه‌، و شاید همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم‌.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم‌.
هیچ چشمی‌، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت‌.

باید امشب بروم‌.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست‌،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب
کفش هایم کو؟

به امید دیدار و

                                    بدرود


 
کسی به در نمیزند
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥ : توسط : انوشیروان بهدین

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

                                                       ه.الف.سایه


 
راه بی فرجام!
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤ : توسط : انوشیروان بهدین

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، نه بدروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون گل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

                                               مهدی اخوان ثالث


 
فقط سفر
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳ : توسط : انوشیروان بهدین

دیگه مثل اینکه داره قطعی می شه . سفرمونو می گم . خدا رو شکر بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم . واقعا جای خوشحالی داره که بعد این همه انتظار داره می شه . از آیین خان هم خبری نیست . مثل اینکه داره همه جوره مهیا می شه .

در خاتمه عرایض ابیاتی از مثنوی مولانا :

رقـص آن جا کن که خــود را بشکنی 

 پنبه را از ریشِ شهــــوت بــرکنــی

رقـص و جولان، بر سرِ میدان کننــد 

رقـص انـدر خونِ خود مردان کننـــد

چون رهند از دستِ خود، دستی زنند

چون جهند از نقص خود، رقصی کنند

مُطــربانشان از درون، دف می زننــد 

بحــرها در شــورشان،کف می زننــد

تــو نبینـی ،لیک بهــرِ گــوششـان 

بــرگ ها بــر شـاخ ها هم ،کف زنان


 
شکریه
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢ : توسط : انوشیروان بهدین

یادم اومد که ورودم به وبلاگ رو آیین با قسمت ابتدایی "عارف نامه" مرحوم " ایرج میرزا" شروع کرده بود . الان که داشتم این پست رو می نوشتم یادش افتادم. ابتدا به فکرم رسید که ادامشو برای گله گشایی بیارم . یهو زبونمو گاز گرفتم . گفتم : ما رو که صافی کردن ، همینمون مونده که تصویرمونو تو سایت "دایره آب" ( خواستین دایره رو گرد بخونین )هم بزنن . پس کلام خواجه رو ترجیح دادم :

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت


 
سفر
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱ : توسط : انوشیروان بهدین

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

                                                              مهدی اخوان ثالث


 
باز هم به مناسبت سفر
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱ : توسط : آیین اهورایی
بازآمدم بازآمدم، از پیش آن یار آمدم   در من نِگر در من نِگر، بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم   چندین هزاران سال شد، تا من به گفتار آمدم
آن جا روم، آن جا روم، بالا بدم، بالا روم   بازم رَهان بازم رَهان، کاین جا به زِنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بُدم، دیدی که ناسوتی شدم   دامَش ندیدم ناگهان، در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر، نه مشت خاکم مختصر   آخر صدف من نیستم، من درّ شَهوار آمدم
ما را به چشم سَر مَبین، ما را به چشم سِر ببین   آن جا بیا ما را ببین، کان جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم، وز هفت آبا نیز هم   من گوهر کانی بُدَم، کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمد‌ست، چالاک و هشیار آمد‌ست   ور نه به بازارم چه کار، وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی! نظر در کل عالم کی کنی؟   کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

 
 
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱ : توسط : آیین اهورایی

ای چشم مخملی من ،
شکوه آینده
امروز
این عشق ماست ، عشق به مردم
(( بگذار
درفش سرخ
زیبائی ترا بستائیم … ))
من کور نیستم
باید ترا بستایم میدانم .
اما کجاست
جای دیدن تو
وقتی که هموطنم برده ،
و خاک خوب ترا جراحی می کنند
باید که خاک من
از خون من
بنا گردد …
بنای آزادی
بی مرگ و خون
کی میسر شد ؟
پیکار می کنم
می میرم …
اینست عشق من
میدانی
من ایرانیم …

             خسرو گلسرخی


 
دو تا چشم سیاه داری!
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩ : توسط : انوشیروان بهدین

ترانه صدرالذکرو من یه تو یه اجرای قدیمی شنیدم ، همین آهنگ توی نمایشنامه " پلنگ و ماه " بیژن مفید خونده می شه . یه چرخی که تو اینترنت زدم یه جا خوندم این ترانه فولکلوریک ایرانیه و چند جایی هم خوندم که واسه فریدون فروغی عزیز هستش . البته اخیرا اجرای خانوم " دریا دادور " هم رو این ترانه شنیدم . 

متن ترانه :

دو تا چشم سیاه داری ،دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری ،بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیاه داری ، دو تا موی رها داری
توی سینت صفا داری ، توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو ، از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
به یک دم می کشی ما را ، به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری !
دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری ، دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دو تا چشم سیاه داری ، دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری
خبر داری خبر داری
خبر داری که این دنیا همش رنگه؟
همش خونه، همش جنگه؟
نمی دونی، نمی دونی
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی، نمی بینی؟
که دست افشان و پاکوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم

آخ نمی بینی که دلم تنگه ،

تو این دریای چشمان سیاه رو پس چرا داری

دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری،دو تا موی رها داری


 
طنز فاخر سعدی
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩ : توسط : آیین اهورایی

چندی پیش بنا به دلایلی چند بیتی از سعدی نقل کردم دیدم مورد استقبال زیادی قرار گرفت گفتم کل حکایت را نقل کنم

یکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید.

شکم زندان بادست ای خردمند       ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فرو هل       که باد اندر شکم بارست بر دل

حریف ترشروی ناسازگار             چو خواهد شدن دست پیشش مدار
     

      


 
به مناسبت سفر احتمالی من و انوش
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩ : توسط : آیین اهورایی
هر زمان نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی ست
مصطفی فرمود دنیا ساعتی ست
آزمودم، مرگ من در زندگی ست
چون رهی زین زندگی، پایندگی ست

کیستی تو... قطره ای از باده های آسمان
این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان
کیستی تو... آدمی مخفی ست در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان
کیستی تو... تیر پرّان بین و ناپیدا کمان
جان ها پیدا و پنهان جانِ جان

کیستی تو... رهنُمایم، همرهت باشم رفیق
من قلاووزم در این راه دقیق
کیستی تو... همدلی کن ای رفیق
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم، هم مرد پری خوانم
هر کس که پری خو تر، در شیشه کنم زودتر

برخوانم و افسونش حراقه بجنبانم
هم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانم
هم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم
کیستم من؟ کیستم من؟ چیستم من
تا نگردی پاکدل چون جبرئیل
گرچه گنجی در نگنجی در جهان
رخت بربند و برس در کاروان
آدمی چون کشتی است و بادبان
تا کی آرد باد را آن بادران

هیچ نندیشم به جز دلخواه تو
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم کو وصال و کو نجاه
برد این «کو کو» مرا در کوی تو
جست وجویی در دلم انداختی
تا ز جست وجو رود در جوی تو

خاک را هایی و هویی کی بُدی؟
گر نبودی جذب های و هوی تو
مخزن «انّا فتحنا» برگشا
سرّ جان مصطفی را بازگو
مستجاب آمد دعای عاشقان
ای دعاگو آن دعا را بازگو
چون دهانم خورد از حلوای او
چشم روشن گشتم و بینای او
پا نهم گستاخ چون خانه روم
پا نلرزانم نه کورانه روم

 
A Nos Actes Manqués
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩ : توسط : آیین اهورایی

A tous mes loupés, mes ratés, mes vrais soleils
Tous les chemins qui me sont passés à côté
A tous mes bateaux manqués, mes mauvais sommeils
A tous ceux que je n'ai pas été

Aux malentendus, aux mensonges, à nos silences
A tous ces moments que j'avais cru partager
Aux phrases qu'on dit trop vite et sans qu'on les pense
A celles que je n'ai pas osées
A nos actes manqués

Aux années perdues à tenter de ressembler
A tous les murs que je n'aurais pas su briser
A tout c'que j'ai pas vu tout près, juste à côté
Tout c'que j'aurais mieux fait d'ignorer

Au monde, à ses douleurs qui ne me touchent plus
Aux notes, aux solos que je n'ai pas inventés
Tous ces mots que d'autres ont fait rimer et qui me tuent
Comme autant d'enfants jamais portés
A nos actes manqués

Aux amours échouées de s'être trop aimé
Visages et dentelles croisés justes frôlés
Aux trahisons que j'ai pas vraiment regrettées
Aux vivants qu'il aurait fallu tuer

A tout ce qui nous arrive enfin, mais trop tard
A tous les masques qu'il aura fallu porter
A nos faiblesses, à nos oublis, nos désespoirs
Aux peurs impossibles à échanger

A nos actes manqués


 
سیاست بیاموزیم از نظامی
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧ : توسط : آیین اهورایی

داستانی پند آموز از نظامی گویا آن زمان با آقازاده ها برخوردی دیگر داشتند

تنی چند از گران جانان که دانی                خبر بردند سوی شه نهانی
که خسرو و دوش بی‌رسمی نمود است     ز شاهنشه نمی‌ترسد چه سوداست
ملک گفتا نمی‌دانم گناهش                     بگفتند آنکه بیداد است راهش
سمندش کشتزار سبز را خورد                  غلامش غوره دهقان تبه کرد
شب از درویش بستد جای تنگش              به نامحرم رسید آواز چنگش
گر این بیگانه‌ای کردی نه فرزند                   ببردی خان و مانش را خداوند
زند بر هر رگی فصاد صد نیش                    ولی دستش بلرزد بر رگ خویش
ملک فرمود تا خنجر کشیدند                     تکاور مرکبش را پی بریدند
غلامش را به صاحب غوره دادند                 گلابی را به آبی شوره دادند
در آن خانه که آن شب بود رختش              به صاحبخانه بخشیدند تختش
پس آنگه ناخن چنگی شکستند                ز روی چنگش ابریشم گسستند (این بیت را من بشدت محکوم میکنم )
سیاست بین که می‌کردند ازین پیش         نه با بیگانه با دردانه خویش
کنون گر خون صد مسکین بریزند               ز بند قراضه برنخیزند
کجا آن عدل و آن انصاف سازی                 که با رزند از اینسان رفت بازی
جهان ز آتش پرستی شد چنان گرم          که بادا زین مسلمانی ترا شرم
مسلمانیم ما او گبر نام است                  گر این گبری مسلمانی کدام است
نظامی بر سرافسانه شوباز                     که مرغ بند را تلخ آمد آواز


 
ریشه در خاک
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧ : توسط : انوشیروان بهدین

من اینجا ریشه در خاکم!

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقی است می مانم

من از اینجا چه می خواهم نمی دانم!

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی ، گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه ، چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت!

                                 فریدون مشیری


 
گفتی بمان ،می خواستم، اما نمی شد
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦ : توسط : انوشیروان بهدین

گفتی بمان ، می خواستم ، اما ، نمی شد

گفتی بخند ، بغض گلویم وا نمی شد

گفتم که می ترسم من از سحر نگاهت

گفتی نترس ای خوب من ، اما نمی شد

می خواستم نا گفته هایم را بگویم

یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد

گفتی که تا فردا خداحافظ ، ولی ، آه

آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد

 


 
بزایید بزایید
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳ : توسط : انوشیروان بهدین

بزایید ، بزایید ، در این بوم بزایید

به ایران چو بزادید سوی گور شتابید

بمیرید ، بمیرید ، که یک ملیون بگیرید

چو یک ملیون گرفتید همه شاه و امیرید

چو محمود بدادست همه اذن جهادت

بجننگید ، بجنگید ، سماوات بگیرید

همه لشکر کفر است و نفاق است به عالم

کم است لشکر ما ، حال شمایید شمایید

بزایید ، بزایید ،که فی الفور شتاب است

بجنبید ، بجنبید ، زمان را مگذارید



 
بلم
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢ : توسط : انوشیروان بهدین

ببخشید اگه پست ها زیاده ، الان داشتم فکر می کردم یه خبرگزاری هم اینقدر مطلب تو روز نمیذاره .یه سه ،چهار روزی افتخار شرف یابی ندارم ، دارم می رم مسافرت، حیفم اومد بدون شعر برم ، این شعر مرحوم توللی را صد بارم بخونم سیر نمی شم :

بلم ، آرام چون قویی سبک بار                        به نرمی بر سر کارون همی رفت

به نخلستان ساحل، قرص خورشید                      زدامان افق بیرون همی رفت

 

شفق، بازیکنان در جنبش آب                             شکوه دیگر و راز دگر داشت

بدشتی پر شقایق ، باد سرمست                تو پنداری که پاورچین گذر داشت

 

جوان، پاروزنان بر سینه موج                       بلم می راند و جانش در بلم بود

صدا سر داده غمگین،در ره باد                              گرفتار دل و بیمار غم بود:

 

«دو زلفونت بود تار ربابم»                       «چه می خواهی ازین حال خرابم»

