یا...سوج

چند روز پیش سفری به دیار حضرت سوج واستان کهگیلویه و بویر احمد حادث شد و ما " یاسوج " گویان به پابوسش رفتیم . شهری است خوش و خرم و در میان کوهها محصور و از لحاظ خرمی و سبزی گویی شمال است ، لیک طاعون زده . لفظ اخیررا از آن جهت گفتم که گویی در روز تقسیم مواهب این شهر در خواب بسر می برده است . مرکز استانش که چنین باشد ، تو خود حدیث مفصل سایر شهرهایش را بخوان .

القصه که در این سفر کوتاه قسمت گشت تا شهر سی سخت از شهرهای توابع همین استان کهگیلویه و بویر احمد را زیارت کنیم که قله دنا نیز در آن واقع است . به پای کوه که رسیدیم ، مشعوف و هیجان زده از دیدار بودیم که عظمتش قابل تحسین بود . کوهنوردی ما تا 3 پسین ادامه یافت و تا جایی که صخره ها اجازه می داد بالا رفتیم . دریاچه ای کوچک نیز در آنجا دیدیم .

خلاصه سفر کوتاهمان به یاد ماندنی بود . خاطره خوشی نیز از این سفر باقی ماند و آن همراهی بوسبلی ( راهنمایی ) از آن دیار بود که مدام از خویش تعریف می نمود وچه نوشابه ها که گشوده نشد و مرا یاد محمود عزیز و نخبگی هایش می انداخت .

در پایان همچون سفرنامه بیرجند ، این سفرنامه را نیز با ترانه ای از آن دیار که زبانشان لری بود به پایان می برم :

دالکه دا نازارم ای فرشته آسمونی

گوتنه که زیر پاته او بهشته جاودونی

نمی ام و دار دونیایه تاری د گیس اسبیت

ار د مه تو جوو بحاییجون شیرینم مییم سیت

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید