دنیای صوفی

یه روز سوار تاکسی شدم کیف پولم جا مونده بود
به اقای راننده گفتم ، گفت :اشکال نداره مهمون ما باش
منم به رسم ادب دست کردم تو کیف کتاب "دنیای صوفی" که تازه دیروزش خریده بودم را دادم بهش
گفت من عاشق کتابم ولی ببین چه حیفه که تو ایران ما در مورد صوفی گری هم خارجی ها کتاب نوشتن
خواستم روشنش کنم گفتم بیخیال

/ 0 نظر / 7 بازدید