«تو که با ما سر یاری نداری»                     «چرا هر نیمه شو آئی به خوابم»

 

درون قایق، از باد شبانگاه                        دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد

زنی خم گشته از قایق بر امواج              سر انگشتش به چین آب می خورد

 

صدا، چون بوی گل در جنبش باد                  بآرامی بهر سو پخش می گشت

جوان می خواند و سرشار از غمی گرم       پی دستی نوازش بخش می گشت :

 

«تو که نوشم نئی نیشم چرائی»                  «تو که یارم نئی پیشم چرائی»

«تو که مرحم نئی زخم دلم را»                       «نمک پاش دل ریشم چرائی»

 

خموشی بود و زن در پرتو شام               رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت

ز آزار جوان دلشاد و خرسند                       سری با او ، دلی با دیگری داشت

 

ز دیگر سوی کارون زورقی خرد                  سبک بر موج لغزان پیش می راند

چراغی، کورسو می زد به نیزار،                 صدائی سوزناک از دور می خواند

 

نسیمی ، این پیام آورد و بگذشت:         «چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی»

جوان نالید زیر لب به افسوس:                     «که یکسر مهربونی، دردسر بی»


 
زندگی زیباست
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱ : توسط : انوشیروان بهدین

یکی از دوستان فرموده بودند که چرا نکات مثبت زندگی رو نمی بینین .

گفتم یه شعرمناسب احوال بیارم که هم مثبت باشه ، هم دلیل منفی بودن مشخص :

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعلش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست


 
نماز خوف
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱ : توسط : انوشیروان بهدین

میان مشرق و مغرب ندای محتضری ست

هوای شهر پلید است ،

اگر یکی ز شهیدان لاله ، کشته ی تیر
ز خاک برخیزد
به ابر خواهد گفت ، به باد خواهد گفت
که این فضا چه پلید است و آسمان کوتاه
و زهر تدریجی
عروق گل ها را از خون سالم سیال
چگونه خالی کرده ست
من و تو لحظه به لحظه ، کنار پنجره مان
بدین سیاهی ملموس
خوگر شده ایم

                          محمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)


 
باز هم مرگ
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩ : توسط : انوشیروان بهدین

ببخشید ، متهم نکنید که چقدر وبلاگتون سیاهه . آیین عزیز مطلبی راجع به مرگ نوشته بود ، دیدم شعر " احمد خان شاملو " رو نیارم حیفه ، بازم ببخشید اگه سیاهه .

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی افزون تر باشد.


 
قصد رحیل
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩ : توسط : انوشیروان بهدین

من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید
دیری ست
مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه ولبخند
خود را به کاروان برسانم
اما
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید

                                 محمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)


 
این روزها
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧ : توسط : انوشیروان بهدین

این روزها اینگونه ام حریف

فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود ، آغاز انهدام سلسله مردان

وقتی صدای حادثه خوابید، برسنگ گور من بنویسید :

یک جنگجو که نجنگید

اما شکست خورد

                                  نصرت رحمانی


 
شهر ببینید و نپرسید
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧ : توسط : انوشیروان بهدین

از کسی پرسیدم : راه اندیشه کجاست؟

با تحیر پرسید : از کدامین شهری؟

گفتم : از شهر " ببینید و نپرسید " م .

گفت : عافیت در این است

که ندانی ره اندیشه کجاست !

                                               محمد زهری


 
مناظره
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٥ : توسط : انوشیروان بهدین

مناظره به خودی خودش جذابه ؛ چرا که مستمعین پیگیر قضایا هستند تا کی بالاخره اون یکی رو منکوب می کنه . جالب اینه که اگه مستمعی رو یکی تعصب داشته باشه ، هیچ وقت قبول نمی کنه که طرفش باخته و سایر قضایا . البته بعضی ها هم مثل سروش نظر منفی راجع به اصل مناظره دارن . سروش می گه : طرفین در مناظره بیشتر در پی اثبات خودشون هستن تا اثبات حقیقت .

الغرض این مطالبو گفتم ، چون می خواستم یه " شبه مناظره " رو اینجا بیارم . شبه مناظره رو هم به این دلیل می گم که در مناظره زیر طرف های ماجرا از دو نفر بیشترن . حاضرین رو بگم باور نمی کنین : زرتشت ، بودا و مزدک . خدا رو شکر که همشون آدمای به غایت خوبی ان و موضوع هم موضوع خوبیه : یعنی دانستن . وگر نه ممکن بود که بی اخلاقی هایی دیده بشه و یهو نا غافل دقیقه 90 ، یکی از حاضرین پارتی بازی کنه و یه نفره وقت اضافه بگیره برای صحبت و الخ.

بگذریم ، شاعر مناظره زیر هم اخوان عزیزه :

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی ، بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش ، گرد هم بودند
لیک پنداری ، هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا ، اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
پرسنده : من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن و ندانستن
تو بگو ، مزدک ! چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا ، چیست ؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن ، یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست ، اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟ شاید خدا آنجاست
بین دانستن و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست


 
قصه من و سیاست
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳ : توسط : آیین اهورایی

 

من نه خود می روم، او مرا می کشد
کاه سرگشته را کهربا می کشد

چون گریـبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به قهر از قفا می کشد 

دست و پا می زنم می رباید سرم
سر رها می کنم دست و پا می کشد

گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا می کشد

گفتم این گوشِ تو خفته زیرِ زبان
حرف ناگفته را از خفا می کشد 

گفت از آن بیشتر این مشامِ نهان
بوی اندیشه را در هوا می کشد 

لذتِ نان شدن زیرِ دندانِ او
گندمم را سوی آسیا می کشد  

سایه ی او شدم چون گریزم ازو؟
در پی اش می روم تا کجا می کشد.
               (ه.ا.سایه)

 


 
آن روزها
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳ : توسط : انوشیروان بهدین

آن روز ناگزیر می آید
روزی که گلها اجازه داشته باشند
هر کجا که دوست داشته باشند، بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند، بشکفند
آینه حق نداشته باشد به چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید
روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید
ای جاده های گم شده در مه
از پشت لحظه ها به در آیید

                                          قیصر امین پور


 
 
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱ : توسط : آیین اهورایی

ای مردم آزاده کجایید کجایید                آزادگی افسرد بیایید بیایید

در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید             مقصود از آزاده شمایید شمایید

     بی‌شبه شما روشنی چشم جهانید        در چشمه‌ی خورشید شما نور و ضیایید

    با چاره‌گری و خرد خویش به هر درد                  بر مشرق رنجور دوایید دوایید       

بسیار مفاخر پدرانتان و شما راست              کوشید که یک لخت بر آن‌ها بفزایید

بنمود مصدقتان آن نعمت و قدرت              کاندر کفتان هست از آن سر مگرایید

گیرید همه از دل و جان راه مصدق               زین ره درآیید اگر مرد خدایید 


 
یاران
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱ : توسط : انوشیروان بهدین

من معمولا شعرا را به خاطر گرایش فکریشون محاکمه نمی کنم . چون بالاخره حق داشتن اون جوری که می خواستن فکر کنن . بیشتر به شعرشون توجه می کنم که چقدر به دلم می شینه .

الغرض می خواستم شعری از محمد حسین بهجت تبریزی یا همون شهریار بیارم که شعرهاشون و خصوصا بعضی از اونها واقعا به دل می شینه . طی سفری به تبریز و دیدار از منزل ایشون، متوجه شدم در آخرین لحظات عمر دو بیت شعر سرودند که ناتمام مانده و عده ای هم در تضمین این دو بیت، ابیات دیگری سروده اند .

خلاصه با توجه به حال و هوای وبلاگمون که در مرحله تولد دوباره است و تازه ظهور ، مناسب دیدم این دو بیت رو بیاورم :

یاران چرا به خانه ی ما سر نمی زنند

آخر چه شد که حلقه بر این در نمی زنند

دانم پرنده اند به هر بام و بر ، ولی

دیگر به بام خانه ی ما پر نمی زنند


 
کیفر
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠ : توسط : انوشیروان بهدین

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
از این زنجیریان یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ئی کشته است.
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است.
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه رباخواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را می شکسته اند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای شان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر  بر می کشد فریاد.
من اما در زنان چیزی نمی یابم – گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش –

من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان
می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم این است!
جرم این است!

                                   احمد شاملو

 


 
ما نگوییم بد؟!؟
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠ : توسط : انوشیروان بهدین

ما نگوییم بد و میل به نا حق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد " مصلحت " آن است که مطلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم